‏نمایش پست‌ها با برچسب عليرضا ذيحق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عليرضا ذيحق. نمایش همه پست‌ها

۱۸ خرداد ۱۳۹۷

نگاهی به کتاب " دالان ها "ی ذهن اثری از منصوره اشرافی



رقص خنجر ها در دشتی مشوش / یادداشتی از علیرضا ذیحق


منصوره اشرافي را با شعرها ، نقاشي ها و نقد و تحليل هاي ادبي اش مي شناختم و ولي با چهره ي داستانگويي اش هيچ آشنايي نداشتم . كتاب " دالان ها "ی ذهن  اما مرا با زاو يه اي ديگر از خلاقيت بديع او همراه نمود و تصويري ديدم از نسلي سوخته كه با آرمان هايش عجين بود و تاوان هاي سخت چون رگباري كوبنده هستي اش را از ريخت مي انداخت . " دالان ها " مجموعه اي از روايت هاي داستاني است كه برخي از نظر ساختاري چنان گيرا و تكنيكي كار شده كه قصه اي تمام عيار مي باشند و بعضي در حد روايت باقي مي مانند و اين نيز همگون خواسته هاي نويسنده است كه دوست داشته چنين باشد و بيشتر ازآن كه با فرم و ساختار درگير باشد به بيان آلامي بپردازد كه عمري در خفاي دل اش پرورانده است و حالا مي خواهد پروازش بدهد .
"
دالان ها " بيش از آن كه ما را با بن بست ها مواجه سازد به نوري تابان در انتها سوق مي دهد و انساني است كه اميد چون موجي در دل اش لبريز است و عليرغم همه ي ناكامي هاي نسلي كه روزگاري جوان بوده و تا چشم باز كرده رقص خنجرها را شاهد بوده است كه بر گرده ها فرود مي آمده و اگر امروزه روز بودني را شاهد است شانش و اتفاقي بيش نيست . 
منصوره اشرافي در " دالان ها " ما را از تو در توهاي راهي گذر مي دهد كه شاهد كتاب سوزان ها و گداختن روح و روان قبيله اي هستيم كه چشم و چراغ آينده بودند و حالا كه دنبالشان مي گردي جز اين كه بداني حتي استخوانهاشان نيز پودر شده اند چيزي دستت را نمي گيرد . اما همه ي كتاب اين نيست ورسالتي بس شگرف را بر دوش مي كشد و از زن ها چنان زيبا و عميق سخن مي گويد كه مثل شعله ي ماهي پرتلاطم ، كتاب را از نور مي آكَنَد . از مرداني سخن مي گويد كه به اغواي زنان مي انديشند بي آن كه به ظرافت روح آانان وقوف يابند ويا كه ب زخم و رملال دل آنها مرهمي باشند ." زناني كه زندگي را همچنان دوست داشته و دارند و چون وظيفه اي فراموش نشدني آن را به پايان مي رسانند ."
منصوره اشرافي در داستان " مردگان زنده " بي آن كه بخواهد از فلسفه نوشتن " دالان ها " سخن بگويد ناخود آگاه بر اساس ضرورت محتوايي چنين مي گويد :
"
سال هاي سال بود كه فقط با خودم حرف مي زدم . اما اكنون به يكباره مصمم شدم كه همه ي حرف هايم را بنويسم همه ي شرح ملال هايم را بنويسم چرا كه و قتي هيچ معنايي براي زندگي پيدا نمي كنم بايد زندگي هايي را بنويسم كه پر از معنا هستند . چرا كه بدين ترتيب شايد ديگر نيازي به جستجو براي يافتن معناي زندگي نخواهم داشت . شايد زندگي كردن محض خاطر ديگران ، از زندگي كردن محض خاطر خويشتن ، آسانتر باشد ..."
منصوره اشرافي ، شاعر ، نويسنده و نقاشي است كه به هربّعدي از خلاقيت اش نگاه مي كني با انبوهي فروزان از ستاره هايي روبرو هستي كه ماندگاري شان در درخشندگي تعهدي است كه بر پيشاني آنان تلأ لؤ دارد و هميشه حرفي از انسانيت برآنان جاري است . من در" دالانها " خلوت مي كردم و بعضي از نوشته ها ها را به خاطر نثر زيبا و محتوايي كه روح من را نشانه مي گرفت و آلام و شاديهايم را در آن مي ديدم چند باره مي خواندم و در هر خوانشي به عمقي ديگر دست مي يافتم . به قول نويسنده " مشوش شده و به جستجوي آرامش از دست رفته بر مي آمدم ." در" دالان ها " چنانچه نويسنده نيز متذكر شده " مرزي ميان خاطره ، رويا و واقعيت وجوندارد " و اين ويژگي سبب گرديده كه تو به گنجي دست يابي كه آسان آن را از دست ننهي . *
*دالان ها ، منصوره اشرافي ، چاپ اول : 1395، نشر شور آفرين – تهران 
**
مطالب داخل گيومه از كتاب " دالان " هاست .


۷ دی ۱۳۹۴

ماه عسل


Diego Rivera. Zapatista Landscape.

Diego Rivera. Zapatista Landscape. 1915. Oil on canvas. Museo Nacional de Arte, Mexico City, Mexico







عليرضا ذيحق



عشق تو دلشان تكان خورد و خواستند عيش‌شان را كوك كنند. عينك‌هاي تيره زدند و سرشان برگشت به مرسدسي سبز. هوايي شده و بي‌آنكه اين پا و آن پا كنند، افتادند  تو جاده .برق آسمان، دلشان را روشن كرد و در باراني تند، تنپوشي از بوسه و عطر به تن كرده و به ماه عسلي دور انديشيدند. ماشيني مثل تير از بغلشان گذشت و خرده "شيشه" تو دستشان لرز برداشت.
دارا كه پي در پي پك مي‌زد پياله‌اي چايي خواست وسارا هم دستان خسته‌اش را تكاني داده و بعد، رگ كمرش را شكست. يك نفس مي‌رفتند كه آسمان تركيد و با صداي تند ترمز، مردي منتظر، به بيرون سرك كشيد. حالشان كه سر جا آمد و چشمي رو هم گذاشتند، مرسدس را تحويل داده و با يك استيشن آلبالوئي، از كافه‌ي بين راه جدا شدند. سارا كه شالي به سرش بود، حس كرد گرم‌اش شد و سُرِش داد پايين. بعد با دهاني كه چاك و بست‌اش را گم كرده بود به دارا گفت: «من كه تو آن دور وزمانه پستانك دهنم بود، تو چكار مي‌كردي؟» دارا برزخ شد و با بد و بيراه گفت: « ... تيغ تو عمرم انداخته و داغ و درفش تو حلقم كرده بودند... دليل خاصي هم نداشت... ميتينگ داده و پيِ دنيايي بهتر بودم.»
سارا كه صدايي خفه داشت گفت: «بعدش چي؟» دودي تو گلوي دارا شكست و بعد گفت: «همين كه مي‌بيني! دارم گند مي‌زنم به هر چي كه اسمش زندگيست!»
سارا يكهو بالا آورد و دارا دست به جعبه‌ي قرص‌ها برد. جعبه‌ خالي بود و سريع، ماشين را كج كرد به يك جاده‌ي خاكي. سارا كه رنگي تو گونه‌هايش نبود ناليد و گفت: «ماه عسل خوبي بود!» بعد، قلب‌اش سرعت گرفت و با تكانه‌اي سخت، يكهو خشك‌اش زد.
دارا كه صداي بغض دارش خش برداشته بود گفت: «دلواپس نباش تا پاي شاهرگم هستم. دربدري‌ها تمام مي‌شود!»
تخته گاز راه افتاد و با صداي سنگين سيلابي مخوف، كنار رودخانه‌اي در را به روي شب باز كرد. بادي به صورتش خورد و بعد با سيگاري در گوشه‌ي لب‌اش، سارا را كول كرد و پا در سيلاب نهاد .اما دل‌اش نيامد كه سارا را تنهاي تنها بگذارد.  خود نيز با او جلو رفت. سيگارش نم برداشت و بعدش، هر دو با سيل راه افتادند.

۱۷ بهمن ۱۳۹۳

لطفن ننويس - عليرضا ذيحق



پُل سِزان ( Paul Cézanne)




لطفن ننويس


قراربود ننويسد . اما دست و دل اش بي قرار بود. مخصوصا كه مي خواست از خودش بنويسد . از اين كه چطوري پيش غرورش له شد. از قولي كه داده بود بدش مي آمد و بيشتر از همه از خودش . بدترش اين بود كه سخت هم خسته بود . همينطور كه مي رفت راه اش را كج كرد . سرراه اش دوسه كتابفروشي بود مال رفقا . وارد يكي از كتابفروشي ها شد . قاطي مشتري ها چشم اش به قفسه ها بود كه وقتي همه رفتند رفيق اش گفت :
- امروز يه چيزي ديدم . يعني يكي از بچه ها نشونم داد . ظاهرا يه نقده اما تا تونسته بارت كرده . بي ربط و باربط . خواسته خرابت كنه . به سايت برزن يه سري بزني مي فهمي .
- مگه چي نوشته ؟
- بگو كه چي ننوشته ؟ آب در خوابگه مورچگان ريختي و دارند سرت مي ريزند .
- چهار كلام حرف حساب اين ها رو هم داره . بي خيال . حالا اين كه نوشته آشناست يا ناشناس؟
- سرشناس نيست . يكي دو مكتب ادبي را عين محصل ها در س پس داده و بعدش گفته نوشته هات با هيچ يك از سبك ها نمي خونه و ادعات هم ميشه . چند جمله هم از سر و ته نوشته ها بريده و خواسته بگه دستور زبان هم حاليت نيس.
- باز خوبه . حداقل نگفته كه زبان حالم نيس. سبك و ربط همه حرفه و دردشون يه چيز ديگه است . حرفمون باهم نمي خونه .آدم كه از چشم مي افته مخصوصا از چشم پدر ،مادر يا قدر قدرتي فرق نمي كنه ، همه مي خوان يه انگي بچسبونن .
- راستي اون كتاب هم كه گفته بودم در ميآد بي خيالش باش. عيد خون رو مي گم . نسخه هاشو دارن خمير مي كنن .
- اون چرا ؟ اون كه يه بار چاپ شده بود ؟
- دلشون اينجور كشيده . فعلا خداحافظ. داشتم رد مي شدم وگفتم يه سري هم به تو بزنم و ببينم تو اين كساد بازار چي كار مي كني .
- كتاب بختش كساده و خط و خطوط هم حسابي اعتماد مردمو  به هم ريخته .
چند قدمي هنوز از كتابفروشي دور نشده بود كه دوباره ياد قول و قرارش افتاد و حكمي نانوشته . اما دوست داشت كه بنويسد . حتي شد براي خودش . زنده و مرده اش بايد يك فرقي باهم مي كرد .عشق اش رامي خواست تو چنگ اش داشته باشد .رمان جديدش را بايد شروع مي كرد .مثل رفيق فيلمسازش نبود كه قصه ودوربين و جامعه  را يكجا از دست اش بگيرند. قلم و دفتر چيزي نبود كه بخواهد برايش مجوز بگيرد .فوق اش مي نوشت و مي ماند و گرد وخاك روش مي نشست .حسن اش اين بود كه نان اش از نوشتن در نمي آمد . اما نوشتن هم دل و دماغ مي خواست . فقط دوست داشتن كافي نبود . دل اش پيش گرد و خاك هاي نشسته بر كاغذ پاره هاش بود كه پوست بدن اش يك جوري شد . انگار ماسكي كه بر بدن اش بكشند و بخواهند جدا كنند.گويي هزار سوزن ريزبر پوستش نشسته بود ودردهمه را حس مي كرد . سر درددش هم شروع شده بود. منزل كه رسيد رفت سراغ فشار سنج . فشارش زده بودبالا .اعصاب اش درست نبود . زن اش كه حواس اش به او بود گفت :
- صورتت سرخ شده . انگار حالت خوب نيست . داروهاتو بخور واگه فكر مي كني خوب نيستي ، فوري بريم اورژانش.
- چيزيم نيست . ازقضيه ي ديروز تا حالا يكي دو دفعه اينجوري شدم . قرصامو كه بخورم خوب مي شم .
- دولت تو را بازنشست كرده اما تو چرا خودتو بازنشست نمي كني خداييش موندم .سي سال معلمي جون برات نذاشته. توهم حرف گوش كن . لطفن ننويس.
- نگران نباش . چيزيم نميشه .داشتم به همين ننوشتن فكر مي كردم كه يهو حالم به هم ريخت .
- فكر نكن . فقط ننويس. اين همه مردم نمي نويسن مگه نمي تون زندگي كنن ، تو هم يكيش.

 عليرضا ذيحق


۱۱ دی ۱۳۹۳

روشني - عليرضا نابدل ترجمه : عليرضا ذيحق


Michael Kenna

روشني


امان – امان
كبريت ساز مو مشكي
اي كه چكه –چكه مي كاهي
عرق ريزو خيس
در تاريكي ها،
ازسرخِ كوهها
در سرزمين آتشها
ميليون ها تن گوگرد را
بِكَن وبيرون بكش
ودر كارخانه
چنان كبريتي بساز
كه ريشه ي ظلمت
آتش شود
وهمه عالم
حيران شوند.
امان امان موطلائيِ زنجاني!
امان از تو اي ريز مرد
با اين چاقوها كه مي سازي
از استخوان و پولاد
استخواني مثل فولاد .
چنان چاقويي بساز
كه پاره – پاره كند
قلب چركين ظلم را
و زخم سازد
پرنده ي مرگ را
همه از بال و پر،
بلكه چوپان
ني اش را
آزاد بنوازد...
امان– امان اي بلند بالا
اي معلم كه گيسوانت چون نخل افشان است
روشن كن
تاريك كلاس هارا!
و روشن اش ساز
دنياهاي بي ستاره
و بي نشان را .
در قلب آنها
آن آدم كوچك هاي دلخون
كه سوزان تراز آتش است
و روشن تر از برف
تنها و تنها
از انسان بنويس.
هراس را
كه بال و پر مي بندد
زايل كن
وبزداي
خوف آسمانها را .
امان – امان اي قاليباف
اي كه بي روزن نوري
گره بر گره مي زني
مثل چراغ مي سوزي
و خون ات مي سوزد
مژگانت هم
چون فتيله گر مي گيرد
آن چيست كه مي بافي و مي برّي
وصداي قلبت را
در گلويت مي كُشَد،
براي يكيار هم شده
چنان نقشي درانداز
همه زانوان خشك شوند
نقشي كه اربابان بترسند
وانگشت ظالمان گره شود.
برخيز و مثل سليمان
ديوها را در زنجير كن
بگذار آنان
آناني كه هرچه قالي ت را
مي خرند و مي فروشند
بدانند كه دستان خاموش تو
چه ها كه نمي كند.
آنان كه با كفش
پاكوب فرش تواَند
بدانند اگر
خموشان برزبان آيند
چه توفانها كه به پا نخواهد شد.
امان – امان اي اروميه ي زيباتر از روم
اي شرابسازاُرمَوي
اي نقره مو
در خم هايت چنان شرابي بيفكن
كه بوي كهن دهند
و طعم عشق!
بگذار خستگان
در اين راه سنگين
در چشمه هاي انگور
دمي هم بياسايند ...
باده اي سازكن
بسوزاند درد را
و دل را.
بگذار كه اين باده هزار سخن بگويد
از خلق من
كه گل ها كاشت و اما
خرمني خار درو كرد.

عليرضا نابدل
ترجمه : عليرضا ذيحق
1344- تبريز

Mansoureh Ashrafi and her paintings

 My Artworks - My painting shop  https://www.gallea.ca/en/artists/mansoureh-ashrafi