‏نمایش پست‌ها با برچسب مانی ب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مانی ب. نمایش همه پست‌ها

۱۰ دی ۱۳۸۹

داستان من و عنکبوت

 
Joan Miró. Maternity. Oil on canvas. 92 x 73 cm. 1924. Private collection.


مانی ب

این‌جا بود. بین دیوار و قفسه کتاب‌ها تارهای خودش را در كمال نظم بسته بود و روزها و هفته‌های متمادی بی‌حرکت گوشه‌ی تور خود می‌نشست و «صبر»ی را به نمایش می‌گذاشت که در مقابل آن «صبر ایوب» نوعی تعجیل است. رابطه ما به یک سال هم نکشید. پارسال اواخر تابستان در یك شب زیبا و پرستاره شروع شدو هفته گذشته به پایان دردناك خود رسید. من از رابطه با او بهره‌مند شدم. او در اثر رابطه با من زندگی خود را باخت.خاطرم هست در رختخواب بودم. روز پرسروصدا و فوق‌العاده داغی را پشت سر گذاشته بودم. هوای خنك مطبوعی كه از پنجره به درون اتاق می‌آمد، بسیار لذت‌بخش و دلپذیر بود. از آن اوقات استثنایی سال بود كه در آن هم گرمای زیر لحاف كیف می‌دهد هم خنكی‌های روی لحاف.تازه چشم‌هایم گرم شده بود و رشته‌افكارم آن‌طور که در لحظه‌های پیش از فرورفتن به عالم خواب معمول است از دستم دررفته بود. تماشاچی منفعل فكرهایی شده بودم بی‌سروته كه این‌جور موقع‌ها خودبخود دنبال هم ردیف می‌شوند و بی‌ارتباطی آن‌ها هیچ مایه تعجب‌ نیست.در چنین حالتی بودم كه صدای ویزویز حشره‌ای را شنیدم و احساس كردم كه این صدا خلاف صدای جیرجیرك‌های باغچه از بیرون نمی‌آید. پس از گذشت چند لحظه فكرها دوباره در حال بازگشت به فعالیت خودبخودی بودند كه باز آن را شنیدم: ویززززززززززززززززززززززز
.حسابی خواب‌آلود بودم و اگر یكی دو دقیقه دیگر آن را نمی‌شنیدم بی‌شك خوابم می‌برد. اما: ویزززززززززززززززززززززززززززززززز
.درست حدس زده بود. صدا از بیرون نمی‌آمد. از توی اتاق بود.
ویزززززززززززززززززززززززز ... نه نه، با این صدا نمی‌شد خوابید.درحالی که با خودم می‌گفتم: با این صدا نمی‌شود خوابید، لحاف را کنار زدم و از رختخواب بیرون آمدم. چراغ را روشن کردم و مدتی در انتظار صدا ماندم. همین‌طور که کنار تخت ایستاده بودم متوجه شدم که صدا از کنار پنجره می‌آید. رفتم کنار پنجره. این‌بار احساس ‌کردم که منبع صدا جایی در نزدیکی تخت است. چندین بار در حالی که گوش‌هایم را تیز کرده بودم، از کنار تخت به کنار پنجره رفتم و از کنار پنجره به کنار تخت آمدم تا بلاخره موفق شدم منبع صدا را پیدا کنم.مگس نسبتا بزرگی این‌جا، بین دیوار و قفسه کتاب‌ها از یک تار عنکبوت آویزان بود و برای آزادی خود تلاش می‌کرد. با سرعتی سرسام‌آور آن‌قدر دور خود می‌چرخید که خسته می‌شد و پس از استراحت کوتاهی این کار را تکرار می‌کرد. مدتی آن را تماشا کردم. صحنه جذابی بود. اما ناگهان به خود آمدم و متوجه شدم که این «صحنه جذاب» در واقع جدال قدیمی اسارت و آزادی است که اگر دخالت نکنم به جدال قدیمی‌تر مرگ و زندگی ختم می‌شود.مگس را از تار جدا کردم. از بس دورخود چرخیده بود گیج و خسته‌شده بود.آن را به آسانی با کمک یک استكان گرفتم، و لب پنجره گذاشتم تا حالش جا بیاید. پس از این‌كه مدتی دست‌هایش را به هم مالید و پرهایش را از باقی‌مانده تارهای چسبناك پاك كرد، از جا جست، نیم‌دایره‌ای را در فضای اتاق پرزد و در تاریكی بیرون ناپدید شد. با خودم گفتم خداوندا این آزادی چه كالای نابی است كه حتی مگس‌ها هم آن را دوست دارند! و شادمان از آزادسازی مگس به رختخواب برگشتم. با یك تیر دو نشان زده بودم. با نجات جان مگس هم مزاحمت آن را از سرم كم كرده بودم و هم ثواب كرده بودم. اولین (و به گمانم آخرین) بار بود كه احساس می‌كردم در زندگی‌ام باعث كار خیری گشته‌ام. و با احساس خوب و آرامش‌بخش آدم‌هایی كه فكر می‌كنند بهشت‌رفتنشان حتمی است خوابم برد.صبح روز بعد دوباره پشت قفسه را نگاه كردم. داشتم با خودم غرغر می‌کردم که «این خانم مولر ظاهرا درست كار نمی‌كند، وگرنه پشت قفسه‌ها این‌طور تارعنكبوت نمی‌بست» كه او را دیدم. گوشه تورش بی‌حركت كز كرده بود و انگار به من نگاه می‌كرد. از این‌كه خوراك او را از چنگش درآورده بودم ناراحت شدم. بخشی از تور او به خاطر عدم توجه و دقت من دروقت آزادسازی مگس پاره شده بود. یعنی دخالت من در قضیه نه تنها او را از تغذیه بازداشته بود، بلکه شانس شکار او را نیز تقلیل داده بود. وجدانم که در آرامش خیرخواهی شب پیش خوش خفته بود، بیدار شد و دوباره به کار همیشگی خود که گازگرفتن من باشد، مشغول گشت. خودم را به خاطر دخالت در این ماجرا سرزنش می‌کردم. بله، بله. رفتار من اشتباه بود. اما وقتی به شب پیش فکر می‌کردم، می‌دیدم یک احساسی در آدم‌ هست که او را به رفتار زیبا فرامی‌خواند و من با این‌که از وجود این حس اطمینان دارم، هیچ راهی برای اثبات آن به فکرم نمی‌رسد. می‌دیدم یک حس باطنی در من هست که از آزادسازی مگسی که با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کرد، خوشنود و راضی و هم‌زمان از آزار عنکبوت ناراضی است. با یك پارادكس واضح و قابل لمس روبرو شده بودم كه برای آن راه حلی نمی‌شناختم و فكرم راه برون‌رفت از آن را نمی‌یافت. تا پیش از این واقعه معمولا آن‌چنان دشوار نبود که رفتارهایم را در دو كشوی «كاردرست» و «كار اشتباه» بایگانی کنم، اما برای این رفتار بخصوص در هیچ‌یك از این كشوها جایی نبود. با خودم فکر کردم باید برای این‌جور موقع‌ها کشوی سومی برای خودم تهیه کنم. و این یکی از درس‌هایی بود که از این ماجرا آموختم. در حالی که داشتم با خودم می‌گفتم، یادم باشد که به پروژه «کشویی برای این‌جور موقع‌ها» بیشتر فکر کنم، ناگهان به خودم آمدم و دیدم کنار پنجره و با استكانی در دست، در حال تعقیب یك مگس كوچك فرز هستم. قصد داشتم آن را گرفته و به تارهای عنكبوت بچسبانم و به این ترتیب دین خود را به او ادا كنم. ناگهان از کار خودم خنده‌ام گرفت. هزاربار از معلمین اخلاق در روزنامه‌های ایران خوانده بودم و از شوفرتاکسی‌ها شنیده بودم که یك كار غیراخلاقی را نمی‌شود با كار غیراخلاقی دیگری جبران كرد، اما با این وجود، مثل دیوانه‌ها لابلای گلدان‌ها دنبال این مگس بیچاره گذاشته بودم که بنا بر اراده من قرار بود به جای مگس شب پیش کشته شود. از دست خودم عاجز شده بودم. دوباره به کنار قفسه‌ها رفتم. همان‌طور انگار که خشک شده باشد، بی‌حرکت سر جای قبلی‌اش گوله شده بود. با خودم فکر کردم که باید از دست من به شدت عصبانی باشد. انصافا هم حق داشت که مرا نفرین كند. اگر از این عنكبوت‌هایی بود كه تورش را در جای مناسبی بسته بود كه روزی دوهزار حشره از كنار آن ردمی‌شدند و او روزی سه چهار صید نصیبش می‌شد، از دست دادن یك مگس مشکل بزرگی محسوب نمی‌شد، اما این‌جا، كه سال به دوازده‌ماه حشره‌ای از آن‌جا ردنمی‌‌شود، از دست دادن طعمه چاق‌وچله‌ای به حق عصبانی كننده است. تورش را جای بدی زده بود. من اگر جای او بودم نزدیك پنجره اتاق نشیمن لابلای گلدان‌ها تار می‌بستم كه به خاطر تردد زیاد حشره‌ها احتمال به دام انداختن آن‌ها بیشتر باشد. فضای بین قفسه‌كتاب و دیوار جای ساكتی است. حشرات بیشتر در نزدیكی پنجره، گلدان‌ها یا لامپ‌ها رفت‌وآمد می‌كنند. نه جایی که در آن به معنی واقعی کلمه: «پشه پرنمی‌زند».فردای آن روز دوباره به او سر زدم. می‌خواستم ببینم زنده است یا نه. زنده بود و همان‌جور كز كرده بود. با خودم گفتم بیچاره ممكن است از گرسنگی بمیرد. داشتم با خودم می‌گفتم، «خدا می‌داند دوباره کی مگسی از این‌جا رد بشود» که ایده خوبی به ذهنم رسید. از دفترتلفن عمومی شماره تلفن یكی از دوستان قدیمی را پیدا كردم و به او تلفن زدم. یادم بود كه دوست دختر او (مونیک) جانور‌شناسی تحصیل می‌كرد. پس از کمی احوالپرسی گفت كه خیلی وقت است از مونیک جدا شده است. اما تلفن او را برایم پیدا كرد. هم‌چنین از او شنیدم مونیكا در یك انستیتوی حشره‌شناسی كار می‌كند. از این خبر خیلی خوشحال شدم. وقتی تلفن كردم مونیک فورا مرا به خاطر آورد. با وجود كلی مقدمه‌چینی همین‌كه از دلیل تلفن من آگاه شد خیلی خندید، اما در کمال دقت به سئوال‌های من پاسخ داد. گفت كه ناراحتی من بی‌جاست زیرا عنكبوت‌ها می‌توانند ماه‌ها بدون غذا زندگی كنند. در این مدت آن‌ها از پروتئین جسم خود تغذیه می‌كنند. گفت اگر دقت کنم، خواهم دید که جثه آن‌ها در این اوقات کوچک‌تر و در اوقات فراوانی، کمی بزرگ‌تر می‌شود. پس از شنیدن سخنان دلگرم‌کننده او فورا خودم را به کنار قفسه رساندم، کلید چراغ مطالعه را زدم و قاب آن را به سوی جایی که تورش را بسته بود گرداندم. اولین بار بود که تور او را تمام و کمال می‌دیدم. متوجه شدم که پاره‌گی آن را ترمیم کرده است. اگر چراغ مطالعه را روشن نکرده بودم، نمی‌فهمیدم که اگر در جابه‌جایی کتاب‌ها دقت نکنم، به تور او آسیب می‌رسانم. تور خود را بین دیوار، تخته قفسه، گوشه پایین جلد اول کتاب «از سیرتاپیاز» نجف دریابندری و کنج کتاب «درد جاودانگی» اونامونو بسته بود و خودش نزدیکی دیوار روی یکی از تارها کز کرده بود. از نزدیک نگاهش کردم. راست راستی مثل این‌که کمی کوچک‌تر از روز قبل شده بود.این‌طور بود که او جای خود را در زندگی من باز کرد و باعث تغییراتی در آن شد. یادم هست چندبار هوس کردم اونامونو بخوانم، اما می‌دیدم اگر «دردجاودانگی» را حركت بدهم، تارهای او بهم می‌ریزد و تور او پاره می‌شود. از این مهم‌تر این‌که به عده‌ای از آشنایان اتریشی که بارها از من خواسته بودند برایشان یک غذای ایرانی بپزم، قول شیرین‌پلو داده بودم که دستور تهیه آن در جلد اول کتاب دریابندری بود.هم‌چنین از آن‌جایی که گذشتن لوله جاروبرقی خانم مولر از نزدیکی تور او می‌توانست فاجعه‌آفرین باشد، دفعه بعد که خانم مولر آمد به او گفتم که دیگر لازم نیست اتاق خواب را جارو کند. افزون بر این هربار وقتی می‌خواستم از خانه خارج شوم، نمی‌دانستم پنجره‌ها باز بگذارم یا ببندم. اگر باز می‌گذاشتم ممكن بود باران بگیرد و آب در اتاق راه بیافتد، اگر می‌بستم حشره‌ها نمی‌توانستند به اتاق وارد شوند و امکان شکار او کاهش می‌یافت. هرروز حداقل یك بار به او سرمیزدم و با این‌كه می‌دیدم گاهی آن‌جا نیست، اما اغلب آن‌جا، بعضی موقع‌ها كنج كتاب دریابندری، و بعضی مو‌قع‌ها گوشه جلد دردجاودانگی كز كرده و در انتظار به سر می‌برد. به مرور سرزدن به او به خود شكل آیینی گرفت، طوری كه هربار كه به خانه می‌آمدم اول به سراغ او می‌رفتم تا از حال و روزش باخبر شوم و ببینم شكار كرده است یا نه. پیش از سفر به (مثلا) ایتالیا می‌دیدم که به جلد دردجاودانگی چسبیده است، سه هفته بعد که بر می‌گشتم، می‌دیدم به همان حالت سابق هنوز همان‌جا نشسته است. در تمام این چند ماه فقط دو‌بار دیدم كه طعمه‌ای به دام انداخته است. یک‌بار یک سوسک کوچک و یک‌بار هم این اواخر یكی از این شاپرک‌هایی که در بسته سبزی‌خشکه یا تنقلات ایرانی پیدا می‌شوند. پاییز پارسال هم كه از مسافرت برگشتم دیدم كه مقداری دست‌وپای خشك‌شده حشره کف قفسه ریخته است كه احتمالا متعلق به یك یا دو حشره ریز بوده است. یعنی روی‌هم‌رفته تنها سه یا چهاربار.یكی دوبار هم او را در حال ترمیم تور خود دیدم. شاهد بودم كه آن را با تارهای كمكی به كتاب‌ها و دیوار محكم می‌كند. تماشای او كه با دقت و حوصله روی تارها از این سو به آن سو می‌رفت و تار جدید می‌كشید نمایش جذابی بود. اما گیراترین خاطره متعلق به بهار امسال بود. روزی، پیش از شروع زمستان ناگهان غیب شد و دیگر او را ندیدم. به مونیک تلفن زدم. گفت كه باید یك جایی همان‌جاها باشد، و با گرم شدن هوا و آغاز بهار دوباره سروكله‌اش پیدا خواهدشد. و راست می‌گفت. نمی‌دانم زمستان را كجا به سر برده بود، اما همین سه ماه پیش ناگهان دیدم آمده است. این‌بار به جای ترمیم تور قدیمی به موازات آن و با ده بیست‌سانتی متر فاصله از آن شروع به بافتن تور جدیدی کرد. یادم هست سر لامپ مطالعه را به سمت او چرخاندم و به تماشا ایستادم. دل‌كندن از این صحنه مشكل بود. تارهای نو در نور چراغ برق می‌زدند و گاه به رنگ رنگین‌كمان درمی‌آمدند. آبی نقره‌ای قرمز نارنجی ... یكی دو روز به این كار مشغول بود و تور جدیدی در كمال نظم ساخت. سه چهار دایره (درواقع پنج‌ضلعی) متحدالمركز كه پنج تار اصلی آن را این بار به دیوار، تخته‌ قفسه، كتاب «کلیدر» و «جامعه‌شناسی خودمانی» نراقی متصل ساخته بود. از این رفتار او که دوباره «دردجاودانگی» و جلد اول «از سیرتاپیاز» را در اختیار من قرار می‌داد بسیار خوشحال شدم و آن را به نوعی تأکید بر رابطه دوستانه از سوی او تعبیر کردم.
*

رسیدن محموله پستی حاوی سبزی‌خشکه و تخمه و پسته و همین‌طور گل‌گاب‌زبان از ایران و اشغال قفسه‌های آشپزخانه و کمدها به وسیله شاهپرک‌هایی که یا تخم آن‌ها یا خود آن‌ها در میان سبزی‌ها و آجیل‌آلات پنهان بوده‌اند و چاره‌جویی که در کار آن‌ها چه سیاست باید کردن از جهت دفع و باقی قضایا:
دو‌هفته پیش داشتم کتاب دریابندری را ورق می‌زدم که خودم را از لحاظ روحی برای طبخ شیرین‌پلو آماده کنم که یکی از شاپرک‌‌ها را پرپرزنان دیدم که پس از طی مسیر کج‌وکوله‌ای در فضای آشپزخانه بالای اجاق گاز روی هواکش نشست. از همان فاصله از مشاهده نوع پرزدن گیج و بی‌هدف آن فهمیدم که باید از شاپرک‌های ایران باشد، اما با خوشبینی پذیرفتم که امکان اشتباه موجود است. چند روز بعد، که در یکی از کمد‌های آشپزخانه را باز کردم، و سه‌تای دیگر از آن بیرون پریدند، دیدم اشتباه می‌کردم که فکر می‌کردم امکان اشتباه هست و این فکر که امکان اشتباه هست، کاملا اشتباه بوده است. وسایل کمدها را بیرون آوردم و کنار پنجره بسته‌ها را یکی یکی باز کردم و بیست بیست‌وپنج شاهپرک را از آشپزخانه بیرون کردم. خیالم آسوده شد. دوروز بعد دوباره در یکی از همین کمد‌هایی را که تمیز کرده بودم، باز کردم و شش‌تای دیگر از آن‌ها بیرون پریدند. در طول مدتی که مشغول پیدا کردن راه چاره بودم، تعداد آن‌ها افزایش یافته بود و پرواز آن‌ها از این سو به آن سو اعصابم را متشنج کرده بود. بلاخره یک‌روز که آن‌ها را در کمد لباس‌ها دیدم، مستأصل شدم و دیدم باید یک کاری بکنم. ناگهان حالت روحی زن‌های خانه‌دار عصبی را که عمرشان در مبارزه‌ی بی‌امان، سازش‌ناپذیر و مستمر بر علیه سوسک و شاپرک و مورچه تلف می‌شود فهمیدم و نوشته‌ای را که شبیه شعر بود و پشت در خانه‌ها، از جمله خانه خودمان چسبانده شده بود به خاطر آوردم: سمپاشی تضمینی جهت دفع شاپرک، مور، موریانه/ شته، مگس/ سوسک آشپزخانه!طریقه سنتی دفع سوسک آشپزخانه در ایران، یادم هست، ریختن نفت در چاه یا چاهک بود، (ما فقط بلد هستیم یا نفت در چاه بریزیم یا نفت از چاه بیرون بیاوریم) اما طرز مبارزه با شاپرک‌ها را نمی‌دانستم. بایستی به طور جدی فکری به حالشان می‌کردم. و چاره نخستین را در سوپرمارکت سرکوچه یافتم.بسته‌ای بود حاوی ده تکه مقوای ١٠در٢٠سانتی که یک طرف آن چسب‌ناک بود. چنان‌که از توضیحات پشت بسته برمی‌آمد، معلوم بود که برای اختراع آن‌ها تلاش علمی زیادی به کار رفته است که فقط از ذهن عقل‌گرای غربی‌ها برمی‌آید. آدم‌های عجیب و حیله‌گری که در آزمایشگاه‌ها موفق شده بودند عناصر شیمیایی تشکیل‌دهنده بوی تن شاپرک‌های ماده‌ و آماده به جفت‌گیری را کشف کنند. شاپرک‌های نر به محض این‌که این بو را حس می‌کنند، با شتاب از سوراخ‌ها و پناه‌گاه‌های خود بیرون می‌ریزند و چنان به سوی مرگ می‌شتابند که گویی به سوی معشوق می‌روند. غافل از این‌که دانشمند آلمانی مقداری از این ماده معطر را که دل هر شاپرک مذکری را می‌لرزاند به این چسب کشنده‌ آغشته‌ است. و به این ترتیب نرهای شهوتی در حالی که به مقوا چسبیده‌اند نابود می‌شوند و ماده‌های بی‌جفت در حسرت انجام رسالت طبیعی خود می‌میرند. در هر کمدی یک تکه مقوا گذاشتم و دوسه تکه را به درودیوار آشپزخانه آویختم. پس از دوسه‌روز به هرکدام از آن‌ها آنقدر جسد شاپرک نر چسبیده بود که دیگر جالی خالی نمانده بود و بایستی آن‌ها را دور می‌ریختم. با این‌همه در تعداد شاپرک‌ها کاهش محسوسی دیده نمی‌شد. همین حرف را به خانم فروشنده سوپرمارکت گفتم. «چیز مناسب‌تر و مؤثرتری ندارید؟». چرا، داشت. اسپری دفع حشرات با رایحه لیمو:
«
کلیه پنجره‌ها را ببندید، پیش از مصرف قوطی اسپری را تکان دهید و تمام سوراخ‌ها و کانال‌های ورود و خروج هوا را مسدود کنید. توجه داشته باشید که برای حصول حداکثر تأثیر، حداقل شش ساعت وقت لازم است و تنفس در اتاق‌ها در طول این مدت مجاز نیست. ... توجه! محتوای این قوطی خوردنی نیست ... از آتش و از دسترس بچه‌ها دورنگهداشته شود».آن‌قدر از دست شاپرک‌ها ذله شده بودم که از فکرم کار دیگری جز دقت در نوشته‌های روی قوطی برنمی‌آمد. با عجله و مانند سربازی که دستور تیمسار را به او ابلاغ کرده‌ باشند در اسپری را باز کردم، و در حالی که انگشت سبابه یک دستم را روی دکمه آن می‌فشردم و با دست دیگر دماغم را گرفته بودم از این اتاق به آن اتاق رفتم و تمام محتویات آن را در خانه خالی کردم.عصر همان‌روز وقتی به خانه برگشتم، چنان‌چه در دستورالعمل توصیه شده بود، پیش از هرکاری تمام پنجره‌ها را باز کردم. در خانه سکوت عجیبی حکم‌فرما بود. کنار پنجره جسد بی‌جان تعداد زیادی مگس و حتی یک زنبورعسل بی‌گناه را دیدم. دور و بر گلدان‌ها پر از انواع حشره‌ی مرده بود. همین‌طور که به آن‌ها نگاه می‌کردم، ناگهان یاد عنکبوت افتادم. سراسیمه خودم را به قفسه‌ها رساندم. پیش از این‌که به آن‌جا برسم می‌دانستم شاهد چه صحنه‌ای خواهم بود، اما صدای «مونیک» هم در گوشم می‌پیچید که با خنده می‌گفت: «نه نه، اصلا نگران نباش. عنکبوت‌ها در مقابل سم این اسپری‌ها مصون هستند». چراغ مطالعه را روشن کردم. تارهای او همان‌طور دست‌نخورده می‌درخشید و دو شاپرک به آن‌ها چسبیده بودند. خودش را که گوله شده بود لای جامعه‌شناسی خودمانی و کلیدر پیدا کردم. خیلی ریزتر از گذشته به نظر می‌آمد و رنگش تیره‌تر شده بود. بیچاره ...پس از این‌که آن را دوبار با نک انگشت تکان دادم، لب تخت نشستم. هم اندوه‌گین بودم و هم احساساتی‌گری خودم را مسخره می‌کردم. اما پس از گذشت چند دقیقه دیدم به جای این کار، بهتر است به تهیه کشویی برای «این‌جور موقع‌ها» فکر کنم.

۷ آبان ۱۳۸۹

در راه



Max Ernst. Day and Night. 1941/42. Oil on canvas. 112 x 146 cm. Private collection




مانی ب



باز این‌جا نشسته‌ام و ریتم متناوب چرخ‌های قطار در گوشم پیچیده است. به مرور به این موسیقی عادت کرده‌ام، از آن خوشم آمده است و امروز دیگر آن را دوست دارم. صدای زنی که پشت بلندگوی ایستگاه ساعات حرکت قطارها را اعلام می‌کند هنوز توی گوشم است. صدای او را نیز می‌شناسم و آن را دوست دارم. «توجه! ... سکوی یازده ... قطار به ایستگاه وارد می‌شود ... لطفا احتیاط کنید».قطار خلوت است. چند دقیقه بعد راه می‌افتد و من دوباره کنار پنجره نشسته‌ام و مناظر بیرون را نگاه می‌کنم. چیزی طول نمی‌کشد که از شهر خارج می‌شویم. هوا آفتابی و مرطوب است. در کشتزاری کنار ریل‌ها دهقانی کمر راست کرده و قطار را نگاه می‌کند. در آن دورها دود کمرنگی از دودکش یک خانه کوچک به هوا می‌رود. چند بچه در جاده باریکی به موازات ریل‌ها ایستاده‌اند و برای من دست تکان می‌دهند ... از روزی که فکر سفر به ذهنم آمده است، هر جا که می‌روم، به هر روزنامه‌ای که نگاه می‌کنم، لای هر کتابی را که باز می‌کنم به چیزی در باره سفر برمی‌خورم. وقتی در خیابان قدم می‌زنم، بالای سردر دفاتر شرکت‌های توریستی کلمه «سفر» را می‌بینم که در تابلوهای نئون چشمک می‌زند. پشت ویترین روزنامه‌فروشی تصاویررنگی زن‌های نیمه‌عریان روی جلد مجلات به بیننده یادآوری می‌کنند که وقت سفر رسیده است و تو می‌توانی آن‌چه را «این‌جا» نداری «آن‌جا» به دست آوری. همین بیست‌دقیقه پیش که با مترو به ایستگاه قطار می‌آمدم سه جوان ایرانی در فاصله کمی از من نشسته بودند. حدس بزنید در باره چه چیزی حرف می‌زدند؟
- در باره سفر.همه چیز به سفر ربط پیدا کرده است. حتی دیشب که برای راندن فکر سفر از ذهنم، تصمیم گرفتم شعر بخوانم، وقتی هشت‌کتاب را باز کردم اولین جمله‌ای که به چشمم خورد این بود: «سفر پیچک این خانه به آن خانه». شک ندارم اگر امروز به روزنامه شرق نگاهی کنم، احتمالا مقاله‌ای این‌طور آغاز خواهد شد:مفهوم «سفر» یکی از مفاهیم بسیار پیچیده و چندبعدی تاریخ بشریت بوده است که از اعصار گذشته ذهن متفکرین و فیلسوفان را مغشوش کرده و به خود مشغول داشته است (امان از ذهن این فیلسوف‌ها و متفکرین که همه‌چیز آن را مغشوش می‌کند). ممكن است سفر در ذهن فردی خاطره سفر شاه‌عبدالعظیم را تداعی کند و در ذهن فرد دیگری سفر انسان به فضا را. آیا می‌توانیم زیارت مشهد را سفر بنامیم. آیا مهاجرت نوعی سفر است؟ آیا رفتن دیپلمات‌ها و کارکنان شرکت‌های تجاری از این کشور به آن کشور در مقوله سفر می‌گنجد؟ آیا در ذهن «آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست» و «سفرکرده»ای که هیچ‌چیز الا یک کوله‌پشتی، پاسپورت و مقداری یورو به همراه ندارد و در هیچ کجای دنیا کسی منتظر او نیست، تصور واحدی از سفر موجود است؟ آیا برای فردی که می‌تواند صبحانه را در وین(!) و نهار را در تهران صرف کند، فهم احساس پدربزرگی که پای پیاده از اصفهان به مشهد رفته است، ممکن است؟ آیا نگرانی او از گم‌شدن چمدان و سقوط هواپیما، به نگرانی پدربزرگ او از این‌که بین راه بیمار شود یا قافله مورد دستبرد راهزنان قرارگیرد، شباهتی دارد؟ آیا بین «سفر» یكی از همین «مغز»های ایرانی كه به كانادا فرار كرده است و به پیتزافروشی مشغول است، با «سفر» ابن‌بطوطه به چین و ماچین نقطه اشتراكی هست؟ «سفر آخرت» آیا در مفهوم سفر می‌گنجد؟ ... می‌خواهم نشان دهم که در یک رویکرد هرمنویتیکی محتوای «سفر» دایما در حال تغییر بوده است، و به موازات آن تصور ما نیز از سفر به حدی دستخوش تحول گشته است که امروزه مشکل بتوان دونفر را یافت که تحت مفهوم «سفر» یک چیز را دریافت کنند ...

- می‌آی باهم بریم سفر؟
- منظورت چیه؟
*

صدای مأمور قطار که بلیط‌ها را کنترل می‌کند، مرا به خود می‌آورد. بلیطم را مهر می‌زند. ساعت دقیق رسیدن به مقصد را از او می‌پرسم. جواب را از حفظ می‌داند. حتما تا به من برسد هفتاد نفر دیگر هم همین سئوال را از او پرسیده‌اند. همین‌طور که درخت‌ها و دکل‌های برق به سرعت از جلوی پنجره رد می‌شوند، آرزو می‌کنم هم اینک در خانه می‌بودم و کتاب‌هایم در دسترس می‌بود. شک ندارم که اگر نه موضوع اصلی، حداقل یکی از موضوعات اصلی در دیوان‌های شعرا و اندیشمندان پیشین، «سفر» است. با خودم می‌گویم، چه‌طور تا به حال متوجه اهمیت محوری این موضوع نشده بودم. تمام مثنوی شرح سفر است. همه غزلیات حافظ به نوعی در باره سفر است. دیوان عطار اصلا سفرنامه‌ای در شرح گشت و گذار در هفت شهر عشق است. با خود می‌گویم، یادم باشد همین امشب در پی یافتن جایگاه «سفر» در اندیشه آنان سیروسیاحتی در کتاب‌ها بکنم. تشبیه قطار به دنیا، یا دنیا به قطار نیز قابل تأمل است. همین‌طور انسان به منزله مسافر دایمی کاروانی که بی‌وقفه در حرکت است، بایستی جالب باشد. با خودم می‌گویم، یادم باشد به «کاروان‌سرا» هم فکر کنم. در اشعار زیادی به این که کاروانسرا جای ماندن نیست، اشاره شده است. هم‌چنین به انسان غریب در جهان، که عمر خود را خستگی‌ناپذیر در جستجوی دایم و بی‌ثمر درپی «جای ماندن»، «جای آرمیدن»، جای گشودن «بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت» و امثالهم می‌گذراند. شاید تحث تأثیر سرعت قطار افکار نامرتب و گوناگونی به سرعت زیاد از خاطرم می‌گذرند. ناگهان حالت زودگذری به من دست می‌دهد که در آن معنی این بیت را انگار با چشم‌هایم می‌بینم: «ای کاش که جای آرمیدن بودی». هرچه تلاش می‌کنم که دوباره این حالت را ایجاد کنم، نمی‌شود. فکر می‌کنم، آیا زیارت یک سفر درونی نیست که حوادث آن در عالم روح اتفاق می‌افتد؟ فکر می‌کنم چه رابطه‌ای بین مقصد و مقصود وجود دارد؟ یک حدیث نبوی یادم می‌آید که نمی‌دانم آن را کجا شنیده‌ یا خوانده‌ام: «در جهان مانند غریبه‌ها باش، یا مانند کسی که در راه است». چگونه می‌توان به معنای این جمله دست یافت؟ سعی می‌کنم آن را از دید جامعه‌شناسی تحلیل کنم. همین‌که فکرم به این سمت می‌رود، ذهنم حالت کسی را پیدا می‌کند که در یک راهروی ساکت در اتاقی را باز می‌کند و با باز شدن در، یک خروار کتاب از آن بیرون می‌ریزد.نه نه، اصلا حوصله‌اش را ندارم. یعنی حوصله‌اش را دارم، مطلب شیرینی است، اما فعلا نیرویش را ندارم. دلم می‌خواهد سیگاری روشن کنم و بدون فکر بیرون را تماشا کنم. قطار از جنگل‌ها رد شده است و دوباره به مزارعی رسیده است که مانند فرش‌هایی بزرگ کنار هم در دشت پهن شده‌اند. برگ‌های سبز نورسیده بهاری در نور آفتاب می‌درخشند. در دوردست‌ها تعدادی کلاغ در پرواز هستند و چند خانه روستایی که انگار به هم تکیه داده‌اند دیده می‌شوند. چه خوب می‌بود اگر قطار نگه می‌داشت تا من در این علف‌های با طراوت غلت بزنم، نم آن‌ها را حس کنم و بوی آن‌ها در مغزم بپیچد، و همه فکرها و از جمله فکر «سفر» را از سرم بیرون کند. به خودم می‌گویم: «ببین کارت به کجا کشیده است که به حال خران غبطه می‌خوری» و از این فکر خنده‌ام می‌گیرد. این‌جور مواقع اگر آدم یک هم‌سفر باحال داشته باشد خوب است. من خودم معمولا از بکاربردن صفت «باحال» می‌پرهیزم. در زبان ما هیچ صفتی به اندازه این صفت هرز نشده است. اشعار حافظ باحال است، دوغ آبعلی باحال است، بتهون هم باحال است، شلغم و باقالی‌پخته، شهرام شب‌پره و ابی و ... همه باحال هستند. هوا هم باحال است، فیلم دیروز هم باحال بود. همه چیز باحال است. «باحال» جای صفات زیبا، مطبوع، دلنشین، شگفت‌آور، جالب، تماشایی، لذید و امثالهم را گرفته است. «وبلاگ باحالی داری!». واقعا که حال آدم از این‌همه شلخته‌گی بهم می‌خورد. اما به کار بردن «باحال» در مورد هم‌سفر یکی از نادر مواردی است که این صفت سرجای خود قرار دارد. یا آدم باید همسفری باحال داشته باشد، یا بهتر است تنها سفر کند. این یکی از اصولی است که من (حتما مثل خیلی‌های دیگر) برای خودم کشف کرده‌ام. از طرفی، روزگار چنین است که هم‌سفرباحال اگر نگوییم نایاب، حداقل بسیار بسیار کم‌یاب است ...یاد جوان‌هایی می‌افتم که با هم در مترو حرف می‌زدند. یکی از آن‌ها که خیلی پرشور و بلندبلند صحبت می‌کرد روبه دوستانش حرف خنده‌داری زد که نشان می‌داد هنوز سفر تنهایی را یاد نگرفته و نایابی یا حداقل کمیابی هم‌سفر باحال را درنیافته است. گفت: «من که مسافرتو خیلی دوس دارم ... اما توبمیری، به هرکی گفتیم بیا بریم سفر، یکی وقتشو نداشت، یکی پولشو نداشت، یکی کونشو».احساس می‌کنم از سرعت قطار کاسته می‌شود. مثل این‌که به یکی از شهرهای بین راه رسیده است. حدسم درست است. صندلی‌ام در جهت حرکت قطار قرار دارد. از دور ایستگاه را می‌بینم. سرعت کم‌ و کم‌تر می‌شود، و قطار می‌ایستد. عده‌ای پیاده می‌شوند. «آه ... بلاخره رسیدیم». اگر این آه یا نفس راحتی که مسافران به مقصدرسیده در حین پیاده‌شدن از قطار می‌کشند، خریدنی بود، هر چه‌قدر بالایش می‌دادیم متضرر نمی‌شدیم. عده‌ای دیگر با ساک، کوله‌پشتی و چمدان‌های بزرگ و کوچک سوار می‌شوند. با خودم می‌گویم : «دوباره هوا گرم شد و توریست‌ها راه افتادند». چندتای آن‌ها از کنار کوپه ردمی‌شوند، نگاهی به صندلی‌های خالی می‌اندازند، اما دنبال جایی بهتر به حرکت خود در راهروی قطار ادامه می‌دهند. در چهره آن‌ها حالت بخصوص و غیرقابل توصیفی هست که نه در آن‌هایی که در حال پیاده شدن هستند دیده می‌شود، و نه در میان کسانی مثل من که هنوز به مقصد نرسیده‌اند. آدم‌ها راه افتاده‌اند. ریسمان تعلق‌ها گسیخته و زنجیری که دل‌ها را به هم می‌بست، زنجیر دلبستگی‌ها پاره شده است. همه می‌خواهند همه‌جا را ببینند و همه چیز را تجربه کنند. چیزهای جالب همیشه «آن‌جا» است. برعکس «این‌جا» که نه ماه از سال زمستان است، «آن‌جا» هوا اغلب آفتابی‌ست. برعکس این‌جا که آفتاب آدم را هلاک می‌کند، هوای آن‌جا خنک و مطبوع است. برعکس آن‌جا که زن‌ها هرلباسی بخواهند تنشان می‌کنند، و اگر نخواهند اصلا لباس تنشان نمی‌کنند، این‌جا «گل‌ها»ی کشور «ما» زیر چادر می‌پوسند. برعکس این‌جا که عشق به مترادف مؤدبانه‌ای برای گاییدن تبدیل شده است، آن‌جا انگار هنوز این دو مفهوم بر یکدیگر انطباق کامل نیافته‌اند. آن‌چه این‌جا هست، خوب نیست، چیزهای خوب همه آن‌جا است.آیا می‌توان آن راحتی و آرامشی را که در این‌جا ناممکن است در آن‌جا یافت؟ آیا این «نفس‌راحت»ی که در فقدان آن هرآینه در خطر خفه‌شدن هستیم، درهوای مطبوع «آن‌جا» ممکن می‌گردد؟ آیا می‌توان ذهن را برای مدت کوتاهی به اهرام ثلاثه، بازار دمشق، پل زرگرهای فلورانس یا به بوتیک‌های جنده‌کش شانزه‌لیزه سرگرم کرده و از هرزه‌گردی دلهره‌آور آن جلوگیری نمود؟ آن‌که می‌تواند مرا در یافتن گم‌شده‌ام یاری دهد کیست؟ براهمانان هند؟ سالکان ایران؟ روانشناس سرکوچه؟
طب سوزنی چینی یا چای علفی تبت، کدام‌یک ترس را درمان می‌کند؟ کدام یک دوای بهتری برای دلهره است؟ به همه‌جا سرمی‌کشیم. نمی‌دانیم چه می‌خواهیم، نام آن چیزی را که می‌خواهیم نمی‌دانیم، اما می‌دانیم که چیزی کم داریم. هیچ مکانی از چشم‌های انسان امروز در امان نیست. دروازه قلعه‌ها، قصرها و استحکاماتی که اسکندر بدکار نتوانست با لشگرخونریز خود آن‌ها را بگشاید، به ضرب اسکناس‌ یورویی که زن خانه‌دار آلمانی در کیف خود حمل می‌کند گشوده می‌گردد. بلیط ورودی «شهرممنوع» چین که حوادث درون آن در طول هزاره‌ها موضوع حدس، گمان و خیال‌بافی مردم عادی و همین‌طور شعرا و افسانه‌پردازان بوده است، یک یورو و پنجاه سنت است. ورودی «ورسای» هم نباید بیشتر از این باشد.صدای بوق قطار در کوه‌ها می‌پیچد و گله‌ی پرنده‌ها را می‌رماند. یکی از گارسون‌های رستوران قطار نوشابه و تنقلات مختلفی را روی چهارچرخه‌ای در راهروهای قطار می‌گرداند، مبادا تنبل‌هایی که حوصله ندارند شخصا به رستوران بروند، بی‌قهوه بمانند و آبجوخورها از تشنگی بمیرند. قهوه‌های قطارهای اتریش حتی از قهوه‌های سالن ترانزیت فرودگاه مهرآباد آبکی‌تر و بی‌مزه‌تر است. از طرفی نمی‌شود این مدت را بدون قهوه گذراند. مرد گارسون وقتی به کوپه من می‌رسد، و می‌بیند، دارم از قمقمه‌ی کوچکی برای خودم چیزی در فنجان می‌ریزم، ساکت، بدون گفتن جمله‌هایی که آن‌ها را برای سرنشینان هر کوپه‌ای تکرار می‌کند، به راه خود ادامه می‌دهد.

Mansoureh Ashrafi and her paintings

 My Artworks - My painting shop  https://www.gallea.ca/en/artists/mansoureh-ashrafi