‏نمایش پست‌ها با برچسب دیدگاه هفتم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیدگاه هفتم. نمایش همه پست‌ها

۷ دی ۱۳۹۴

دیدگاه هنری ادبی 7

Frida Kahlo. Diego and I.
Frida Kahlo. Diego and I. 1949.
Oil on Masonite. 29.5 x 22.5 cm.
Private collection.






با هر قفس/ ژیل بیان- آرش توکلی
برده(بخش یکم رُمان)/ داریوش آزادمنش
تهران در قاب/ فرنوش حبیب نژاد
جنگ/ لوئيجي پيراندللو- شهریار گلوانی
داستان جوجو/علی عمادی
دلشوره ی فردای نیامده/ اسماعیل یوردشاهیان
زمستان/ بیژن باران
سخنرانی مصطفی رحیمی/ انیستیتو گوته1356
عرضحال/ جمال ثریا- همت شهبازی
کوتاه،گاهی خودت را پنهان کن!/ محمود معتقدی
مبارکباد/ طارق گونرسل- علیرضا سیف الدینی
مثل یوسف/ عباس صحرائی
من و تو ای سرباز/ حمید رضا ایروانیان
حکایت/ منصوره اشرافی

کسی می خواند چو امواج زاینده رود

Frida Kahlo. Two Women.
Frida Kahlo. Two Women. 1929. Oil on canvas. 69.3 x 53.3. Private collection.


                   

  نصرت الله مسعودی

 

تقديم به دكتر فرامرزسليماني 


توترانه ات را بخوان
كه كوك نمي شود اين ساز
وسر ريزكرده است اين ميز
كنار خاطرات ِتکه تکه ی من وُ
اين ليوان ِخالي
كه تا " به سلامتي "
همين حالا هم، سي تاكستان جا مانده است.
زير كدام سنگ وُخرسنگ می کوبند به سينه اين همه دل!
مگر مي شود در هزاره ي سوم
آن هم درست بغل ِ فصل انگور
آن ساقی این چنین
هیچ را
کف دست ِمن گذاشته باشد!
من كه ديگر با زنگ ِهيچ درسي كوك نمي شوم
كه تتق تق آن پاشنه ها
سه ده سال از مشق ِمدرسه ی من دیر کرده است
وسبزینه ها را
از سر راهم  دو فصل عقب تر كشيده اند.
تو ترانه ات را...
نه ، تورا مي گويم كه هنوز
با شانه هات به این ماه ِ مورّب مي تابي
وساعت هاي خوش ِپرسه را اعلام مي كني.
اُ..هو..هی!
و چه قيامتي مي شوي ومي شود
مثل دست كسي برشانه یی
در ابتداي  ِلاله و یا لاله زار
درست رو به روي ساعت دو
در انتهای « کژمژ»
که" چو امواج زاينده رود " را
با حنجره وُ آن يكي دست
بر كركره هاي بسته بكشاند .
 هه ... هی !
از يقه ي بالا كشيده ي اين كُت
كه يادگار ِخريد با هم است وُ ده يك تومني چانه
 همه ی پرسه ی سال هاي دورِ نه دور را بخوان!
كه آن پري ديگر
به قصه ي نمی تواند كه بيايد
و بكوب این بی رگی را بر لبه ي ليوان
تا با ياد شقايقي که فلق را نمی وزاند در باد
كناركسي كه با ما کوک نمی شود دیگر
بر لب جویهای بی صدا
سر بر شانه ي سرد ِاين پياده رو
رو به حیرتِ عابران فردا
دراز، و یا دراز به دراز بكشم.
                                                             
                                          آخرين بازنويسي 21/ اسفند / 89
                                                  

مرا در شعرتان پناه دهید!


Frida Kahlo. The Little Deer.
Frida Kahlo. The Little Deer. 1946 Oil  on masonite. 22.5 x 30 cm. Private collection.




رضا فرمند



به یادِ «پرنده‌ی کوچک»

 
مرا در شعرتان پناه دهید آقای شاعر!
مرا بنویسید!
من به شعر شما لم داده‌ام
شما واژه‌های نرمی دارید
من خسته‌ام! درمانده‌ام!
مرا طوری بنویسید که بخوابم
مرا طوری بنوسید که سرپناهی در شعر شما داشته‌ باشم.
 
مرا در شعرتان پناه دهید!
مرا هم مثل «دعا»‌ بنویسید!
من هم زیاد زنده نیستم آقای شاعر باور کنید!
*
مرا بنویسید!
من شعری ساده می‌شوم
من نمی‌خواهم سینه‌ریز ایماژی برایم بسازید
همینکه پرنده‌ای کوچک شوم کافی‌ست!
*
از همسرم برایتان بگویم:
هر شب، در بستر، تند و تند رکاب می‌زند و می‌خوابد
می‌بخشید که برهنه حرف می‌زنم
و مغزم را همیشه با ترازوی ایمان‌اش می‌سنجد
خسته‌ام از حدیث‌های پوسیده‌اش؛
از لمس‌اش؛ از نان‌اش؛ از تن‌اش؛
و از رکاب‌های زجرآورش.
*
باور کنید که تنها شامه‌ام تیز مانده است
آزادی را که بو می‌کشم جانم پَرپَر می‌زند!
پَرهای شعر شما را هم که بپوشم کجا می‌توانم پَر بزنم؟
*
اجازه می‌دهید شما را دوست داشته باشم؟
من بار خاطر شما نمی‌شوم آقای شاعر، باور کنید!
*
مرا طوری بنویسید که اهل شعر شما باشم!
مرا طوری بنویسید که سفر کنم
مرا طوری بنویسید که خودم را دوست داشته باشم
مرا طوری بنویسید که دوست شعر شما باشم
مرا طوری بنویسید که خواهر شعر شما باشم
مرا طوری بنویسید که زیبا شوم!
*
مرا در شعرتان پناه دهید آقای شاعر!
 
ژانویه ۲۰۰۸

من وتو ای سرباز!











حمید رضا ایروانیان


من وتو ای سرباز
اسیر وگرفتار!!
من ماموریت گره های کور
تو ماموریت باختن جان!
هر دو خسته ایم!
هر دودرمانده ایم!
تو مانده ای ، نشسته ای
در آن ماشین بزرگ
تنهای تنها!
سرت در میان تفنگ قدیمی
چشمانت خیره به نقطه ای کور!
دلت غوغای فردا
دستانت ازآن گوری ناپیدا!
برای مرگی غمبار!

و من در خیال باطل خود
سپری کردم شبهای همیشه انتظار را!!
ولی باز شب بود !
باز امتداد بود!
باز انتظار بود!

دیدم نقطه ها را
با پرچم های سوخته!
با پای برهنه !
 در میدانهای شکسته!

پس بگو با من ای سرباز
آوازغمگینت را
از چشمانی خسته!
از دلی شکسته!
از انتهای سقوط !
از انتهای فریاد!
بگو با من
بگو با من ای سرباز
آواز غمگینت را..

ومن پشت به سرزمین بادها
در میان گرمای سوزان!
خانه ای ویران
خفته درمیان اشکها!
دل سپرده ام به دنیای سایه ها!!
که بنگرم
نفرت سیاهش را!
یا ظلمات شبش را!
یا خلوت روسپیانش را
های ای سرباز!
های ای سرباز!
من وتو رشته های از هم تنیده یک طنابیم!
من وتو دیوار فرو ریخته یک خانه ایم!
من وتوفاتح جنگ یک گورستانیم!



شیراز                                                                                                                             
غروب جمعه 1385

Mansoureh Ashrafi and her paintings

 My Artworks - My painting shop  https://www.gallea.ca/en/artists/mansoureh-ashrafi