‏نمایش پست‌ها با برچسب شاپور احمدي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شاپور احمدي. نمایش همه پست‌ها

۷ دی ۱۳۹۴

آذين‌بندي قلب را ستاره و نخستين چامه‌ي بهاري

Frida Kahlo. Self-Portrait as a Tehuana.
Frida Kahlo. Self-Portrait as a Tehuana. 1943. Oil on masonite. Private collection.






شاپور احمدي



اين سوي نرده‌هايي كه بارها در علفزار آبي غرق شدند
و رويمان را در بركه‌ي آفتابي گداختيم
اين سوي توري گسيخته
و تنه‌ي پروانه و اقيانوس را سفت مي‌سود
اين سوي شهري چندتكه در مرزي كور
و زبانه‌هاي هيكلمان وقتي مي‌باريدند
گوش به هيس‌هيس سينه‌ي خود مي‌سپرديم
اين سوي سرو سهي، آهوي كوهي، پرنده‌ي شاهي
ميان انگشتانم جشني بر افروخته است اكنون گل سرخهايت
اي كسي كه در پوستين پرندگان
مرجانهاي دژم را در سينه بارور مي‌كني.
آهسته تكه‌هاي كثيف آفتاب را در گودالهاي شكوفان اقيانوس پناه مي‌دهي
تا ديگربار كز كنم بر اين خاكستر پاك
و باله‌ي ستاره‌ي قطبي، رُدگل و فيروزه‌ها را خواهد ماليد.
***
بچه‌ها صورت ترِ ستاره را پسنديدند.
با لكه‌هاي خونبار ديگربار
جيغ سگها يك لحظه چانه‌ي آبي بچه‌ها را جنبانيد
و جامهايي را كه بر هر كدام مارمولكي لول خفته بود.
و گيسوان دم اسبي فرشته‌ها از هم گسيخت.
آن خرابه‌ي بي‌سروتهي را كه بخت به او بر گرداند
كجدار مريض مي‌آرايد و تاج زخمهاي عتيق را سترد.
***
در خوناب بغض خود سرگردانم.
زانو انداخته بر گلهاي سرخ و باروت مي‌گريم.
رودخانه‌اي از سايه‌ي سنگ مي‌پوشاند پيشاني و گونه‌ام را
و كورسوي باله‌اي خنك در بر مي‌گيردم.
تاجي سوزان را مي‌بويم در انگشتانم.
چه روشنايي پاكي!
هنوز اقيانوسي سگدو مي‌زند.
نزديك كوره‌راههاي سفيد به خواب مي‌روم
و شب قلبم را مي‌جود.
ناگاه تورهاي سيمي و سكوهاي گداخته گم مي‌شوند.
بارها خمير قلبم را سفت در سينه گرفتم.
شايد پنجه‌هايت كه روزي تاريك
در پرتو مرمري سرد خفته بودند
تازه در آهك آبكي خاك فرو بروند.
چشمهايم و آشيانه‌هاي لت‌وپار
كنار پلهاي توري و نرده‌ها.
***
آه پنجه‌هاي برهنه‌ي آدمكي
خاكه‌ي خسوف را مي‌فشرد
و از گوشه‌ي يشمين چشم
حلقه‌ي زنگاري ساعتم را مي‌نگريست.
آه خراش ناخنهايت را به ياد آوردم
بر پوست و پاره‌اي آتشين
كه آرزو مي‌كردم نوك بزنم
و لبخند بر افروخته و عرق خاكستري را بوييدم.
***
مي‌دانم نيمروز هنگامي كه بر چمن لم مي‌دهم
آن ماهي افسرده‌ي كيهاني
نيمرخ تاريك را بر خاك مي‌كشد.
چشمها را مي‌بندد و بر صندليهاي قرمز
رخسار يشمينت را مي‌يابد
و گلهاي جهنم آواز مي‌خوانند
و لبت را همچنان مي‌گزي.
مي‌داني سنگفرشي همزاد صدايت
سينه‌ي زمين را خنك آراسته است
و زُهره دلوي تابان بود بر فراز شهر.
چون رمه‌ي گاوان باز مي‌گشتند
گيسوانت را مي‌گشادي تا غمناك و آواره
چهچه‌ي گنجشكهاي سرد
همه چيز را ببُرند: قلب، كوهان آهنين شب
رؤياهاي آبي، دستنويس غيب‌بين، خرچنگ، قورباغه‌هاي اختري.
و يكتا پرچم پلاسيده را بر كاهگل مي‌نشانيديم
تا همبازيهايم تاج را بمالند بر سر دلبر گوني‌پوشي
كه ديوها  زير انجيربن و آفتاب دوره‌اش كرده بودند.
ميان رحم گل سرخ
چشمه‌هاي گل‌آلودش
آه تاروپودم را گم مي‌كنند.
پسركي ناشناسم.
گنبدهاي آفتابي را بوييدم
و هيچ كدام خام نبودند
اما كالبدم را خواهند سوزاند
گنبدها، گنبدها.
آن گاه به نظاره‌ي
سايه‌ي بنفش خنجر زراندود
و آن تاج دژم
و مردافكن
خواهم گريست.
حوض
و صندليهاي نقره را
خواهم آراست
و شمشهاي آذرين
خواهند چكيد
از نزديكي نشانه‌ها
و لبخندت
كه كورسويش را
زانو انداخته
مي‌پرستم.
و جان‌پناهمان انگي است بي‌خدا
كه پاره نخواهد شد
و سايه‌اش را همشكل نيمرخم
كوبيده‌اي
كه شنگول
به قربانگاه خود سر مي‌سپرد
و تاريك مي‌شود.
اينجا را
به گونه‌اي
خواهي نوشت.
زيبايي را
در گوشت خود مزه مي‌كنم
پوسته‌ي رؤياوش
گونه‌ام را سرد مي‌كند.
برگهاي سفيد
بر جهان كهن
فرو مي‌افتند.
تكه‌هاي خشكسالي
و دروغ
هيكلمان را مي‌آرايند.
آه
من هيچ وقت
خيس نبوده‌ام
لابه‌لاي شكوفه‌هاي گوگردين
سكويي را مي‌جويَم.
زيبايي
ميان خون تلخ
رؤياها را
پولكهاي چوله‌اي را
مي‌دوخت
آه
آيا
كلمه
چه ديده است
بر خاكه‌ي گوگردينم؟
مفت
چراغي گران بود
گيسوان چندين ساله
و نيمه‌جان.
بر سر پهلوي چپ
با غنچه‌هاي گوشتيِ
ماه و ماهي
هنوز
وَر مي‌رفتم.
مي‌دانم گُل‌بچه‌ها
باله‌هايم را
به بازي
در آغوش
خواهند افروخت.
سيماي گرميسري و اندوهگين
خواهد شكفت
در لبخندم
و چامه‌ي نخستين را
بر خواهم چيد.

     نخستين چامه‌ي بهاري

به بهار نزديك مي‌شوم
و بر گونه‌اش نگيني مي‌كارم.
آه كماني رنگين در سينه دارد
تا در سايه‌ي له و لورده‌ي پرچين
بچه‌هاي مشنگ را بيچاره كند.
هر دو سويش دُم گيسي را سفت بافته است
و غبار سوزان آفتاب را مي‌بُرَد.
گرته‌ي كبود و تيز هوا را
در سرابي گيج بر پوستش از نزديك ديدم.
او دريا نديده بود همچون من گرچه شب و روز
بيشتر در رؤيا لنگر نامعلوم بلمي را در
آبكوهه‌ي طلايي و شرجي در مي‌افكنم.
اما چتري سياه از باران خشك
بر شانه‌هايش كه مرواريد خامي بودند
سخت سايه انداخت.
اين گونه بود كه نفهميدم
آفتابي در دو سوي اندام خود پرهاي خوب‌بويش را مي‌ريزد.
و در سايه خزيدم.
خاكه‌سياه ستاره‌اي را در لايه‌هاي شبگير و گل سرخ مي‌لايم.
آيا هنگامي كه كز مي‌كرديم كنار نرده‌ها
قفسها را هم نگاه كرديم؟
و مي‌ترسيديم به يادمان نيايد كه ديگر بايد باز گردم.
مي‌خواستم بر پسمانده‌ي دريا بخسبم
آنجا كه مرجانهاي سنگين آزادانه غنچه‌شان
جزغاله مي‌شود و در عرق خود مي‌افتند
و گل سرخ مي‌تراود.
فلز پاره‌ي ستاره‌ام تفاله‌هاي نمكين را مي‌خراشد.
مي‌خواستم بازگردم اما خوابهايي ديدم
از موم طلا
كه گنبدهاي را سايه اندود مي‌كرد
و غنچه‌هاي سنگين دژم بر مي‌آمدند.
جيك‌جيك گنجشكان گمگشته
قلبم را تكه‌تكه و لول كرد
پشت سر بهار قايم شدم تا لرزش شانه‌ها را بيابم.
آه حلقه‌هاي برگ‌بيد، نارنج بو
پوسته‌ي لاكي؟ آفتاب
گاه‌گاه مي‌غلتيدند
و جوباره‌هاي باريك اين‌سو آن‌سو مي‌سريدند.
   كز كردم براي پروانه‌هاي چوبي كه بر سكوهاي سپيده‌دمان پرداختي و هيچ نمي‌فهميدي كه نزديك است آن قلعه‌ي رنگ‌ورورفته و خراب را آذين ببندند. آوخ آنجا چند لاشه‌ي زنگاري ماه گوشه و كنار جا ماندند و تركه‌هايي كه بعدها مي‌شد باهاشان پروانه درست كرد. و مهمان شاد شد. اما به ياد مي‌آورد گودالهايي كه ناشيانه از تكه‌هاي ماه و الماس پر مي‌شدند و هر كدام پشت به سويي بي‌چشم‌ورو سيماي دژمشان گلهاي ناشناسي را مي‌يافتند. بي‌بو بودند اما بيشتر كوتاه و من‌درآوردي و از ريخت پروانه‌ها بيزار بودند. آنجا گاهي يواشكي چنگ در بركه‌ي سياه فرو مي‌كنيم. و فكر نكنم كسي به جايمان بياورد. بيا همه چيزمان را گستاخانه نشان هم دهيم، گو اينك جابه‌جا شوند. گلهاي شنگ و لول حلقه‌هاي ديدگانش را سنگين به هم مي‌سپاريم. اين بار مي‌داني مردگان به تماشايمان نيامده‌اند.

کشتی بیدار



Diego Rivera. From the cycle: Political Vision of the Mexican People (Court of Labor): The Sugar Mill. / El trapiche.

Diego Rivera. From the cycle: Political Vision of the Mexican People (Court of Labor): The Sugar Mill. / El trapiche. 1923.  Fresco.4.82 x 3.66 m. Ground floor, north wall. Ministry of Public Education, Mexico City, Mexico




شاپور احمدي



سالی است
بر سنگچین نقره‌ای بعدازظهر
در بیشه‌زار مار و مارچوبه
آنجا که مادیانی در چنبره‌ی ماری خفته است
گلستانی گوشتی را در آغوش می‌سایم
و پلکهای شرجی را می‌بویم
به‌خوبی می‌بینم چشمهایم کدر می‌شوند:
اردکهای سفید باکره
بر خاکستر حاشیه‌ی بی‌موج
اردکهای باکره‌ی سفید
جاپاهای ژرف مضطربشان را
نفس بویناک دریا
به‌نرمی می‌روبد
و پاهای ناآشنای برهنه
در برجهای فراموشی
خاموش می‌نشینند.
***
خدایا، خدایا پر و بالم سوخته است.
هیچ کس نیست. هیچ کس نیست.
نمی‌دانم اسب کوری بودم
یا چارپای سیاه بی‌گوشت و پوستی
که در پیشدستم
شورابه‌ی چشمه‌ای چرکی
می‌سوخت و زائویی بی‌نماز
لجن و چرک پاشنه‌اش را
با سنگ سیاره‌ی سوخته می‌تراشید.
***
پس از من
پس از آنکه از جلو پیشخوانت
چون زورقی مست چرخیدم
زیر ناخنهای رگ‌رگی‌ات را نگریستی.
در آبگند قیراندود آتشین
سوت‌زنان افعی پتپاره
به هر سو می‌دوید.
آن گاه در همان چند لحظه‌ای
که زنجیره‌ای خاموش از کوهها
سر به آسمان می‌ساید
در زیر کُناری سنگی می‌نشینی
و گرگی خشکیده
ور آمده بر داربستت را
بی هیچ گناهی می‌سنجی.
نعره‌ای خواهی زد
که دره‌های ور پریده‌ی ژرف‌
از آن خواهند رویید.
رود روی داغ را
که تا لگنت بالا می‌سرد
دوباره خواهی بلعید.
***
تو اصل اصل هر نااصلی.
در ردیف میانی کشتی
خرزهره‌ی مهتابی
زبانه‌کشان
در سایه‌ی هرز دختری
دنباله‌ی خسته‌ام را
در ریسمان پنجه‌هایش کشید.
می‌خواهم در گور بروم
بیزارم بیزارم، ای زن. 
***
اکنون
شاید گرد خونابه‌ای در زغال‌سنگ
که از لوله‌ی نافت در کوره‌ی آن می‌دمی
و در غبار سپهرهای بی‌وزن
شکسته‌شکسته می‌شلیم.
با کاکل سوخته و قاچی خونین در لب آبدار
بدگمان سرپنجه‌های بی‌بارمان را شناختی.
اگر شبانه مهمانها همین طور تکان نخورند
خفاشها با پستانهای ورچلیده‌شان
بالای سرم می‌ایستند.
اما در عرشه‌ی سپیده‌دم
بر درخت داری بر پاست.
گورها را الماس ماه دریده بود.
دستها را تا آرنج آب کشیدیم
و حنای صورتمان رنگ باخت.
***
دایره‌ی شعله‌ور اقیا‌نوسی
بر نیمرخم می‌وزد.
در سینی مسی گرداب
تو را شناختم با پاهای بریده‌ی لخت
و دُم چرمی کوتاهت که می‌لرزید.
زارید: نه، شیطان می‌پسندد دود کنم.
گفت: از خدا نخواهید، به خدا.
***
و روزی
دریای سبز واژگون
در دایره‌ی پرگوهرم رویید.
نیمه‌اسب‌سگهای باکره
از بوییدن علفهای تیغدار
در صنوبر شکنجه دیده‌ام
به سوی بهشت سرخ‌گلهای پاره
در مردابهای نورانی
اندوهگین دویدند.
***
پستترین کار این است
که از خدا بخواهید
دایره‌ی تنگ خاموشتان
روزی بشکفد.
ما از خدا خواستیم
و دایره‌ی الفبایی‌مان
امروز شکفت.


۱۰ دی ۱۳۸۹

آخرین عشق و تکنویسی کالبد پریده

Joan Miró. Women and Birds at Sunrise. 1946. Oil on canvas. 54 x 65 cm. Fundació Joan Miró, Barcelona, Spain



   شاپور احمدي


یه روز که توی ویترین کتابسرایی سر کشیده بودم
تا سوسوي خانه‌‌ای سیاه را ورانداز کنم
باورم نمی‌شد (چند روزی بود رنگ و پوست ننه‌ام
روی صورتم سنگینی می‌کرد)
از پشت سرم شنیدم:
- «شما اهل شعر و شاعری هستید؟
از شعر سر در می‌آورید؟»
اولین کارم این بود که به سرپنجه‌های خود نگاه کنم
لبهای خود را بر هم مزه کردم
شانه‌هایم را از گذشته‌های دور
تا آن روز دلگیر خواستم آرام بتکانم.
حتی شعر کوتاهی به یادم آمد که زمانی در بوته‌های نیم‌سوخته‌ی وسط پارک
مردی برایم خوانده بود که بعدها در حالی که به سرش زده بود
در سحرگاهی بارانی آهسته خراب شد.
مدتها چشمهای نگران و رمیده‌ی او را در نیمرخ روشنش تماشا می‌کردم.
گیسوان پرپشتش بر شانه‌های
کوتاهش سنگ شده بود.
وقتی باغبان پارک دلسوزانه و با گستاخی خاکسپاری به هم ریخته‌ی او را برایم برملا می‌کرد
نمی‌دانم چرا بدون آنکه یک لحظه فکر کنم یا با کسی درددل کنم
و یا در خواب از عرقهای کهنه گیج و خیس شوم 
همه چیز از یادم رفت.
زود از غاري خيابانی چارپایه‌ای فراهم کردم  
و درست سر ظهر به خانه‌ی دوستی رفتم
که همیشه آماده بود فال هر سرگشته‌ای را بگیرد.          
و این بار دستها و صدای نفس کشیدنش را دوست می‌داشتم
و از تماشای زره آفتاب خورده‌اش سیر نمی‌شدم.
آن روز نمی‌دانستم
اما امروز که جرأت کرده‌ام تا خود را سرگرم نوشتن کنم
(و حتم دارم صاحب حق و حقوقی هستم)
اطمینان پیدا کرده‌ام که آدمهای معمولی در لاک سختی نشسته‌اند
(با خوشی‌نیتی باید بگویم)
که از آنها در سردی و گرمی روزگار مواظبت می‌کند.
و به هیچ‌وجه قصد آسانگیری یا پنهانکاری در میان نیست.
اگر این چیزها را آن زمان می‌دانستم
حالا احساس نمی‌کردم ناگهان پوستم را دریده‌اند.
نالید: «آره، ولی اینجا نمی‌شود.»
به نظرم داشت برای جمع کثیری صحبت می‌کرد.
- «مگر می‌خواهیم چه کار کنیم؟ ببینید همه می‌نشینند
اینجا بازی می‌کنند یا فقط از زیر سایه‌بان خود نگاه می‌کنند.»
معلوم بود قصدش عشق و عاشقی بود
اما خیلی دور می‌رفت. لفتش می‌داد.
ترسیدم دو ساعت دیگر و کمتر از رنگ‌ورو بیفتم.
می‌دانید با کمی سرما و با فکری که توی کله می‌افتد
یکهو آدم فرو می‌ریزد.
ادای آدمهای پاک را در می‌آورد
اما برایم فرقی نداشت.
اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که همه چیز را بپذیرم
حتی ناشیگری و تنگدستی آشکارش را.
هیچ متوجه نبود که شعرش گند بالا آورده است.
شاید الآن هر کس ديگري بود
شاعری سیاسی یا خاکسترنشینی نیمه‌کور    
او هم روی دیگر خودش را نشان ‌داده بود
و حتماً تا به حال به طلاق کشیده بودیم.
انسان چیزهای جزیی زیادی دارد که همه چیز اویند.
خودم اعتراف می‌کنم گاهی هنوز دختر خشمگین و زیبایی را
در پشت چشمهایم زیر چرم می‌بینم که طنازی می‌کند
اما می‌دانم که پوسته‌ی ظاهری‌ام او را اسیر خود کرده است
به طوری که نزدیک است به کلی از رو برود.
بنابراین بهتر دانستم زیاد چیزی نگویم.
همیشه اشتباهي خود را لو می‌دادم.
وقتی رو می‌گرفنم، چهره و اندامم بیزار می‌شد.
آهسته صورتم کج شد. تیز شدم.
گفتم: «آخه چرا من؟ خب ببین یک طور دیگه.
اگر کسی دیگه ازت پرسید، چی می‌گی؟»
کمی آزرده گفت: «حالا اگر نمی‌خواهی، همه چیز را می‌بندم. وقت هست.»
ها و نه نکردم.
با سرسختی نمی‌دانستم به چی نگاه می‌کنم.
- «مرسی مرسی. ممنونم.»
می‌دانی بعضی آدمها وقتی خوابشان می‌گیرد
یا چیزی دیگر، مثلاً می‌خواهند برای خودشان باشند
راحت همه چیز را فراموش می‌کنند
حتی با آدم دست نمی‌دهند و خودشان را رد می‌کنند.
من اصلاً یادم نیست
حتی اگر شعری ناب پیشکشم کرده‌اند.
شر آدم را می‌گیرد.
اگر شاعر خل شد چی؟
شاید هم پنهانی با دارودسته‌ای ناآرام داشته باشد.
درست نیست.
هیچ کار درستی نبود.

Mansoureh Ashrafi and her paintings

 My Artworks - My painting shop  https://www.gallea.ca/en/artists/mansoureh-ashrafi