پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب اکتاویو پاز

شعر

تصویر
بیدی از بلور، سپیداری از آب، فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می‌کند، درختی رقصان اما ریشه در اعماق، بستر رودی که می‌پیچد، پیش می‌رود، روی خویش خم می‌شود، دور می‌زند و همیشه در راه است: کوره راهِ خاموشِ ستارگان یا بهارانی که بی شتاب گذشتند، آبی در پشت جفتی پلک بسته که تمام شب رسالت را می‌جوشد، حضوری یگانه در توالی موج‌ها، موجی از پس موج دیگر همه چیز را می‌پوشاند، قلمرویی از سبز که پایانش نیست چون برق رخشان بال‌ها آنگاه که در دل آسمان باز می‌شوند ..... اکتاویو پاز بخشی از شعر بلند سنگِ آفتاب  از کتاب «سنگِ آفتاب»، ترجمه‌ی احمد میرعلایی

شعر

تصویر
اکتاویو پاز- ترجمه احمد شاملو "آزادی" کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم به مردمانی از خاک و نور به خیابانی و دیواری و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند در آب رود در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور. به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد، به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ کس‌شان فرا نمی‌خواند: به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه‌هنگام که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید که ما را موجودیتی نیست و زمان تنها چیزی است که بازمی‌آفریند خاطره‌ها را و در سر می‌پروراند رویاها را. سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش: خاک و نوری که در زمان می‌زید. قافیه‌یی که با هر واژه می‌آمیزد: آزادی که مرا به مرگ می‌خواند، آزادی که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته. آزادی من به من لبخند زد همچون گردابی که در آن جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید. □ آزادی به بال‌ها می‌ماند به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد و بر گلی ساده آرام می‌گ...

اکتاویو پاز

تصویر
Mansoureh Ashrafi در ایوان بق بقو می کند مرغکی سکه ای فرو غلتیده در قلکی پرهایش نسیمی کوتاه که در قیقاژی محو می شود ناگاه شاید هم نه مرغکی ست در کار، نه مردی که منم نشسته در ایوان . -------- اکتاویو پاز- ترجمه سعید سعیدپور متن اصلی شعر: In the patio a bird squawks, A penny in a money box. Its feathers are a little air, And vanish in a sudden flare. Perhaps there's no bird, and no man That one in the patio where I am.

اکتاویو پاز

تصویر
اینک ساعت موعود فرو می ریزد بر روی میز گیسوی افشان چراغ که پایانی ش نیست شب پنجره را بی کرانه می کند اینجا کسی نیست حضور بی نام فراگرد من . ----------- اکتاویو پاز ترجمه سعید سعید پور

اکتاویو پاز

تصویر
کسانی از سرزمین مان سخن به میان آوردند من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشیدم به مردمانی از خاک و نور به خیابانی و دیواری و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ و به آن سنگ ها می اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده اند در آب رود در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور. به آن چیزهای از یاد رفته می اندیشیدم که خاطره ام را زنده نگه می دارد، به آن چیزهای بی ربط که هیچ کسشان فرا نمی خواند: به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه هنگام که زمان از ورای آنها به ما می گوید که مارا موجودیتی نیست و زمان تنها چیزی است که باز می آفریند خاطره ها را و در سر می پروراند رویاها را. سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش : خاک و نوری که در زمان می زید. قافیه یی که با هر واژه می آمیزد: آزادی که مرا به مرگ می خواند، آزادی که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته. آزادی من به من لبخند زد همچون گردابی که در آن جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید. آزادی به بال ها می ماند به نسیمی که در میان برگها می وزد و ب...

دیالکتیک تنهائی - اکتاویو پاز

تصویر
  پُل سِزان ( Paul Cézanne ) ‏ دیالکتیک تنهائی درد عشق همان درد تنهایی است. آمیزش و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند. نیروی رهایی‌بخش تنهایی به احساس تقصیر گنگ و درعین حال زنده ما روشنی می‌بخشد: انسان تنها «به دست خدا منزوی شده است» تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست. مجازات ماست اما در عین حال بشارتی است بر این‌که هجران ما را پایانی است. این دیالکتیک بر همه زندگی بشر حکمفرماست. آدمی مرگ و تولد را به تنهایی تجربه می‌کند. ما تنها زاده می‌شویم و تنها می‌میریم. هنگامی ‌که از زهدان مادر رانده می‌شویم، تلاش دردناکی را آغاز می‌کنیم که سرانجام به مرگ ختم می‌شود. آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی مقدم برزندگی؟ آیا مرگ یعنی بازگشت به زندگی جنینی که در آن سکون و حرکت، روز و شب، زمان و ابدیت ضد هم نیستند؟ آیا مردن یعنی بازماندن از زیستن به عنوان موجود و سرانجام رسیدن قطعی به بودن؟ آیا مرگ حقیقی‌ترین شکل زندگی است؟ آیا تولد مرگ است و مرگ تولد؟ هیچ نمی‌دانیم. اما با آن‌که هیچ نمی‌دانیم، با همة وجود در تلاشیم تا از اضدادی که عذابمان می‌دهند بگریزیم. همه چیز -آگاهی از خویشتن، زمان، ...