نمایش پستها با برچسب علیرضا ذیحق. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب علیرضا ذیحق. نمایش همه پستها
۲۳ تیر ۱۳۹۹
۱۷ خرداد ۱۳۹۷
يادداشتي ازعليرضا ذيحق بر کتاب " معشوق بي صدا " نوشته ي منصوره اشرافي
يادداشتي ازعليرضا ذيحق بر کتاب " معشوق بي صدا " نوشته ي منصوره اشرافي
منصوره اشرافي به عنوان يك هنرمند زن كه هم اهل شعر است و
نقاشي و هم نوشتن، دركتاب " معشوق بي صدا " * رويكردي دارد به مبحث زن
در هنر و خصوصا جايگاه زن در ادبيات فارسي كه پديد آورندگان آن عمدتا مرد بودند
وتأ كيد بر نقش " معشوقه " بودن زن ، از رنگ و جلوه ي زيادي برخوردار مي
باشد :
" نقش معشوقه بودن نه تنها هيچ گاه به فراموشي سپرده
نگشته ، بلكه شاخص ترين و برجسته ترين نوع
حضور زن در اين عرصه بوده است . "
نويسنده همچنين
گريزي به ادبيات خلاقه ي زنان در صدسال اخير زده كه بارز ترين وجوه آن رادر آفرينش
هاي شعري " پروين اعتصامي " و " فروغ فرخزاد" ديده و معتقد
است :
" اكثريت شاعران زن كه پروين اعتصامي نماينده ي بلامنازع
آنان مي تواند باشد با وجودي كه زن مي
باشند اما شعري مردانه دارند ... زيرا مقتضيات زمان آنها را به ناچار وادار مي
نمايد كه احساسات و عواطف خود را در مقابل جنس مخالف، در پشت پرده ي اخلاق پنهان
بدارند ... تنها معدودي شاعر زن به تو صيف از معشوق پرداخته كه در شعر امروز ،
" فروغ " شاخص ترين آنهاست ... فروغ فرخزاد شاعري بود كه احساسات و
عواطف خود را صريح و بي پرده بيان مي نمود و اين شيوه او را در آغاز راه شاعري خود
به اوج رساند ..."
منصوره اشرافي با اشاره به مسئله ي خود سانسوري در آثار زنان و مذموم
شمرده شدن بيان احساس در نزد آنان ، مي رسد به جايي كه مي گويد :
" شاعران مرد به هزاران گونه و شكل ، معشوق خود را
توصيف و يا ستايش نموده اند و از وصف هيچ گونه چيزي دريغ نكرده اند . حتي گاه اين
ستايش و عشق ورزي را به افراد همجنس خود نيز تسري داده اند و جامعه همچون امري
عادي با اين برخورد داشته است ...ولي زن ناچار بوده آنچه را كه مورد پسند جامعه ي
مرد سالار است را بازگو كند."
نكته اي كه بانو
" سيمين دانشور " نيز به عنوان برجسته ترين داستان نويس معاصر ، در رمان
" ساربان سرگردان " كه يك متن درخشان ادبي مي باشد و بالطبع با مظاهر
مختلف فرهنگ ، سياست ، تاريخ و اجتماع
درگير است ، اين استيلاي مردانه را مدّ نظر گرفته و مي گويد :
" حتي روح قديسها را اگر برهنه كني، بيشترشان تنوع
طلبند ، اما توقع ندارند زنهاشان دست از پا خطا كنند ... تو با ذهن ديگران مي
انديشيدي و سخن ديگران را مي گفتي ..."
سيمين دانشور در رمان " سووشون " ،در بيان چنين
حسي كه متبلور از زيستن آدميزاده در جامعه اي نابرابر از نظر فرصت هاي رشد براي
زنان مي باشد ، نكات قابل تأملي را دارد كه در آن اگر زن ، معشوقه و مادر هم هست ،
بايد كه يك رسالت والاي اجتماعي را نيز بردوش بكشد :
" آخر آدم بايد در اين دنيا يك كار بزرگتري از زندگي
روزمره بكند . بايد بتواند چيزي را تغيير بدهد ... كاش دنيا دست زنها بود ، زنها
كه زائيده اند يعني خلق كرده اند قدر مخلوق را مي دانند . قدر تحمل و حوصله و
يكنواختي و براي خود هيچ كاري نتوانستن را . شايد مردها چون هيچ وقت عملا خالق
نبوده اند ، آن قدر خود را به آب و آتش مي زنند تا چيزي بيافرينند . اگر دنيا دست
زنها بود جنگ كجا بود ؟ ... من نمي توانم مثل همه باشم ..."
در مسير اين وقوف و آگاهي در ساختارهاي ادبي ، قصه نويس نام
آور " منيرو رواني پور " را نيز داريم كه به بُعد ديگر قضيه ،
همانا عدم پرهيز زنان از بيان احساسات
دروني شان تو جه داشته و در يكي از يادداشتهايش مي گويد :
" بدبختي هامان به خاطر آن است كه ما خواسته هاي زميني
مان را انكار مي كنيم ."
لذا اين دگر انديشي در بين هنرمندان زن ايراني ، لزوم
پرداختن آنا ن به مضامين ذهني و اروتيك را ضروري جلوه مي دهد و بايد هم كه در يك
جامعه ي پويا چنان باشد .
منصوره اشرافي در ادامه ي بحث ، ضمن پرداختن به آثار "
احمد شاملو " يه عنوان پيشتاز ترين شاعرمرد در سرودن اشعار عاشقانه ، مقايسه
اي بين معشوق " فروغ " و معشوق " شاملو " انجام داده و به
استنباطي نو مي رسد :
" فروغ ، معشوق خود را به ديده ي يك ياري رسان ، هستي
بخش ، نجات دهنده و پناهگاه نگريسته است . اما وجه ديگري كه در شعر فروغ مشاهده مي
شود و در شعر هاي عاشقانه ي شاعران مرد تقريبا وجود ندارد، اين است كه " فروغ
" معشوق خود را سرچشمه ي آگاهي و دريافت هاي نو مي داند و اورا تجسم بخش
شكفتن و رستن قرار مي دهد . يعني جدا از نگاه هاي مادي و جسماني به معشوق خود ، به
بعد معنوي معشوقه نيز توجه داشته است ... " شاملو " در عاشقانه هاي خود
، استوار و پابرجا از خود سخن مي گويد و از بودن معشوق ، نيرويي مضاعف پيدا مي كند
كه اين نيروي مضاعف را همچون يك سلاح براي رويارويي در برابر دشمنان بكار مي برد و
برعكس آن ، " فروغ" معشوق را بدين خاطرمي خواهد و مي ستايد كه او را به
عنوان معنا دهنده ي خود و زندگيش مي داند ... " شاملو " در آثار خود به
موازاتي كه به محبوب و معشوق خود جايگاهي خاص و با اهميت اختصاص داده است ، به
گونه اي او را به " اسطوره " مبدل كرده است . اسطوره اي كه در آن معشوق
(زن ) از ويژگي طبيعي و ذاتي كه مختص افراد بشر است جدا گشته است و ويژگي هاي خاص
و خارق العاده بودن را مي يابد ... اصلي ترين و مهم ترين مورد ِشعرَ عاشقانه
ي " شاملو " تأكيدي بر نقش
پرستار و ناجي بودن معشوق است . "
نويسنده در اين پژوهش ، در پي عريان نمايي كليشه هاي جا افتاده و عمدتا منفي از " زن
" در ادبيات فارسي، و تبديل شدن زن به " معشوق بي صدا " يي كه
بازتاب احساسات او ناشنيده و ناپيدا باقي
مانده و فرجام اش به يك نوع تك صدايي مردانه منتهي شده ، تلاشي نيز داشته است در
ارائه ي يك تحليل جامعه شناختي و گريز به ريشه ها در مورد اين خلأ. اما چيزي كه
كار او را خواندني تر كرده و از مباحث خشك و مرسوم تحقيقات به اصطلاح دانشگاهي در
ايران ، جدايش كرده و اين پژوهش اجمالي را ، منزلتي مدرن بخشيده ، گستردگي ها و
ظرايف نگاه " منصوره اشرافي " است به ناديده ها و ويژگي هاي كشف ناشده
درشعرهاي " فروغ " و " شاملو " . به خصوص تأكيدات نويافته اش
بر ابعاد اسطوره اي و حماسي حضورزن در عاشقانه هاي شاملو ،كار او را به يك اثر غير
متعارف در حوزه ي نقد ادبي تبديل كرده است .
* معشوق بي صدا ،منصوره اشرافي ، تهران ، نشر مينا ،چاپ اول
،1386
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
نگاهی به کتاب " دالان ها"- یادداشتی علیرضا ذیحق
منصوره اشرافي را با
شعرها ، نقاشي ها و نقد و تحليل هاي ادبي اش مي شناختم و ولي با چهره ي داستانگويي
اش هيچ آشنايي نداشتم . كتاب " دالان ها " اما مرا با زاو يه اي ديگر از
خلاقيت بديع او همراه نمود و تصويري ديدم از نسلي سوخته كه با آرمان هايش عجين بود
و تاوان هاي سخت چون رگباري كوبنده هستي اش را از ريخت مي انداخت . " دالان
ها " مجموعه اي از روايت هاي داستاني است كه برخي از نظر ساختاري چنان گيرا و
تكنيكي كار شده كه قصه اي تمام عيار مي باشند و بعضي در حد روايت باقي مي مانند و
اين نيز همگون خواسته هاي نويسنده است كه دوست داشته چنين باشد و بيشتر ازآن كه با
فرم و ساختار درگير باشد به بيان آلامي بپردازد كه عمري در خفاي دل اش پرورانده
است و حالا مي خواهد پروازش بدهد .
" دالان ها " بيش از آن كه ما را با بن بست ها مواجه
سازد به نوري تابان در انتها سوق مي دهد و انساني است كه اميد چون موجي در دل اش
لبريز است و عليرغم همه ي ناكامي هاي نسلي كه روزگاري جوان بوده و تا چشم باز كرده
رقص خنجرها را شاهد بوده است كه بر گرده ها فرود مي آمده و اگر امروزه روز بودني
را شاهد است شانش و اتفاقي بيش نيست .
منصوره اشرافي در " دالان ها " ما را از تو
در توهاي راهي گذر مي دهد كه شاهد كتاب سوزان ها و گداختن روح و روان قبيله اي
هستيم كه چشم و چراغ آينده بودند و حالا كه دنبالشان مي گردي جز اين كه بداني حتي
استخوانهاشان نيز پودر شده اند چيزي دستت را نمي گيرد . اما همه ي كتاب اين نيست
ورسالتي بس شگرف را بر دوش مي كشد و از زن ها چنان زيبا و عميق سخن مي گويد كه مثل
شعله ي ماهي پرتلاطم ، كتاب را از نور مي آكَنَد . از مرداني سخن مي گويد كه به
اغواي زنان مي انديشند بي آن كه به ظرافت روح آانان وقوف يابند ويا كه ب زخم و
رملال دل آنها مرهمي باشند ." زناني كه زندگي را همچنان دوست داشته و دارند و
چون وظيفه اي فراموش نشدني آن را به پايان مي رسانند ."
منصوره اشرافي در داستان " مردگان زنده " بي
آن كه بخواهد از فلسفه نوشتن " دالان ها " سخن بگويد ناخود آگاه بر اساس
ضرورت محتوايي چنين مي گويد :
" سال هاي سال بود كه فقط با خودم حرف مي زدم . اما اكنون
به يكباره مصمم شدم كه همه ي حرف هايم را بنويسم همه ي شرح ملال هايم را بنويسم
چرا كه و قتي هيچ معنايي براي زندگي پيدا نمي كنم بايد زندگي هايي را بنويسم كه پر
از معنا هستند . چرا كه بدين ترتيب شايد ديگر نيازي به جستجو براي يافتن معناي
زندگي نخواهم داشت . شايد زندگي كردن محض خاطر ديگران ، از زندگي كردن محض خاطر
خويشتن ، آسانتر باشد ..."
منصوره اشرافي ، شاعر ، نويسنده و نقاشي است كه به
هربّعدي از خلاقيت اش نگاه مي كني با انبوهي فروزان از ستاره هايي روبرو هستي كه
ماندگاري شان در درخشندگي تعهدي است كه بر پيشاني آنان تلأ لؤ دارد و هميشه حرفي
از انسانيت برآنان جاري است . من در" دالانها " خلوت مي كردم و بعضي از
نوشته ها ها را به خاطر نثر زيبا و محتوايي كه روح من را نشانه مي گرفت و آلام و
شاديهايم را در آن مي ديدم چند باره مي خواندم و در هر خوانشي به عمقي ديگر دست مي
يافتم . به قول نويسنده " مشوش شده و به جستجوي آرامش از دست رفته بر مي آمدم
." در" دالان ها " چنانچه نويسنده نيز متذكر شده " مرزي ميان
خاطره ، رويا و واقعيت وجوندارد " و اين ويژگي سبب گرديده كه تو به گنجي دست
يابي كه آسان آن را از دست ننهي . *
*دالان ها ، منصوره اشرافي ، چاپ
اول : 1395، نشر شور آفرين – تهران
** مطالب داخل گيومه از كتاب " دالان " هاست .
منصوره اشرافي را با
شعرها ، نقاشي ها و نقد و تحليل هاي ادبي اش مي شناختم و ولي با چهره ي داستانگويي
اش هيچ آشنايي نداشتم . كتاب " دالان ها " اما مرا با زاو يه اي ديگر از
خلاقيت بديع او همراه نمود و تصويري ديدم از نسلي سوخته كه با آرمان هايش عجين بود
و تاوان هاي سخت چون رگباري كوبنده هستي اش را از ريخت مي انداخت . " دالان
ها " مجموعه اي از روايت هاي داستاني است كه برخي از نظر ساختاري چنان گيرا و
تكنيكي كار شده كه قصه اي تمام عيار مي باشند و بعضي در حد روايت باقي مي مانند و
اين نيز همگون خواسته هاي نويسنده است كه دوست داشته چنين باشد و بيشتر ازآن كه با
فرم و ساختار درگير باشد به بيان آلامي بپردازد كه عمري در خفاي دل اش پرورانده
است و حالا مي خواهد پروازش بدهد .
" دالان ها " بيش از آن كه ما را با بن بست ها مواجه سازد به نوري تابان در انتها سوق مي دهد و انساني است كه اميد چون موجي در دل اش لبريز است و عليرغم همه ي ناكامي هاي نسلي كه روزگاري جوان بوده و تا چشم باز كرده رقص خنجرها را شاهد بوده است كه بر گرده ها فرود مي آمده و اگر امروزه روز بودني را شاهد است شانش و اتفاقي بيش نيست .
منصوره اشرافي در " دالان ها " ما را از تو در توهاي راهي گذر مي دهد كه شاهد كتاب سوزان ها و گداختن روح و روان قبيله اي هستيم كه چشم و چراغ آينده بودند و حالا كه دنبالشان مي گردي جز اين كه بداني حتي استخوانهاشان نيز پودر شده اند چيزي دستت را نمي گيرد . اما همه ي كتاب اين نيست ورسالتي بس شگرف را بر دوش مي كشد و از زن ها چنان زيبا و عميق سخن مي گويد كه مثل شعله ي ماهي پرتلاطم ، كتاب را از نور مي آكَنَد . از مرداني سخن مي گويد كه به اغواي زنان مي انديشند بي آن كه به ظرافت روح آانان وقوف يابند ويا كه ب زخم و رملال دل آنها مرهمي باشند ." زناني كه زندگي را همچنان دوست داشته و دارند و چون وظيفه اي فراموش نشدني آن را به پايان مي رسانند ."
منصوره اشرافي در داستان " مردگان زنده " بي آن كه بخواهد از فلسفه نوشتن " دالان ها " سخن بگويد ناخود آگاه بر اساس ضرورت محتوايي چنين مي گويد :
" سال هاي سال بود كه فقط با خودم حرف مي زدم . اما اكنون به يكباره مصمم شدم كه همه ي حرف هايم را بنويسم همه ي شرح ملال هايم را بنويسم چرا كه و قتي هيچ معنايي براي زندگي پيدا نمي كنم بايد زندگي هايي را بنويسم كه پر از معنا هستند . چرا كه بدين ترتيب شايد ديگر نيازي به جستجو براي يافتن معناي زندگي نخواهم داشت . شايد زندگي كردن محض خاطر ديگران ، از زندگي كردن محض خاطر خويشتن ، آسانتر باشد ..."
منصوره اشرافي ، شاعر ، نويسنده و نقاشي است كه به هربّعدي از خلاقيت اش نگاه مي كني با انبوهي فروزان از ستاره هايي روبرو هستي كه ماندگاري شان در درخشندگي تعهدي است كه بر پيشاني آنان تلأ لؤ دارد و هميشه حرفي از انسانيت برآنان جاري است . من در" دالانها " خلوت مي كردم و بعضي از نوشته ها ها را به خاطر نثر زيبا و محتوايي كه روح من را نشانه مي گرفت و آلام و شاديهايم را در آن مي ديدم چند باره مي خواندم و در هر خوانشي به عمقي ديگر دست مي يافتم . به قول نويسنده " مشوش شده و به جستجوي آرامش از دست رفته بر مي آمدم ." در" دالان ها " چنانچه نويسنده نيز متذكر شده " مرزي ميان خاطره ، رويا و واقعيت وجوندارد " و اين ويژگي سبب گرديده كه تو به گنجي دست يابي كه آسان آن را از دست ننهي . *
" دالان ها " بيش از آن كه ما را با بن بست ها مواجه سازد به نوري تابان در انتها سوق مي دهد و انساني است كه اميد چون موجي در دل اش لبريز است و عليرغم همه ي ناكامي هاي نسلي كه روزگاري جوان بوده و تا چشم باز كرده رقص خنجرها را شاهد بوده است كه بر گرده ها فرود مي آمده و اگر امروزه روز بودني را شاهد است شانش و اتفاقي بيش نيست .
منصوره اشرافي در " دالان ها " ما را از تو در توهاي راهي گذر مي دهد كه شاهد كتاب سوزان ها و گداختن روح و روان قبيله اي هستيم كه چشم و چراغ آينده بودند و حالا كه دنبالشان مي گردي جز اين كه بداني حتي استخوانهاشان نيز پودر شده اند چيزي دستت را نمي گيرد . اما همه ي كتاب اين نيست ورسالتي بس شگرف را بر دوش مي كشد و از زن ها چنان زيبا و عميق سخن مي گويد كه مثل شعله ي ماهي پرتلاطم ، كتاب را از نور مي آكَنَد . از مرداني سخن مي گويد كه به اغواي زنان مي انديشند بي آن كه به ظرافت روح آانان وقوف يابند ويا كه ب زخم و رملال دل آنها مرهمي باشند ." زناني كه زندگي را همچنان دوست داشته و دارند و چون وظيفه اي فراموش نشدني آن را به پايان مي رسانند ."
منصوره اشرافي در داستان " مردگان زنده " بي آن كه بخواهد از فلسفه نوشتن " دالان ها " سخن بگويد ناخود آگاه بر اساس ضرورت محتوايي چنين مي گويد :
" سال هاي سال بود كه فقط با خودم حرف مي زدم . اما اكنون به يكباره مصمم شدم كه همه ي حرف هايم را بنويسم همه ي شرح ملال هايم را بنويسم چرا كه و قتي هيچ معنايي براي زندگي پيدا نمي كنم بايد زندگي هايي را بنويسم كه پر از معنا هستند . چرا كه بدين ترتيب شايد ديگر نيازي به جستجو براي يافتن معناي زندگي نخواهم داشت . شايد زندگي كردن محض خاطر ديگران ، از زندگي كردن محض خاطر خويشتن ، آسانتر باشد ..."
منصوره اشرافي ، شاعر ، نويسنده و نقاشي است كه به هربّعدي از خلاقيت اش نگاه مي كني با انبوهي فروزان از ستاره هايي روبرو هستي كه ماندگاري شان در درخشندگي تعهدي است كه بر پيشاني آنان تلأ لؤ دارد و هميشه حرفي از انسانيت برآنان جاري است . من در" دالانها " خلوت مي كردم و بعضي از نوشته ها ها را به خاطر نثر زيبا و محتوايي كه روح من را نشانه مي گرفت و آلام و شاديهايم را در آن مي ديدم چند باره مي خواندم و در هر خوانشي به عمقي ديگر دست مي يافتم . به قول نويسنده " مشوش شده و به جستجوي آرامش از دست رفته بر مي آمدم ." در" دالان ها " چنانچه نويسنده نيز متذكر شده " مرزي ميان خاطره ، رويا و واقعيت وجوندارد " و اين ويژگي سبب گرديده كه تو به گنجي دست يابي كه آسان آن را از دست ننهي . *
*دالان ها ، منصوره اشرافي ، چاپ
اول : 1395، نشر شور آفرين – تهران
** مطالب داخل گيومه از كتاب " دالان " هاست .
۷ دی ۱۳۹۴
حماسه و محبت در ادبيات شفاهي آذربايجان
| Frida Kahlo. Diary Pages: "Bird" Diary pages: "Masked Dancers." Frida Kahlo Museum, Mexico City, Mexico. |
عليرضا ذيحق
رمز جاودانگي
فرهنگ مردم در جوهرهي ناب تعقل و تخيلي است كه آباء هر اقليمي با ذوق و زيبائي
آميخته و تصويرگر صادق روزها و هستيهاي
ديريني شده كه خنكا و زلاليهاي حكمت اعصار را به بستر پرخروش انديشه و هنر جاري
ساخته است.
در اين ميان
جلوه و تلألؤ ادبيات شفاهي با رنگينكماني از قصه و متل و ديگر گونههاي
فولكلوريك، آنچنان با حس و درك هنري و زيباشناسي عجين گشته است كه در قلههاي
خلاقيت ادبي، آفتابي بي غروب را ميماند كه در روشنگري آمال و آلام انساني ژرفاي
قرون را نيز ميپويد. مردم آذربايجان نيز، ميراثدار كهكشاني از ستارههاي ديرسال
فرهنگ درخشاني است كه با عبور از تلاطمهاي غبارين ادوار تاريخي، آويزهي سينهها
گرديده است و شوق فرداهايي را دارد كه نسل امروز، با ثبت و ضبط چشماندازهاي سحرانگيز
آن، آيندگان را نيز مجال تماشايي فراهم آورد.
قصهها و مثلها،
داستانها و اسطورهها هر كدام حديث خود را دارند در اين ديار. قصهها گرميبخش
محفل نوباوگان است در خلوت انس مادربزرگها
و پدر بزرگها و حكايتگر مضاميني چون رنج و تلاش، عزت و شرف، اقبال و طالع، فقر و
غنا و بالاخره باروري و مرگ.
در قصهها و
افسانهها جانوران به سخن درميآيند و جمادات، هيبتي زنده و انساني مييابند و سحر
و جادو، و ديو و هيولا بادبانهاي برافراشتهاي ميشوند تا زورق هاي طلايي خيال را
به ماوراء آب و خاك پيوند زنند.
«يكي بود و
يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود» آغاز قصههاست و فرجام آنها شيرين، همچون سه
سيبي كه در بيشتر قصهها، از آسمان فرو ميافتد و آن كه ميگويد و آنها كه ميشنوند
هر كدام به تساوي سهمي ميبرند.
متلها گونهاي
ديگر از قصه هستند با اين تفاوت كه موزوناند و بيآغاز و پاياني مشخص و مملو
ازتصاويري رنگ و وارنگ كه سريع و پرشتاب
در حافظهي كودكان به بار مينشيند و به شناختي غريزي، از ذوق و زيبايي منتهي ميشود.
داستانها
اما، از قصهها و مثلها متمايز ميشوند و در ادبيات شفاهي اين خطه، ويژگيها و
تعاريف خاص خود را ميپذيرند. داستانها بر خلاف راستاي قصهها كه هميشه خانگي و
كوتاهند و منثورند و كودكانه، از اين ويژگي ممتاز برخوردارند كه بزرگانهاند و
منظوم و منثور و بيشتر از زبان «عاشيق»ها كه نوازندگان و خوانندگان محلي هستند
نقل ميكردند. بيان ماجرا شيوهي نثر دارد و حديث دل، از طريق شعر و نثر است و
آميخته با نغمههاي ساز عاشيقها كه در شاديها، جشنهاي عروسي و قهوهخانهها،
طنيني پرشور دارد.
آفرينشهاي
بديع خنياگران خلق، اين عاشيقهاي سرگشته و پر راز و رمز خطهي آتشها اعجاز ساز و
كلام است با مضموني از عشق و رزم كه با تقدير ايل و تبار گره خورده و ترنمگر حسرتها،
آرزوها، دلتنگيها و شاديها شده است. بدينسان است كه عاشيقهاي شوريدهي قوم، با
ساز و سخن خود به ميراثداري فرهنگي برخاستهاند كه نداي پر طنين و نواي دلنواز آن
هنوز هم مشتاقان را گرد هم ميآورد و داستانهاي بسياري را كه با شعر و نثر و آواي
ساز توأم ميشود، در سينهي نسلي كه به فرداها راه دارد به وديعه مينهند.
داستانهاي
عاشيقي آذربايجان، بر دو گونهي حماسي و غنايياند و برخلاف داستانهاي حماسي كه
ترنمگر ستيزها و دليريها در سياهيهاي تاريخ ميباشند، داستانهاي بزمي و غنايي
كه اصطلاحاً داستانهاي محبت ناميده ميشوند بازگوگر امنيت و رفاه در دورههاي
تاريخي معيني هستند كه انسانها، شهپر خيال را رها ميكردند و با ساز و نواي عاشيقها،
به سوي دنيايي ميتاختند رؤيا گونه كه در آن مهر و عاطفه با ارزشهاي نيك انساني
در ميآميخت و اگر هم شرارتي ميبود درنهايت، غلبه و ظفر از آن پاكيها بود.
در بررسيهاي
انجام يافته، هر چند كه خلاقيتهاي ادبي عاشيقها منشاء باستاني و اسطورهاي
دارند اما اوج شكوفائي آن به دوران اقتدار سلسلهي صفويه برميگردد و ارتباطاش با
اصالتهاي كهن و نمادهاي آشكار و نهاناش با اسطورههاي بلند سال آذربايجان و
جهان، امري فراموش ناشدني است. از جمله ارتباطش با اسطورههاي دده قورقود كه با
شيوهي بياني نظم و نثر توأمان ميباشد و راوي نيز خنياگري بابا قورقود نام كه
پير تبار است و داناي قوم و مبلغ و مروج دين مقدس اسلام.
در كتاب دده
قورقود كه كهنترين داستانهاي اساطيري اين خطه را در خود جمع دارد، عاشيقها به
نام «اوزان» و سازي كه به همراه آن اشعار سروده شده را ميخواندند «قورپوز» ناميده شده است. قوپوز از احترام ويژهاي
در بين نياكان برخوردار بوده تا آنجا كه ضمن ارتباط تنگاتنگاش با آيين شمني و
تقديس آن، اگر در دست خصم، ساز ديده ميشد به احترام آن از كشتن دشمن خودداري ميشد.
همچنين
داستانهاي عاشيقي آذربايجان آنچنان از عشق اولياء و ائمهي معصومين بخصوص مولا علي
(ع) سرشار است كه براي نمونه ترجمهي ابياتي از از اشعار آنها، خاستگاه
معبدي مذهبي عاشيقهاي آذربايجان را به روشني بيان ميدارد: «... دردي به آزارم
برخاسته است و چارهي دردمنديام را حكيمي پيدا نيست. آهِ دلم، شرار و آتش بر
ستارگان ميزند و ياري ده و فرياد رس من، جز سلطان نجف مولاعلي ، كس نميتواند
باشد.»
از ويژگيهاي
بارز داستانهاي آذربايجاني يكي هم موضوع «بوتاوئرمك» يا بشارت دادن در رؤيا از
طريق اولياء و قديسين به قسمت و نصيبي ميباشد كه بايد قهرمان داستان، در پي عشق و
محبتي كه در قلبش ريشه دوانيده، بيباك و راسخ تا مرز وصال با ماجراها درآويزد.
درروايت
شفاهي داستانها توسط عاشيقها، پيش از شروع داستان اشعاري خواهده ميشود كه با ساز
و آواز ميآميزد و آنها را «استادنامه» ميگويند. اين «استادنامه» بنا به ميل و
سليقهي هر عاشيق، انتخاب ميشود و معمولاً از مضامين حكمت و پند و عبرت سرشارند.
از همهي
داستانهاي عاشيقي موجود در آذربايجان
بخاطر فولكلوريك و شفاهي بودن آنها، روايتهاي مكتوب و كامل در دست نيست و بيم آن
است كه اگر روزي نسل پيرسال عاشيقها برافتد، و شاگردان مفتون و با استعدادي را
نپرورند، ديگر نتوان به روايتهاي كامل و اشعار موجود در آنها دست يافت.
داستانهاي
آذربايجان در روايتهاي عاشيقها جدا از كليت داستان و اشعار دلانگيز آن كه به هر
جايي كم و بيش همسان و به گونه است از دياري به ديار ديگر تفاوتهايي مييابند در
جزئيات از جمله در نامها، مكانها، شخصيتها، حوادث فرعي، كم و كيف ماجراها و
احياناً كوتاهي و بلندي داستانها. آنچه كه موجبات جذابيت داستانها را با توجه به
سوژههاي كم و بيش مشابه آنها سبب ميشود توصيفهاي بديع و بكري ميباشد كه در
جاي- جاي حصههاي منثور و منظوم داستانها، با قدرت شگرف شيوههاي بياني و غناي
موسيقي عاشيقها به هم ميآميزد و در حوزهي ادبيات شفاهي، جايگاهي معتبر مييابد.
قهرمان پارهاي
از داستانها نيز كسوت عاشيقي در بردارند كه آوازهي ماجراها و خلاقيتهاي شگرفشان،
با افسانهها در آميخته و هستيشان، منشاء داستانهايي شده كه امروزه زبانزد
خنياگران است و از شيواترين تجليهاي ذوق و خيال كه با ساز و كلام عاشيقها، رمز و
رازي جاودانه يافته و از دورترهاي تاريخ، همچون نهري پرخروش در درياي مواج فرهنگ
مردمي جاري شدهاند.
۹ آذر ۱۳۸۹
سخني چند در مورد صمد بهرنگي و افسانه هاي آذربايجان
Simple..
اسد بهرنگي
ترجمه : عليرضا ذيحق
صمد بهرنگي علاقه ي خاصي به افسانه هاي آذربايجان داشت و در هرموقعيتي از مسافرت گرفته تا مصاحبت اش با روستائيان وجمع دوستان و فاميل ، تلاش بر اين داشت كه اين خزينه ي پنهان را از مكنون دلها و سينه ها بيرون بكشد .
از زماني كه صمد كودك بود به شنيدن چنين قصه هايي از زبان پدر ومادرش سخت علاقه نشان مي داد . حتي در دوره ي دبستان، سركلاس درس و ساعات ورزش كه معلم ها غيبت مي كردند ، او براي همكلاسي هايش بازباني شيرين و كودكانه قصه مي گفت . طوري كه بچه هاي مدرسه به او لقب قصه گو يا به زبان تركي " ناغيلچي " داده بودند . مي شود گفت كه صمد با اين افسانه ها بزرگ شده بود و وقتي به كسوت آموزگاري در آمد ، از هر فرصتي براي گرد آوري و مكتوب نمودن آنها تلاش كرد . او از شاگردان اش مي خواست كه هركس قصه اي بلد است براي همكلاسي هايش تعريف بكند و تو اين مواقع هم خودش اولين قصه را مي گفت تا آنان نيز سرِ شوق آمده و براي نقل قصه هايي كه بلدند خجالت نكشند . زماني هم كه موفق شد افسا نه هاي آذربايجان را جمع آوري كند در چاپ و نشر آنها هيچتعلل و معطلي نكرد . نيت نخست اش آن بود كه اين قصه هارا به زبان اصلي منتشر كند و اما از آنجا كه رژيم قوم ستيز شاهنشاهي ، اجازه ي انتشار آنها به زبان تركي را نداد ، به همراهي دوست صميمي اش " بهروز دهقاني " كه او نيز شيفته ي زبان و فرهنگ آذربايجان بود ، مصمم شدند آنها را به زبان فارسي ترجمه كنند كه در نهايت چنين نيز شد و به ياري و مساعدت " دكتر غلامحسين ساعدي" ، به نشر" نيل " سپرده شد . اين مؤسسه براي اولين بار اين قصه ها را به زبان فارسي و با عنوان " افسانه هاي آذربايجان " منتشر كرد . البته پيش از اين صمد و بهروز ، بخشي ديگر از فولكلور آذربايجان با عنوان " متل ها و چيستان ها " (1) را به صورت دوزبانه در تبريز چاپ كرده بودند .
ناگفته نماند كه صمد و بهروز و ساعدي ، به همراهي ساير دوستاني كه داشتند ، طرح عظيمي را درتهران روي كاغذ آورده بودند و مي خواستند كه ادبيات عاميانه ي آذربايجان را تمام و كمال در يكجا گرد بياورند . اگر اين تصميم عملي مي شد و ثمرش را الآن مي ديديم كتابي مي شد كم و بيش شبيه " كتاب كوچه " ي احمد شاملو . اما دريغا كه ارس ، نَفَسِ صمد را گرفت و زندان اوين ، جان بهروز را . ساعدي هم به تنهايي حال و حوصله ي اين كارمهم را نيافت . لذا اين كار ، شروع نشده تمام شد . خلأ اين پژوهش هنوز حس مي شود و همت صاحبنظران و علاقمندان را مي خواهد كه با يك كار گروهي و دسته جمعي ، اين وظيفه ي ملي را به سرانجامي برسانند . طرح اوليه ي اين پژوهش ، پيش من امانت است و هنوز نگه اش داشته ام .
مضامين و موضوعات افسانه هاي آذربايجان از گستردگي و تنوع فراواني برخوردار است . اين قصه ها بيانگر آداب و رسوم ، آرزوها ، حسرت ها ودردهاست . راههاي مبارزه را مي آموزد و اين كه در مقابل دشمنان داخلي و خارجي ، چطور بايد مقامت و ايستادگي كرد . اين موارد ، تجارب و آموزه هايي را را ياد مردم مي دهد كه مي تواند درس زندگي محسوب شود . در قصه ها استثمارگران ، ستمكاران ، افراد دورو و حيله گر، رياكاران و دشمنان خلق ، به طرزي واضح و روشن نشان داده مي شود و موجبات شناخت و نفرت مردم از ناراستي ها و خيانتكاران مي شود . در افسانه هاي عاميانه ، زنده ترين تصاوير را از شيوه هاي مرسوم زندگي ، مبارزه ،غيرت و جوانمردي شاهديم و ترنم پاكي ها را به عيان مي شنويم .
افسانه هاي آذربايجان سومين گام صمد بهرنگي بعداز كتاب هاي " پاره – پاره " (2) و " متل ها و چيستان ها " براي گرد آوري فولكلور آذربايجان محسوب مي شد . اثري كه مستقيما از زبان مردم كوچه و بازار گرفته شده و مكتوب گرديده بود . البته نقش پدر و مادر صمدبهرنگي در نقل اين قصه ها نيز جاگاهي ارزشمند دارد .
صمد بهرنگي قصه هاي عاميانه را به سه قسمت " افسانه ها" ، " داستانهاي حماسي" و " داستانهاي محبت " تقسيم مي كرد . افسانه ها شامل قصه هايي مي شد كه سخت كودكانه بودند و بزرگان خانواده براي اين كه در شبهاي بلند و سردزمستان ، بچه ها سرگرم شوند و پاي كرسي به خوابي شيرين بروند ، آنها را نقل مي كردند .ازداستانهاي حماسي نيز، وي كتاب " كوراوغلو و كچل حمزه " را با الهام از ازداستانهاي قهرماني آذربايجان، به سبكي مدرن مي نويسد و در ضمن " افسانه ي محبت " را با تأثير از داستان هاي عاشقانه ي مردمي .
چنانكه مشهود است صمد بهرنگي صرفا به جمع آوري فولكلور آذربايجان قناعت نمي كرد و بلكه آن ها را مبنا و اساس پاره اي از خلاقيت هاي خاص خود در ايجاد سبكي نو از ادبيات كودكان در ايران و جهان قرار مي داد . كاراكتر " كچل " كه به گفته ي خود صمدبهرنگي از چهره هاي اصيل ، جاذب و پوياي افسانه هاي آذربايجان بود و تمثيلي از انسانهاي محروم و زجر كشيده و همه ي عمر در آرزوي خوشبختي و اين كه روزي بايد رنجبران به حاكميت برسند ، قهرمان يكي از داستان هاي وي مي شود با نام " كچل كفترباز" واورادرگير مبارزه اي مي كندبا پادشاه زمانه كه قَدَر قدرت بود وسفاك و خونريز. حتي داستان " تلخون " نيز چنين است و اقتباسي بديع و هنرورانه و مبتني بر نبض زمان مي باشد از " قصه آه " كه دركتاب افسانه هاي آذربايجان نقل شده است . صمدبهرنگي با همين نوآوري ها و خلاقيت هاي جسورانه اش بود كه الگو و سرمشقي شد براي نويسنده هاي بعداز خود . صمدبهرنگي نشان داد كه مي شود نويسنده ي كودكان بود و اما اثري خلق كرد كه خواندن آن براي هر سن و سالي لذتبخش وپرثمر باشد . اين ويژگي را هيچ نويسنده اي قبل از صمدبهرنگي دارا نبود . بعدها هم اگر اتفاق افتاده خيلي نادر بوده است .
اين سبك صمد در قصه ي " ماهي سياه كوچولو " به اوجي جاودانه دست يافت . وي قصه ي ماهي سياه كوچولو را با مشاهده هاي عيني و دقيقي كه از زندگي مورچگان داشت وآميزه هاي آن با جهان بيني خود نوشت و با اين تفاوت كه با تخيل قدرتمندش آن ماجراها را به بسترآب كشاند و به خلق اثري بديع موفق شد .
لذا اشتياق و شيفتگي صمد به فولكلورآذربايجان وبينش ژرف اش از ريشه هاي فرهنگ مردم ، به خلاقيت ، شكوفايي و پديد آمدن نويسنده اي منتهي شد كه اورابه مردمي ترين و ماندني ترين چهره ي ادبي روزگاربدل كرد .
خاطرم است وقتي كوچك بوديم ودر جانفرسايي ِ سرما ،دوركرسي جمع مي شديم ، صحبت هاي صمد همه از قهرمانهاي داستان بود و با ما به بحث مي نشست .
از" كچل" كه شخصيتي شوخ و طنز داشت و مرتب شيطنت مي كرد، خوشمان مي آمد . كارهاي بامزه اش را تعريف كرده و مي خنديديم . خصوصا از ماجرايي كه كچله خود را به قصر شاهي رسانده و پنهاني در كنار شاهزاده مي غنود و پادشاه را بازيچه ي خود مي ساخت ، خيلي حظ مي برديم . حتي از ابلهي " گل بادام " لجمان مي گرفت كه حاليش نبود دختره عاشق اوست و حرف و حديث هاي اودير حاليش مي شد . صمد مي گفت : " پسر باشي و اين همه كودن، واقعا نوبره !" ازقصه ي " ملك محمد " نيز خيلي لذت مي برديم و اين كه او توانسته بود قصاص خود را از برادر هاي خائن اش بگيرد كيف مي كرديم .
افسانه هاي آذربايجان از حوادث عجيب و غريبي سرشار است و صمد ، ازاين كه به جمع آوري گوشه اي از آنها موفق شده بود ، خود را خرسند حس مي كرد . (3)
تبريز- زمستان 1384
_______________
كتاب " متل ها و چيستان ها" با نام تركي " قوشماجالار و تاپماجالار " نيز معروف است .
" پاره – پاره " كتابي بود به زبان تركي از صمد بهرنگي كه در اوايل دهه ي چهل به چاپ و نشر آن در تبريز همت گماشت وبه حساسيت هاي شديد ساواك و بازجويي هاي مكرر از صمد منجر شد . اين اثر ، ضمن ارائه ي گلچيني از اشعار شعراي ترك زبان آذربايجان ، شامل گونه هاي متنوع فولكلور نيز بود .
اين مقاله ، پيشگفتار كتاب " آذربايجان ناغيل لاري " يا متن تركي افسانه هاي آذربايجان است كه شامل دستنوشته هاي تركي صمد بهرنگي مي باشد . چاپ اول اين كتاب درسال 1385 خورشيدي به كوشش اسد بهرنگي و توسط انتشارات بهرنگي در تبريز صورت گرفت و داراي 269 صفحه رقعي است
۱۷ آبان ۱۳۸۹
افسانه ي " نايمان آنا "
عليرضا ذيحق
مي گويند كه نام و رسم ِ مزارِ " آنا بِيت" در قرقيزستان ،از يك افسانه گرفته شده است. بر اساس اين افسانه ، قومي كه " ژون – ژوآن " ناميده شده ، رفتاري وحشيانه و سلطه گرايانه نسبت به قبايل قرقيزو قزاق داشته است وبراي به بردگي در آوردن جواناني كه اسير مي كردند ، آنان را شستشوي مغزي مي دادند.
" ژون – ژوآن " ها نخست گيس جوانان را كنده و بعد ، موهاي مانده را از ته مي كشيدند . سرهاي خوني را هم بلافاصله با پوستي كه از گردن هاي اُشتران تهيه كرده بودند ، سفت و سخت مي پيچيدند .
موهاي اسيران كه شروع به رشد مي كرد، چون زير پوست فضايي براي نمو نبود ، ريشه در پوست هاي زخمي انداخته ورويشي معكوس را آغاز مي كردند. بدين طريق بردگان جوان ، حافظه ي خود را گم كرده و چيزي از گذشته به ياد نمي آوردند . بعد از اين كار ، مرحله ي آموزشهايي مي رسيد كه " ژون – ژوآن ها " مي خواستند ياد اسيران بدهند و آنها را به اطاعت خويش در آورند . بردگان مبتلا به وضعيتي مي شدند كه نه خاطره اي از پدر و مادر خود توذهنشان مي ماند و نه تصويري از ديروزهاو حوادث زندگي. فقط مطيع اوامري مي شد كه اربا ب مي گفت و آنها بي چون و چرا اجرا مي كردند .
روزي از روزها پسر نوزده ساله ي زني از قبيله ي " نايمان " هاي قرقيزرا كه " نايمان آنا " صدايش مي زدند را نيز به اسيري مي گيرند .
" نايمان آنا " به جويايي ِ پسر برومندش ، سالها يي دراز را در غربت و آوارگي به سر مي بَرَد و چون ردي از او نمي يابد ، دردش را در جگر تاب آورده و چشم و گوش اش همچنان دنبال خبري ازاو مي گردد .
مي گويند خيلي اتفاقي روزي بازرگاني مهمان " نايمان آنا " مي شود . مهمان مي خورَد و مي آشامَد وطبق معمول از آب و هوا سخن مي رود و بعدش از تجارت شتر حرفي به ميان مي آيد . تاجر از يك سارباني مي گويد كه در جمال و كمال بي همتاست وبه نشان ها و ويژگي هايي در وي اشاره مي كند كه يكهو ، به دل " نايمان آنا " برات مي شود كه او كسي جز پسر ش نيست .
" نايمان آنا " شترش " آغ مايا " را حاضركرده وبا خورد و خوراكي و آبي چندروزه ، بي آن كه با كسي حرفي بزند ، راهي مناطقِ استپ مي شود .دهها كاروان شتر مي بيند و چشم به ساربانان مي دوزد و آخر سر ، در حالي كه هيچ اميدي به يافتن او نداشت ، چشم اش مي خورد به پسرش . شادمان شده و باشترش سوي گله ي وي مي شتابد. اما هرچه به چشمان پسرش مي نگرد هيچ عكس العملي از او نمي بيند . به او از تبارو قبيله اش مي گويد و اين كه مادرش است و حوادث چنين بوده و چنان و نام اش نيز" دُنَن باي " است و از اين مسائل. اما انگار كه تكه سنگي بيش نيست و جز شترانش به چيزي توجه ندارد .
روزها بدين منوال مي گذرد و " نايمان آنا " مي بيند كه انگار چيزي يادپسرش نمانده و بي خودي كلنجار مي رود . تا كه تصميم مي گيرد اورا در فرصتي بي هوش كرده و با خود ببرد . روزي به اين نيت نزديك فرزندش شده و او را صدا كرده و مي گويد : " بيا! " اما نگو كه ارباب اش به او سپرده اگر آن زن نزديك تو شد با تير و كمان از پا بيندازش. پسر نيز چنان مي كند . تا مادرش مي خواهد گامي به او نزديك شود تيري در چله ي كمان گذاشته و سوي او نشانه مي رود . تيري از پهلوي چپ " نايمان آنا " اصابت مي كند و تا بخواهد از شترش" آغ مايا " بچسبد، سرنگون بر زمين مي غلطد . درآن لحظه طوفاني در استپ برمي خيزد و روسري سفيد " آنا نايمان " را به هوا بلندش مي كند . روسري سفيد تبديل به شاهيني شده و در حالي كه غريوِ " دُنَن باي – دُنَن باي " اش بلند بود صحرا هاي قرقيزستان را پشت سر مي گذارد .
جايي كه " نايمان آنا " به هلاكت رسيد ، هم اكنون مشخص و موجود مي باشد وآنجا رامرقد " آنا بِيت " مي نامند .
روايت ها حكايت از آن دارند كه هنوز هم آن شاهين ، درفراسو هاي استپ همچنان در حال پرواز است و مردم به او " مرغ اسحاق " مي گويند .*
-------------------
* ترجمه از كتاب " روزي به درازاي يك عصر" نوشته ي چنگيز آييتماتوو (دسامبر ۱۹۲۸ - ۱۰ ژوئن ۲۰۰۸ ) ، برجسته ترين نويسنده ي " قرقيزستان " .
۷ آبان ۱۳۸۹
دلي در ترازوي تاجر ونيز
Max Ernst. Forest and Dove. Oil on canvas. 100 x 82 cm. 1927. Tate Gallery, London, UK.
علیرضا ذیحق
يادداشتي بر فيلم سينمايي "تاجر ونيزي"براسا س نمايشنامه اي از ويليام شكسپير
كارگردان:مايكل راد فورد فيلمنامه:مايكل رادفورد
بازيگران: آل پا چينو(شايلاك) –لين كالينز (پورشا) ...محصول 2004 آ مريكا
نسخه ي اصلي فيلم سينمايي" تاجر ونيزي"،138 دقيقه است ودوبله شده ي آن به فارسي111 دقيقه. اقتباسي سينمايي از نمايشنامه اي به همين نام كه اثر " ويليام شكسپير است و رادفورد درمقام فيلم نوشت وكارگردان، درخششي نو به آن داده است.نگاهي كه هوشمندانه ،به اعماق روان هايي مي خلد كه تجسد انساني آنها،در همه ي اعصار به شكلي ازلي رخ مي نمايد ونمودي جهاني دارد. جلوه اي كه حتي قبيح تر و واضح تر شده و حكايت سقوط آدمي دارد در صعودي كه او را روز به روز به كهكشانها نزديك تر مي كند.دنیایی که در آن،باور های معصو م را با آتش کینه ونفرت می آ لایند و آیند گان را نسلی بار می آورند که دل به پژ مرد گی گلی سرخ می سوزاند و اما به کشتاری فجیع از انسانها چنان چشم می بند د که انگار آن هم یک بازیست که رو دیسکت گئیمی ضبط شده ویکی باید بازی کند.
اما فیلم " تاجر ونیزی که بر می گردد به قرن 16 میلادی وجامعه ای جبار که در آن کینه توزی وتعصب ورنج درمانده بودن درگرداب اقلیت ها حرف اول را می زند وآنچه که اصل است و آیین و قانون،حرمت و حراست سرمایه است و نه شا ن انسانی وما را پرت می کند به جهانی برساخته که درآن آشوب وتلاطم ،ضجه می زند و غرور انسانی لگد مال چنان تحقیری که تافرصتی یافته و می خواهد خودی نشان دهد حتی در ازای طلبی ،جز تکه ای گوشت آدمی ،چیزی ارضایش نمی کند. اگر هم سراغی از عشق است وصلح و آرامش،باید که از اکسیر سرما یه بهره ای گیری و پای به وادی های دوری نهی که جزیره ای تنها انتظارت را می کشد. جان سخن در این فیلم آز " آنتو نیو"ست که اشرافزاده ای مسیحی است و رفاقت چنان برایش عزیز،که بخاطر دوستش " باسانیو " مبلغی از یک ربا خوار یهودی به نام " شایلاک " قرض می کند که او با شکوه وجلال به دیدار " پورشا" ی زیبا یی بشتابد که در دل انگیزی جزیره ای مکان دارد وهر که را که سودای نام آوریست بدانجا می رود. چرا که هر کس دل "پورشا" را مربود ومعمایی را می گشود ، صاحب گنج وزیوری بی حساب نیز می شد.
" آنتونیو"که همواره " شایلاک " و دیگر غیر همکیشان را به تبعیت از سنت عصر در سرزمین اش ،خوار وپست پنداشته وشکاف و مرزی بین خودی وغیر خودی قائل بود. قرض را می گیرد و و اما با شرط عجیبی. آن هم اینکه اگر نتواند آن را به موقع بپردازد،پوندی از گوشت تن اش را بدهد. آن هم هرجایی از بدن که " شایلاک " خود انتخاب می کند. ولی " آنتونیو" که در اثر از بین رفتن کشتی های تجاری اش ،دچار ورشکستگی شده و ناتوان در باز پرداخت قرض اش ،قانون سرمایه قوی تر از آن که بشود حتی یک اشرا فزاده را از مهلکه به در برد. سینه اش را می خواهند بشکافند ودل اش را تو ترازو نهند که " پورشا" ی شا ددر کناردختر " شایلاک " که با کمند عشق از حصار های تنگ قومیت و دگم اندیشی گریخته است در شمایل وکیلانی حا ذ ق به یاری " آنتونیو" آمده وبی آنکه شناخته شوند با تاویلی انسانی و دگرگونه از قانون،با تکیه بر فروتنی هااورا از حکمی که به مرگ اش منجر می شد رها میکنند.".شایلاک "نیز که خود را در این جامعه همیشه بازنده می بیند ، غرق در یاس و آشفتگی باز آتش کینه هایش را شعله ور می بیند. فرجامی که تلخ است ونوعی تصویر ازر ستیزی نابرابر در زمانه، که دنیا را از عطر انتحا ری پر می کند که افتاد گان باز از آن چسبیده و انتقا م را سرودی می سازند.
زنده یاد " مجتبی مینوی "در " پا نزده گفتا ر"شدر خصوص " تاجر ونیزی " چنین می گوید:اصل این قصه بر می گردد به قانون رومی ها در چهار ونیم صد سال قبل از میلاد واین قصه بصورت مکرر دادبیات شرق وغرب تکرار شده است."
برگردیم به با زی های فیلم که " آ ل پاچینو" در نقش "تاجر ونیزی"، عظمتی را که از او در فیلم " پدر خوانده "شاهد بودیم، همچنان تجدید کرده است. "آل پاچینو" یی افسانه ی هالیوود است چنین نیز حیرت انگیز خواهد ماند.او که تاکنون دو بار موفق به دریافت جایزه اسکار شده ودر آسمان هنر، ستاره ای بی بدیل است وباز معتقد که : "
باگذ شت 60 سال از سن خود احساس می کنم هنوز هم کاری ماندگار برای سینما انجام نداده ام."
چیزی که " بهروز وثوقی"نیز می گوید وفروتنانه، چشم به آن ستاره ی پر فروغی می بندد که خود اوست ودر سپهرهنرایران،باز درخشان و پر جلال،افسانه ای فروزان است. اما چرا" بهروز وثوقی"؟آیا مگر می شود سخن از اقتباس های سینمایی از آ ثا ر ادبی با شد و از غرور زخمی " داش آکل " و قد فراز "شیر محمد" درتنگسیر حرفی نزد؟
مایکل راد فورد " با" تاجر ونیزی" کاری کرده که ندای صلح وبرا بری انسانها گرامی داشته شده وصحنه های" ونیز" فیلم اش تا بلوهایی قاب شده و جانداري گردیده اندکه در موزه ای عتیق اند و روشنایی ها و سایه ها همه خیال پرورد وزیبا.صحنه های جزیره نیز که گویی از فرهنگ فولکلوریک شرق وام گرفته شده اند حکایت از دنیایی رویایی و آرمان گونه دارند که سلطانی با امپراتور عشق ا ست .
اشتراک در:
پستها (Atom)
Mansoureh Ashrafi and her paintings
My Artworks - My painting shop https://www.gallea.ca/en/artists/mansoureh-ashrafi
-
محمود صفریان "....حیاط خانه ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه می کشد و حوض خ...
-
Joan Miró . Hermitage. 1924. Oil, pencil on canvas. 114.3 x 147 cm. The Philadelphia Museum of Art, Philadelphia, PA, USA . ...
-
محمد مسافر در این مقاله قصد دارم به صورت اجمالی به زبان ش...