‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمون دوبوار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیمون دوبوار. نمایش همه پست‌ها

۱۱ اسفند ۱۳۹۴

نقل از کتاب جنس دوم- اثر سیمون دوبوار





این گفته ی « سوفی تولستوی» که: « من از طریق او زندگی می کنم، و همین را برای خودم هم می خواهم»، قطعا ایجاد آشفتگی می کند؛ اما تولستوی براستی توقع داشت که سوفی جز برای او و از طریق او زندگی نکند، و این رفتاری ست که فقط در صورت متقابل بودن قابل توجیه است...مرد از زن می خواهد که در روی زمین به او دلبستگی شدید داشته باشد و ضمنا او را آزاد هم بگذارد، تکرار یکنواخت روزها را تضمین کند و در عین حال ملالی هم برایش فراهم نیاورد، همواره حاضر باشد ولی مزاحم او نشود، می خواهد که زن به طور کامل به او تعلق داشته باشد ولی خودش کاملا متعلق به زن نباشد، مرد می خواهد زوج داشته باشد و ضمنا تنها هم باشد...
--------
نقل از کتاب جنس دوم- اثر سیمون دوبوار
سوفی تولستوی- همسر تولستوی

۱۱ دی ۱۳۹۳

وقتی که قرار بود سارتر از مسولیت بگوید! - سیمون دوبوار



Michael Kenna


وقتی که قرار بود سارتر از مسولیت بگوید!

قرار بود بعد از ظهر روز بعد، سارتر در جلسه ای که تحت نظارت یونسکو در سوربن برگزار می­شد درباره " مسولیت نویسنده" سخنرانی کند و هنوز هم متن  را آماده نکرده بود، به حساب خود قرار بود شب زود بخوابیم. اما الکل و موسیقی کولیها و مخصوصا تب و تاب بحثها موجب شد که در آن کافه به طور کامل وقت را از دست بدهیم.
کامو به موضوع مورد علاقه اش  یعنی" کاش انسان می توانست حقیقت را بنویسد" بر گشته بود. کوستلر با شنیدن آهنگ" چشمان سیاه" به اندوه فرو رفت و با لحنی اتهام آمیز به ما گفت: " وقتی از نظر سیاسی توافق وجود نداشته باشد، نمی توان دوست بود." و کینه هایش را نسبت به روسیه استالینی تکرار کرده و سارتر و کامو را متهم به هم پیمانی با آنها  می­کرد. کج خلق اش را جدی  نگرفتیم  در حالی که همچنان به تک گویی هایش مشغول بود. کامو، کوستلر، سارتر و من هر کدام با هیجانی ناشی از الکل  ساعتها  را صرف بحث و گفتگو کردیم.
 در ساعت چهار صبح، برای خوردن و نوشیدن به کافه دیگری رفتیم. کوستلر دیگر عصبی بود و سارتر با ظاهری خندان مرتب می­گفت، " فکرش را بکنید که چند ساعت دیگر درباره مسولیت نویسنده صحبت خواهم کرد."  کامو و من می خندیدیم.
 اما الکل همیشه مرا به گریه می انداخت و هنگامی که در سپیده دم خودم را با سارتر در خیابانهای پاریس دیدم، بر وضع غم انگیز بشری زار زار گریه کردم . آن هنگام که از روی رود خانه سن عبور می کردیم  آرنجها را روی نرده ها گذاشتم و گفتم، "  نمی فهم چرا نباید خودمان را به آب بیندازیم!" سارتر که  نیز به خاطر گریه من چند قطره ای اشک ریخته بود گفت، " بسیار خب . خودمان را بیندازیم!"
 حدود ساعت هشت صبح به خانه باز گشتیم . ساعت چهار بعد ازظهر بود که سارتر را دوباره دیدم. صورتش به طور کامل اشفته بود. دو ساعت  خوابیده بود و قرص های زیادی خورده بود تا بتواند خودش را برای سخنرانی اش آماده کند وقتی به آمفی تاتر مملو از جمعیت وارد شدیم به خود  می گفتم، " اگر اینها سارتر را در ساعت شش صبح دیده بودند، چه می گفتند."


برداشته شده و خلاصه و باز نویسی شده توسط « دیدگاه »  از جلد سوم کتاب خاطرات سیمون دوبوار  ترجمه قاسم صنعوی 

زنی که نمی خواست در سایه ی سارتر زندگی کند - منصوره اشرافی


Michael Kenna




زنی که نمی خواست در سایه ی سارتر زندگی کند


 نهم ژانویه  روزی است که در آن سیمون دوبوار  صد و سیزدهساله می شود. او مظهر روشن فکر ترین و آزاد اندیش ترین زن قرن بیستم بشمار می آید و نظرات ارایه داده شده اش در زمینه زنان و حقوق آنها هنوز پس از گذشت نیم قرن از شاخص ترین و مترقی ترین و ارزشمند ترین نظرات محسوب می شود.
اگر از من پرسیده شود که ، دوست دارم به جای چه کسی باشم؟ پاسخ خواهم داد هیچکس . چرا که دوست دارم، خود باشم. اما اگر ناگزیر و مجبور به دادن  یک پاسخ و یک انتخاب باشم، بی تردید خواهم گفت: سیمون دوبوار.

سیمون دوبوار می گوید « امروز می دانم که اگر بخواهم خود را تعریف کنم، اولین چیزی که باید بگویم این است که من زن هستم

این  فیلسوف، نویسنده، و فمنیست  فرانسوی در خانواده ای  کاتولیک  و بورژوای  فرانسوی به دنیا آمد و به همین دلیل از کودکی تحت آموزش هایی دینی  و فراگیری آداب بورژوایی خانواده اش قرار گرفت. اما این تعالیم مانع آن نشد  که سیمون به کتابخانه پدر رود و به طور پنهانی کتابهای ممنوع  از خواندن  را بخواند.
 شیوه زندگی سیمون دوبوار و دوستانش بیان گر سرگشتگی و عصیان نسل آگاهی در اروپا بود که او و سارتراز جمله نمایندگان آن محسوب می شوند. نسل عصیانگری که بسیاری از معادلات  و قواعداجتماعی را بر هم می زنند و برای آنها آزادی انسان مهم ترین وجه زندگی و تفکر است. آنها  مفاهیمی از قبیل عشق و اجبار و اختیار و مذهب  را مورد تعبیر ها متفاوت قرار داده و این را از نظر نباید دور داشته باشیم که سیمون دوبوار در زمان خود پرچمدار درهم شکستن قوانین دست و پا گیر اجتماعی بود .
علی رغم میل خانواده و مخالفت شدید پدرش برای خود زندگی مستقلی ترتیب داد و تحصیلات  را در دانشسرای عالی در رشته ادبیات و فلسفه به پایان رساند و پس از آن  مدت زیادی در مدارس تدریس کرد. همچنین  به تحصیل و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنت‌مارین و پس از آن فلسفه در سوربن پرداخت.  پس از آن  در زمره گروه فلسفی  سارترو دوستانش قرار گرفت و نزدیک ترین دوست  سارتر به شمار آمد .
 ارتباط آن‌ها، برخلاف روابط مرسوم در جامعه، منجر به  ازدواج و گام نهادن  در مسیر اخلاق بورژوایی مرسوم نبود. آنها با مردود شمردن اخلاق و روال زندگی طبقه بورژوا  با یکدیگر روابطی آزاد را بر قرار کردند که در عین حفظ صداقت  نسبت به یکدیگر، می توانستند  با افراد دیگر نیز روابط جنسی یا احساسی عمیق و پایدار یا سست و ناپایدار داشته باشد.آنها بر خلاف این تصور غلط و مرسوم را که ازدواج و عشق را مترادف و هم معنی می دانست رد کردند.
انگلس در کتاب معروف خود در مورد خانواده نشان می دهد که خانواده به این شکل وجود نداشته است و خود خانواده تابعی از گذاره ای مستقل به نام "شیوه تولید" می باشد. خانواده زاده سرمایه داری است!
از نظر مارکسیست ها"خانواده اولین سلول جامعه بورژوازی است". خانواده تولید انسان را در جامعه بورژوایی بر عهده گرفته، و به انسانهایی که تولید می کند می آموزد که باید در خدمت سرمایه داری باشند. باید هویت انسانی خود را کنار بگذراند و در روزمرگی "مدرسه- کار- ازدواج- والد شدن" غرق شوند. کسی که بخواهد این روند را بشکند و مقابل خانواده و به تبع آن جامعه سرمایه مدار بایستد، پذیرفتنی نیست
 سیمون در  بخشی از کتاب خاطرات خود  از روابط عاشقانه و عاطفی اش  با"نلسون آلگرن" و " کلودلانزمن"  می نویسد .
نلسون آلگرن نویسنده امریکایی از دوستان دوبوار بود که ارتباط با او منجر به دوستی و عشق  عمیقی میان آنها گردید. مسافرت سیمون به امریکا و مدتی که در آنجا اقامت داشت از تاثیرگزارترین دوران زندگیش و با دستاورد شناخت فراوانش از جامعه امریکا همراه می شود. آلگرن از سیمون می خواهد که در امریکا بماند ولی او وطن خود فرانسه را ترجیح داده و به آنجا باز می گردد. به گفته خود سیمون دبوار آشنایی با نلسون آلگرن یکی از مهم ترین انگیزه های نوشتن  کتاب" جنس دوم" محسوب می شود. 
 بعدها نیز آشنایی سیمون دوبوار چهل و چهار ساله با لانزمن نویسنده و روزنامه نگار بیست و شش ساله یهودی - فرانسوی بود که در شمار دوستان سارتر و سیمون دوبوار به شمار می آمد . او هجده سال از سیمون کوچکتر بود، ولی با این تفاصیل دوستی و ارتباط عمیق و عاشقانه ای بین آنها بوجود می آید که سالهای زیادی دوام داشته و  تا آخر عمر همچنان صمیمت این ارتباط حفظ می شود. او از طریق لانزمن با افکار و آرمان های یهودیان مترقی  آشنایی نزدیکی پیدا می کند.
   
بووار را مادر فمنیسمِ  می شناسند. او معتقد است که یک انسان زن زاده‌ نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود.  مهم ترین  اثر او  در  ارتباط  با مسایل مربوط به زنان با عنوان " جنس دوم"(Le Deuxième Sexe) نوشته شده در سال ١٩۴٩است .
  این کتاب به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شده است می‌پردازد. تاریخ انتشار جنس دوم تقریباً بین موج اول و دوم فمینیسم است. جنس دوم کتابی جنجال برانگیز بود و انتشار آن موجی از اعتراض ها، مخالفت ها و تهمت ها را به دنبال داشت و به طرز وحشیانه‌ای مورد حمله مطبوعات قرار گرفت و تا مدت‌ها در لیست کتاب‌های ممنوع بود. انتشار "جنس دوم" خشم  و واکنش های منفی گروهی از مردان را نیز در پی داشت سیمون دوبوار می گوید: " شدت این عکس العملها و کوته بینی ها مرا شگفت زده کرد."  کتاب مشتمل بر دو بخش است؛ بخش اول به تشریح و تحلیل پدرسالاری می‌پردازد و بخش دوم به بررسی تجارب ویژه زندگی زنان.
  در دورانی که فیلسوف بزرگ قرن ۱۹ (نیچه ) این چنین در مورد زنان نوشته است: 
(...زنان این همه دلیل برای سر افکندگی دارند ؛به خاطر این همه خرده بینی بی معنا؛ این همه سطحی گری  و خانم معلم بازی و گستاخی حقیر و ولنگاری حقیر وجسارت حقیر که در وجودشان نهفته است ـ فقط بررسی رفتار او با کودکان کافی است!ـ و تا کنون  به خاطرترس از مرد اینها همه را از ریشه بخوبی خفه و مهار کرده بوده است
امان از روزی که دراز نفسی جاودانه در زن ــ که از آن بهره ها داردــ رخصت یابد که پا به میان معرکه بگذارد .روزی که او از بیخ و بن آغاز به از یاد بردن زیرکی و هنر خویش کند ــیعنی دلبری و بازیگری و سهل انگاری و سبک کردن و سبک گرفتن کارها؛ روزی که از بیخ وبن آغاز به از یاد بردن استعداد ظریف خویش برای هوسبازیهای لذتبخش کند!...
زن را با حقیت چه کار! از ازل چیزی غریبتر و دل آزار تر و دشمن خوتر از حقیقت برای زن نبوده است ــ هنر بزرگ او دروغگویی است؛ و بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی. بیایید ما مردان نیز اقرار کنیم که درست همین  هنر و همین غریزه را در زن دوست  داریم و ارج می نهیم ــمایی که کار و بار دشواری داریم و برای سبک کردن خویش نیاز به آمیزش با موجوداتی داریم که در زیر دستان و نگاهها و حماقتهای ظریفشان؛ جدیت و گرانی و ژرفی ما جنون آسا به نظرمان آید...)

 بووار دلیل می‌آورد که در طول تاریخ، زنان همیشه به عنوان انحراف و نابهنجاری شمرده شده‌اند. در کتاب جنس دوم بووار می‌گوید که این طرز فکر با ادعای این‌که زنان در مقابل مردان «نابهنجار» در مقابل «هنجار» و «منحرف» در مقابل «طبیعی» هستند، جلوی پیش‌روی زنان را گرفته است. به‌عقیدهٔ وی برای آن‌که فمینیسم بتواند به‌جلو حرکت کند این برداشت باید از بین برود. در این‌صورت زنان درست به‌اندازهٔ مردان قادر به پیشرفت هستند.  از نظر سیمون دوبوار مسأله زیردستی زن مقوله ای است که بر حسب قراردادها و سنتها در ذهن  مردم جای گرفته و کم و بیش از روی اراده بر آنان تحمیل شده است. 

 سیمون دوبوار از سال ۱۹۶۸ علاوه بر نوشتن به عرصه مبارزات اجتماعی برای حقوق زنان نیز وارد شد.  او در فعالیتهایی برای بدست آوردن حق سقط جنین و به وجود آمدن امکانات و شرایط مناسب  در این راستا ، ایجاد امکانات و حمایت از مادران مجرد، افشای تجاوز،  مبارزه با ختنه زنان، وجلو گیری ازخشونت علیه زنان حضور داشت.
.سیمون دوبووا، در 14 آوریل سال 1986، در سن هفتاد و هشت سالگی درگذشت.در آخر عمر گفت اگر امروز بخواهم خود را توصیف می کنم می گویم: « سیمون دوبووار هستم؛ یک زن، فمینیست، فیلسوف، رمان نویس و فعال سیاسی

آثار دوبوار

  مهمان - 1943
 خون دیگران - 1945
 همه میمیرند - 1947
 امریکای روزمره - 1948
  جنس دوم - 1949
  ماندارنها – 1954  
  خاطرات – 1958
  مرگی بسیار آرام - 1964
  تصاویر زیبا - 1966
  زن وانهاده - 1967
  پیری - 1969
  مراسم وداع-  1984


منصوره اشرافی

۷ آبان ۱۳۸۹

سارتر روی بیست و شش میلیون فرانک تف می اندازد





سیمون دوبوار



در اوایل پاییز 1964 یک فیلسوف ایتالیایی  به نام "پچه" که سارتر اغلب با او به بحث پرداخته بود نامه ای برای سارتر فرستاد و از او خواست که متن سخنرانی  اش را که به مناسبت جایزه نوبل خواهد بود در اختیارش بگذارد. بنا براین صحبت از این بود که در این سال جایزه به سارتر داده شود؟ با خبر شدیم که بله.
او تمایل به رد کردن آن جایزه داشت و من هم تشویقش کردم. دوستانی مسن تر او را ملزم به قبول آن می کردند ولی دانشجویانی که من موضوع را با آنها در میان گذاشتم از جا پریدند. اگر سارتر اجازه می داد این تاج بر سرش گذاشته شود جوانها دچار سر خوردگی شدیدی می شدند.
 سارتر تصمیم خود را گرفته بود. او از افتخارها هراسی غرور آلود داشت . او در نظر نداشت که به استکهلم برود و دلقک بازی  در بیاورد. این اعضای فرهنگستان که به خود اجازه می دادند او را بر گزینند چه کسانی بودند؟ انتخابهای آنها رنگی سیاسی داشت. هرگز به یک نفر کمونیست جایزه داده نشده بود. سارتر اگر کمونیست بود احتمالا آن را می پذیرفت برای اینکه فرهنگستان سوئد با تصمیم خود بی طرفی اش را ثابت می کرد. اما سارتر کمونیست نبود. و دادن جایزه به او به معنای آن نبود که موضع گیری سیاسی او را پذیرفته اند بلکه آن مواضع را نادیده گرفته اند.
او قصد نداشت بگذارد که او را در اختیار بگیرند و نامه ای فرستاد که در آند خیلی مودبانه از اعضای فرهنگستان خواهش کرد جایزه ای را که او خود را  ناگزیر به رد کردن ان می داند به او ندهند.
 فرهنگستان اعتنایی نکرد . روزی در رستورانی نزدیک محل زندگی من نهار می خوردیم که  روزنامه نگاری که احتمالا در کمین ما بود ما را از برنده شدن سارتر برای جایزه نوبل با خبر کرد. سارتر تصمیم گرفت که در مورد خودداری اش از گرفت جایزه به روزنامه نگاری سوئدی که به وساطت " کلود گالیمار" با او در مرکور دو فرانس ملاقات کرد توضیح بدهد . در این بیانیه که در استکهلم بوسیله نماینده ناشرش خوانده شد و در روزنامه های بسیاری به چاپ رسید سارتر یادآوری کرد که پیوسته تشخص های رسمی را رد کرده است زیرا اعتقاد دارد که نویسنده نباید بگذارد که به یک نهاد تبدیل شود.
 از طرفی او اظهار تاسف می کرد که جایزه نوبل به نویسندگان غربی یا متمردین بلوک شرق اختصاص یافته است.( سارتر تصریح می کرد که نوبل را به پاسترناک داده اند نه به شولوخوف.)
سارتر می خواست تا وقتی که متن اش به فرهنگستان سوئد نرسیده با مطبوعات صحبت نکند. او 5 ساعت به ناچار در خانه من ماند و مادرش خبر داد که انبوهی از روزنامه نگاران جلوی در خانه سارتر منتظر او هستند. بعضی از روزنامه نگاران حدس زده بو.دند که سارتر به خانه من پناه آورده است و تا ساعت دو نیمه شب زنگ خانه ام را می زدند. سارتر برای اینکه راحت شود از خانه ام بیرون رفت و اجازه داد که از او عکس بگیرند ولی جز چند کلمه بر زبان نیاورد.
 صبح به محض بیدار شدن در خیابان عکاس ها و یک اتوموبیل تلویزیون را دیدم. سارتر به محض بیرون آمدن از خانه ام گرفتار شد. و افراد جمع شده او را تا خانه اش بدرقه کردند .وقتی جلوی در خانه اش رسید بالاخره گفت : " میل ندارم مدفون شوم"
بعد از ظهر کالباس فروشی نزدیک خانه ام با رقت گفت: بیچاره آقای سارتر! دوسال پیش سازمان ارتش سری بود! حالا هم نوبل! هیچوقت او را راحت نمی گذارند.
طبعا مطبوعات سارتر را متهم کردند که همه ماجرا را به خاطر علاقه به تبلیغات سر هم کرده است. آنها این فکر را القا کردند که سارتر از این جهت جایزه را رد کرده است که به کامو قبل از او داده شده بود، یا اینکه به خاطر حسادت من بوده . بایستی او خیلی پولدار باشد که روی بیست و شش میلیون فرانک تف بیندازد.
 موضوعی که او را بیشتر عصبانی می کرد وجود افرادی بود که از او می خواستند پول را بگیرد وقسمتی یا همه و یا حتی کمی بیش از آن را به آنها بدهدتا آنها از آن برای حمایت از حیوانات، برای نجات نوعی درختان ، برای تعمیر یک مزرعه، برای رفتن به یک سفر استفاده کنند. آنها تمام اصول سرمایه داری را می پذیرفتند، نه دارایی های بزگ مستقر آنها را می آزرد و نه اینکه " موریاک" پول جایزه را صرف ساختن حمامی برای خودش بکند. اما اینکه سارتر چنین مبلغی را خوار بشمارد سبب سر خوردگی آنها شد.


نقل مطلب به صورت آزاد  و ویرایش شده  از کتاب خاطرات سیمون دوبوار (قاسم صنعوی) توسط دیدگاه

Mansoureh Ashrafi and her paintings

 My Artworks - My painting shop  https://www.gallea.ca/en/artists/mansoureh-ashrafi