‏نمایش پست‌ها با برچسب علیرضا سیف الدینی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب علیرضا سیف الدینی. نمایش همه پست‌ها

۷ تیر ۱۳۹۲

یک شعر







یک شعر


0

تنها ماه،
با سکوت
سخن می‌گوید

و خورشید
بی‌آن‌که پلکی زند
نفس نفس‌زنان
سرتاسر آسمان را
می‌دود،
به دنبالش.


منصوره اشرافی
نفس های پنهان - نشر شور آفرین


0

Ay sadece
Sessizlikle konuşuyor
Ve güneş
Gözünü kırpmadan
Solumlayarak
Bütün gök yüzünü
Peşinden koşuyor

ترجمه از
 علیرضا سیف الدینی

https://www.facebook.com/ashrafi.mansoureh

۱۱ فروردین ۱۳۹۰

مبارکباد

Frida Kahlo. Self-Portrait (Dedicated to Leon Trotsky).
Frida Kahlo. Self-Portrait (Dedicated to Leon Trotsky). 1937







طارق گونرسل

 ترجمه علیرضا سیف الدینی



تبریک می­گویم؛ موفق شدی
درد داشت زاییدن
غیبتم را زاییدی
تبریک می­گویم، فراموش کردنم را
در اتاقی دور


به من تبریک بگو: تمام تلاشم را کردم
تا تو از پا نیفتی؛ نگاه کردم
صدایت دور شد؛ ول­ ات کردم


تبریک بگوییم به همدیگر؛ موفق شدیم
حالا همه چیز روبراه است
جای محو زخمی در باران

۹ اسفند ۱۳۸۹

بی­ خوابی ­های ایرانی من ِ تُرک

Diego Rivera. From the cycle: Political Vision of the Mexican People (Court of Fiestas): Good Friday on the Santa Anita Canal.  / Viernes de

Diego Rivera. From the cycle: Political Vision of the Mexican People (Court of Fiestas): Good Friday on the Santa Anita Canal.  / Viernes de dolores en el canal de Santa Anita.. 1923-4. Fresco.  4.56 x 3.56 m. Ground floor, west wall wall. Ministry of Public Education, Mexico City, Mexico


 


علیرضا سیف الدینی





با من به حافظه­ ی ما برگشتم و دیدم که از من هیچ نبوده آن جا        رفتم
هر جا که حرفی به زبان پای طاووس شنیدم     نشنیده انگاشتم       رفتم
پایم در خارها  به قصد ِ شکوفه  در خیالم که در سرم بود و دیگر سری ­­ام نبود
از خیلی که زیاد بود و زیادتر هم می­ شد     تا گلویم که بریده بود   رفتم
بیچاره نگو   خدا را    بیچاره نبود  اگرچه بود   تو نگو  
تا بالای این خیل ِ تن­های  در هوا  ایستاده           ای ی ی خدای من!!!! 
مستم که می­ گفت  نبود؟    بود تا گلوی شکوفه     تا کجا رفتم؟
باریک بودند   نور بودند  در هوا خیلی
عکسی درشت از دستان خونین        از آن جا که سکوت شروع شود
تا توی عکس ِ آن خیلی در هوا خونین      رفتم
از دو دستم یکی روی تپه بود و چشمم در غبار که می رفت و می برد       بیچاره نگو
شب از من برگردانده بود رویش را  و آفتاب هم  خواب هم   آب هم
من بی هیچ آفتاب و خواب و آبی    بیچاره نگو   رفتم
دیو زیر آفتابی که نبود  در تابستانی که نبود  ایستاده بود
با دست من که بی سر        تا فرق دیو با جام بزرگ شراب  رفتم
رنجم زبان باز کرده بود  از رویت خیلی که خونین بود درهوا
من با رنج و زبان و خون  به خون و زبان و رنج
مثل آن­ها که باریک بودند و نور بودند در هوا    بیچاره نگو    تا قلب سرخ صدا رفتم:
با بی خوابی­ های ترکی من ِ ترک
با بی خوابی­ های کردی من ِ ترک
با بی خوابی­ های عربی من ِ ترک
با بی خوابی­ های بلوچی من ِ ترک
با بی خوابی­ های ایرانی من ِ ترک
بیچاره نگو         با اژدها به جنگ ِ دیو
با من که برگشتم به حافظه ما         با نشانی از من میان ما  رفتم

۱۳ دی ۱۳۸۹

راهزنید آب را - 1


 Joan Miró. Harlequin's Carnival. 1924-25. Oil on canvas. 66 x 93 cm. Albright-Knox Art Gallery, Buffalo, NY, USA


علیرضا سیف الدینی


اخیراً مطلبی کوتاه در "شرق نیوز پی پر" خواندم به نام " آب زنیم راه را"*، که انتظار داشتم حرف­های منطقی در آن ببینم که متأسفانه چنین چیزی مشاهده نکردم، و برای بار چندم برایم ثابت شد که خودکامگی در خون بعضی­هاست و زدوده شدن آن از خون و جسم و روحشان امکان پذیر نیست. به این دلیل ساده می­گویم امکان پذیر نیست که چنین ذهنیتی  مخالف وجود مخالف است. آن مطلب که نشان از مخالفت با موجودیت مخالف دارد و به جای ارائه پاسخی معقول به تنش یا ناسازگاری یا مخالفت سطحی و یا عمیق برخی افراد، تماماً ناسزاست، من را یاد خیل کسانی انداخت که به جای یافتن پاسخی درخور و شایسته، هم برای خود و هم برای اشخاص پرسشگر، ساده­ترین راه را انتخاب می­کنند، و آن این که با ردیف کردن مشتی دشنام همچون وقیح یا بی­دانش و ... و نسبت دادن برخی صفات موهن دیگر به طرف­های مقابل، سعی می­کنند صدای آن­ها را خاموش کنند. حال آن که تفاوت عمده ادبیات با تمام اندیشه­های دارای چهارچوب تعریف شده یا همان ایدئولوژی این است که دنبال پاسخی قانع کننده برای اهالی پرسشگر ادبیات است. اگر رنجی وجود دارد رنج یافتن همان پاسخ است. اما ما اگر، تا زمانی که آن پاسخ درخور را پیدا نکرده­ایم، به ضرب و زور حس پرسش را در همان خیل ِ به زعم ایشان سطحی از بین ببریم، معنایش این است که اولاً شناخت درستی از ماهیت ادبیات نداریم، ثانیاً ادبیات را به دلیل نزدیک بودن به همان اشخاص ِ به قول ایشان بزرگ  ملک طلق خود می­دانیم. حال آن که ادبیات نه ملک طلق آن  بزرگان بود و هست و نه ملک طلق ایشان و امثال ایشان و نه هیچ کس دیگر. اگر شناخت درست و دقیقی از ماهیت ادبیات نداریم و نمی­دانیم که استعدادی هم برای دست یافتن به چنین شناختی  نداریم، باید بگویم صد رحمت به کسانی که "هر آسمان و ریسمانی را به هم می­بافند" و به قول خود شما صدف نیستند و خزف­اند! وانگهی، شما اگر خود را متولی چیزی می­دانید و چنین پاسخی می­دهید باز شناختی از ادبیات ندارید. به دلیل این که چنین برخوردی  با کسانی که پرسشی طرح می­کنند با ذات ادبیات که پرهیز از تمامیت­خواهی است منافات دارد. مگر خود شما و امثال شما کم مقصرید که حالا پرسش­هایی را که خود در ذهن بعضی­ها به وجود آورده­اید به آسمان و ریسمان بافتن و خزعبلات تشبیه و تعبیر می­کنید؟ کجای کار شما غیر از نام همان نویسنده نسبتی با ایشان دارد؟ چرا با چنین حرف­هایی پشت نام آن انسان زحمتکش پنهان می­شوید و ترجیح می­دهید از امتیازهایی که سازندگان تکفیر و ممنوعیت­ها در اختیارتان گذاشته­اند استفاده کنید؟ آیا من از شما انتظار بیش­تری دارم؟ نمی­دانم. توصیه شما حتماً این است که نسل­های بعد مدام بنشینند و از بزرگی کسانی حرف بزنند که سخن گفتن از بزرگیشان، آن طور که رفتار شما نشان می­دهد، بهانه­ای است برای ماندن خود شما؟ اگر چنین است که بزرگ نامیدنی این چنین صد مرتبه از تحقیر همان بزرگان بدتر است. من نمی­دانم این ژست بزرگمنشانه که فلانی و بهمانی شاگرد فلانی بوده کی تمام خواهد شد؟ به نظر من اگر شما همین طور به آب زدن راه ادامه دهید یکی دوسال دیگر نشانی از ادبیات جدی نخواهیم دید. ( همه می­دانند که عده­ای از سال­ها پیش بی­وقفه سعی کرده­اند تا با استفاده سوء از بی­مهری حاکم بر ادبیات جدی، ادبیات عامه پسند را به نام ادبیات جدی قالب بزنند و در این راه تا حدود زیادی هم موفق شده­اند.) هر چند همین الان هم به زحمت می­توان کتابی از آن دست یافت که اتفاقاً از طرف خود شما، که به ظاهرعجیب مشتاق آب زدن راه هستید!، حذف یا نادیده گرفته می­شود. نظر من این است که آب را باید به خاطر آب جستجو کرد( همه دنبال آب و هوا هستند) نه این که بگوییم آب، و به گزاف تکیه بر جای بزرگانی بزنیم که جهان از وجود آن­ها بی­اطلاع است، و به خاطر منافع خود راهزنی کنیم و استقلال حرکت­های ادبی مستقل دیگر را زیر سؤال ببریم.


*مقاله مذکور در این آدرس اینترنتی موجود است:
http://sharghnewspaper.ir/Released/89-10-09/460.htm

۱۰ دی ۱۳۸۹

درنگ بوتیقایی به قصه­های بیژن نجدی

Joan Miró. Catalan Peasant with a Guitar. c. 1924. Oil on canvas. 148 x 114 cm. Thyssen-Bornemisza Collection, Madrid, Spain.



علیرضا سیف الدینی


داستان نویسی به طور مطلق به معنای نوشتن داستان نیست، بلکه به معنای مشبک کردن زندگی است؛ مشبک کردن  از جنس نگاهی که به آن خیره می­شود. و داستان نویس در واقع ماجرای آن مشبک کردن را می­نویسد. یعنی نوشتن داستان ِ مشبک کردن، که در اصل نه به معنای تلاشی برای ساختن معما بلکه سعی در نوشتن زندگی داستانی است.
به طور کلی، در عرصه داستان نویسی ما، داستان­ها به دو شکل مشبک می­شوند( شده­اند): الف: تناور نویسی. ب: باریک نویسی.
در تعریف تناورنویسی می­توان گفت به آن دسته از داستان­هایی اطلاق می­شود که اصل ماجرا یا کانون اصلی داستان در مدخل یا پیشدرآمد داستان به طور آشکار یا نیمه آشکار بازگو می­شود. حال آن که در باریک نویسی درست برعکس است. یعنی  تا نیمه داستان چیزی از آن کانون اصلی بازگو نمی­شود و همه چیز به صورت جزء به جزء نه صرفاً ناتورالیستیک گفته می­شود.
قصه­های بیژن نجدی به هر دو صورت نوشته شده است. مثلاً در "استخری پر از کابوس" ، راوی – نویسنده  در مدخل داستان به ما می­گوید: بعد از بیست سال، مرتضی در همان اولین روزی که دوباره وارد زادگاهش شد به جرم کشتن یک قو...بازداشت شد. اما در داستانی مثل "سپرده به زمین" ما تقریبا تا وسط­های داستان هنوز به درستی نمی­دانیم ماجرا از چه قرار است. یعنی جمله یا گزاره خبری از طرف نویسنده یا راوی در اختیار خواننده قرار داده نمی­شود.
بنابراین، می­توان گفت نویسنده هر دو نوع را تجربه کرده است، اما در ایران بیش­تر نوع اول بارها و بارها تجربه شده است: تناورنویسی. در داستان نویسی ما به این دو شیوه به خودی خود ایرادی مرتب نیست  ، خصوصاً در قصه­های نجدی که به نظر می­رسد بیش از آن که از سر تفنن به کار گرفته شده باشد از هوشمندی نویسنده حکایت دارد. چرا؟ چرا نویسنده­ای مثل بیژن نجدی هر دو نوع طرز روایت را به کار گرفته است و قصه­هایش را گاه به شیوه تناورنویسی و گاهی به سیاق باریک نویسی اجرا کرده است؟ اولاً شاید به این دلیل ساده که او خود، با توجه به سال تولدش، از نسلی بوده که در تقاطع نسل­های معتقد به واقعیات بیرونی یا عین از یک طرف و نسل بعد از آن یعنی نسل خودش و نسل­های بعدی قرار داشته است. این اشاره کوتاهی به  رخدادها و جریانات سیاسی ای است که در طی سال­های متوالی گذشته در تاریخ ما به وقوع پیوسته است. به طرزی که حتی خود او به واسطه توجه به همین رخدادها قصه­هایش به دو نوع نه چندان متفاوت تقسیم می­شود: قصه­های فردی و در عین حال درونی مثل " سپرده به زمین" "تاریکی در پوتین" یا " چشم­های دگمه­ای من" در مجموعه " یوزپلنگانی که با من دویده­اند" و "بیگناهان " "دوباره از همان خیابان­ها" (قصه پست مدرنیستی) "تن آبی تنابی" یا " تاقچه­ای پر از دندان " و قصه­های اجتماعی و گاه سیاسی مانند " یک حادثه کوچک" یا "هتل نادری". هرچندکه  در هیچ کدام از این قصه­ها درون حذف نمی­شود، و حتی در قصه­ای مانند "سه شنبه خیس" که به موضوعی سیاسی اشاره دارد درون و عوالم درونی نقش عمده­ای را ایفا می­کند.
پس ما با ذهنی سرو کار داریم که در تقاطع زمانی و تاریخی قرار گرفته است اما جالب تر این که او درونش را به نفع جریاناتی که سعی در شکل دادن ظاهرش دارند حذف نمی­کند. نه تنها حذف نمی­کند بلکه گاه حتی پررنگ تر هم می­کند چندان که قصه­اش از مرزهای واقعیات بیرونی و حتی درونی نیز فراتر می­رود. مانند قصه­های " روز اسبریزی" ، تن آبی تنابی" و ... در این­جا لازم به ذکر است که زاویه دید در قصه "روز اسبریزی" به دلیل این که مبدلی برای جابجایی­اش در درون قصه تعبیه نشده است ایراد دارد.
از این­ها گذشته، عنصر تکرار که به صورت­ جمله، اسم شخصیت، تشبیهات( گاه این تشبیهات و استعاره ها به حداقل می رسند مثلا در قصه "بیگناهان" که تاریخ نگارش آن به سال 73 برمی گردد)، به صورت تداعی­های کلامی به نمایش در می آید و به دنیایی مخفی اشاره دارند. دنیایی که در جریان بازگویی هرکدام از قصه­ها از لابلای ماجراهای فرعی سر برمی­آورند تا انگار ترجیع بندی باشند برای یادآوری همان دنیای مخفی که متعلق به خود نویسنده است. در کنار همین تکرارها عناصری وجود دارند که به نحو مستقیم و غیرمسقیم عنصر"حرکت" را به ذهن متبادر می­سازند:  مثل قطار. مثل ریل. مثل پل. مثل همان چیزی که خود نویسنده برای عنوان یکی از قصه هایش انتخاب کرده است: " روان رها شده اشیا" . روان رها شده اشیا چیست؟ آیا این روان رها شده اشیا اعتبار و قوام خود را از شعر می­گیرد؟ در این جا می­توان قصه ها را به لحاظ انتخاب زوایه دید از طرف نویسنده بررسی کرد. بله می­توان تشبیهات و استعاره های بکاررفته در قصه ها را به نگاه راوی اول شخص و همین طور راوی دانای کل محدود نسبت داد اما در بین قصه ها ما راوی دانای کل هم داریم که در آن جا نیز همین برخورد مشاهده می­شود. در این جا این سوال مطرح می شود که آیا چنین مشاهده ای به نگاه خود نویسنده برمی گردد؟ اگر چنین است پس تکرار طرز روایت و مشاهده  نمی تواند در همه این زوایای دید مشترک باشد . یعنی نویسنده می بایست فکری برای تفکیک آن ها می کرد که نکرده است. اما در بکارگیری اسامی واحدی مثل مرتضی و طاهر این طور به نظر می­رسد که این ها گویی جنبه­های مختلفی از خصلت های خود نویسنده­اند. مثلا مرتضی تقریبا در همه آن قصه هایی که وجود دارد فردی ناسازگار و عاصی و شاکی است در حالی که شخصیتی مثل طاهر تقریبا فردی غم زده است که از چیزی حسرت به دل دارد و به نظر انسانی پاک می آید. اما راویی که برای مثال  در قصه "نگاه یک مرغابی" می بینیم شخصی است که به لحاظ اخلاقی و درونی میانگین آن دو محسوب می شود.
با این همه، در همه قصه ها همانطور که پیش تر گفته شد غم و اندوهی حاکم است که ریشه در آن نشانه هایی دارد که هرازگاه به واسطه همان تکرارها به دنیای مخفی ذکر شده اشاره دارند. همان دنیایی که به واسطه عنصر حرکت حسرت آلود به نظر می رسند. اما چرا؟ میشل فوکو در بحث دیگرمکان ها یش از عناصری نام می برد و نام دیگر مکان روی آن ها می گذارد و آن ها عبارت اند از توالت های عمومی، قطار، کشتی، صحنه تئاتر ، قالی های چهارفصل ایرانی و غیره.  او می گوید این ها جا یا محل یا مکان های معمولی نیستند بلکه مکانی اند که آدم ها به صورت موقت زندگی را در آن تجربه می کنند و از آن می گذرند. در قصه های بیژن نجدی هم ما از طریق همان نشانه ها شاهد همین مکان ها می شویم. او به قول خود ش از روان رها شده اشیا حرف می زند و انگار تلاش می کند آن فضای مخفی را به ما نشان دهد اما زبان برای بازگویی آن فضای مخفی نارساست. شاید به این دلیل که ترجیح می دهد در سحر واژه ها و ترکیب های آن و همینطور زنگ عاطفی کلام شناور بماند و خواننده را هم شناور نگهدارد. اما با همین برخورد دست به ایجاد شکافی می زند که هم فضای قصه اش را تحت تاثیر آن به سمتی نامعمول یعنی نو می برد هم به همان شکل قدیمی آن را رو به پایان هدایت می کند. شاید سحرشدگی اش باعث این می شود که برخی قصه هایش ناتمام یا شتاب آلود به نظر برسند و نثر نثری آشفته. با این همه فرم های مختلفی را تجربه می کند. و این تجربه در چنان زمان و مکانی نشان از شهامت نویسنده دارد. او صادق است، با خود و خواننده­اش، این را کلام موجود در قصه هایش به ما می گوید. کلماتش به ما می گوید  نه تنها با قصه ها و فیلم های مدرن آگاهی دارد بلکه حرف های تازه نیز برای گفتن دارد. به قول تینیانوف تغییرپذیری کارکرد یک عنصر فرمال ، ظهور کارکردی جدید در یک عنصر فرمال و پیوند عنصر فرمال با یک کارکرد مسائل مهم تحول ادبی به شمار می روند. او از تشبیهات و استعاره ها استفاده می کند و این نشان از این دارد که موجودات را زنده و غیرزنده جاندار می بیند. نه این که به چیزی جان ببخشد. جاندار دیدن چیزی است و جان بخشیدن چیز دیگر. او حتی به سبک برخی از نویسنده های غربی از کلما و جملاتی در داخل پرانتز استفاده می­کند. این پرانتزها نیز گاه  مفری است برای اشاره به آن دنیای مخفی فردی نویسنده که به آن تعلق خاطر دارد. شاید همین "تعلق خاطر" است که او را باوجود وجوه اشتراک قصه­هایش با قصه­های نویسنده­ای مثل بهرام صادقی از او متمایز می­سازد. به این دلیل ساده که در قصه های صادقی عنصر طنز پررنگ تر از قصه­های بیژن نجدی است.

۷ آبان ۱۳۸۹

سرمقاله

Max Ernst. Castor and Pollution. 1923. Oil on canvas. 73 x 100 cm. Private collection




تفاوت یا تحمیق

به اعتقاد من، نخستین نکته حائز اهمیت این است که سایتی هنری- ادبی متولد شده است. همان­طور که تولد هر مجله و نشریه هنری – ادبی شادی­آور است تولد یک سایت ادبی نیز دلشاد کننده است. با این حال، اما و اگر و ای کاش­های خاص خودش را نیز خواهد داشت. این به این معنی است که در فعالیت ما هیچ چیز مطلق نیست. و دقیقاً از همین رو واجد مفری است برای اظهار نظر. در میان گذاشتن نظرات و پیشنهادهایی برای ابراز موافقت یا مخالفت با یکدیگر. و این یعنی مشارکت در فعالیتی که آغاز شده است. با این همه، همواره آن دسته از نظرات موافق و مخالفی پذیرفتنی است که به دست­اندرکاران یا فعالین این حوزه برای تداوم راهشان یاری کند. تشخیص این که چنین نظراتی از چه نوعی است و چه تأثیری خواهد داشت به عهده خود نویسندگان و خوانندگان است.
هدف، ایجاد فضایی ولو محدود برای تضارب آرا در حوزه فرهنگ و ادب است. همان­طور که می­دانیم، سرمنشاء ادبیات نه "مشابهت" که "تفاوت" است. "تفاوت" داشتن و متفاوت بودن همّ اصلی هر مولد فرهنگی است. اما باز تشخیص چنین تفاوت­هایی نخست به عهده منتقدان و بعد به عهده خوانندگان است.
هدف، تلاش برای ارتقا بخشیدن به سطح فعالیت­های ادبی است. اما این را نیز می­دانیم که اغلب سایت­های ادبی، که در آغاز حرکتشان همین هدف را دنبال می­کنند، بعد از مدتی، به بنا به دلایلی، از سطح کیفی آثارشان کاسته می­شود. یعنی هدف آغازین در واقع سیر نزولی می­یابد و به­تدریج این طور به نظر می­رسد که گردانندگان سایت نه تنها آن­طور که باید آن " سطح کیفی" را ارتقاء نداده­اند بلکه خود به سطحی پایین­تر نیز نزول کرده­اند. البته، این یک نگاه کلی است به این روند و مطمئناً دلایل دیگری نیز وجود داشته و دارد.
بنابراین، به اعتقاد من، نکته بسیار مهم در حوزه ادبیات فعال- حوزه جدلی- اجتناب از ابتذال است. یعنی اجتناب از آنچه مانع از بروز و شکل گیری "ادبیات فعال" می­شود. ادبیات فعال، از طریق نان قرض دادن به دیگران به قصد نان قرض گرفتن از دیگران و رفاقت­های شهرت­طلبانه شکل نمی­گیرد. ادبیات فعال، ادبیات خاص خود را دارد که معمولاً به دلیل عدم آشنایی با آن که ناشی از خلط معنای رفاقت در دو عرصه ادبیات و زندگی است و همین­طور به دلیل عدم توانایی در جانبداری از حقیقت از آن چشم­پوشی می­شود و ترجیح داده می­شود در حوزه ادبیات  همانند مهمانی دوستانه وارد شوند غافل از این که این نوع از ادبیات فرسنگ­ها با ادبیات فعال فاصله دارد و هدف نهایی گردش در حیطه­ای است که بجز ابتذال نیست.
ابتذال از نقطه­ای تشدید می­شود که در عرصه ادبی تعادل رقابت سالم به نفع ابتذال از میان می­رود. کفه ابتذال سنگین-تر می­شود. البته چنین فضایی این حسن را دارد: از آن­جا که عده­ای – حتی از خود نویسندگان- فریب آن را می­خورند و بتدریج متقاعد می­شوند که باید آثارشان به هرنحوی باید مخاطبان کثیر داشته باشد، هدف و درون واقعی خود را به نمایش می­گذارند. و در سویی دیگر، عده­ای برای این که فضا برای ارائه ابتذال مهیا شده است و مهم­تر از همه این­ها خطری آن­ها راتهدید نمی­کند به نفع ادبیات ابتذال و برضد ادبیات فعال وارد عرصه می­شوند. اینان معمولاً با چهره یک دلسوز وارد عرصه می­شوند و بیش­تر به جیب خود و به اصطلاح خدمت به کسانی که از ادبیات مبتذل جانبداری می­کنند می­اندیشند. نتیجه کارشان این است: تحمیق.
در نتیجۀ همین تحمیق است که سطح سلیقه­ها پایین می­آید. درک درست از کیفیت از بین می­رود. باندها شکل می­گیرند و برای توجیح خودشان هر وقت لازم دیدند با مثال­هایی از "غرب" سعی در متقاعد کردن مخالفین می­کنند. اما کسی نیست از این­ها سؤال کند چرا همیشه فقط برای توجیه نقطه ضعف­های خود متوسل به "غرب" می­شوند تا به این ترتیب به حرکت نادرست خود مشروعیت ­ببخشند؟ انگار بگویند« اگر این کار را کرده­ایم، کار درستی انجام داده­ایم، چون در "غرب" هم چنین کارهایی کرده­اند.»
به هر طریق، من به شخصه معتقدم برای رسیدن به یک نقطه تا حدودی مطلوب در هنر و ادبیات باید اولاً سلامت فکریمان را حفظ کنیم، ثانیاً نقد هنری- ادبی را تقویت کنیم. اگر "نقد" و "انتقاد" تقویت شود، به تبع آن آثار هنری- ادبی نیز تقویت خواهد شد و ما از سطح سطحی به سطح کیفی مطلوب خواهیم رسید. و این­ها به دست نخواهد آمد مگراین که همه سر جای خود بنشینیم و کارمان را به صورت حرفه­ای دنبال کنیم.
در آخر لازم می­دانم این نکته را نیز بیفزایم که به نظر می­رسد نگاه غالب در سایت نه چون "تزوتان تودوروف " که روایت را مختص قصه و داستان می­داند که همانند "رولان بارت" به روایت در حوزه­ای وسیع­تر معتقد است؛ حوزه­هایی چون سینما، نقاشی، شعر و .... مطالب متنوع و موضوعات مختلف سایت دلیلی براین ادعاست.



علیرضا سیف الدینی
آبان 89

خنده ورؤیای داستایفسکی





Max Ernst. The Temptation of St. Anthony. 1945. Oil on canvas. 108 x 128 cm. Wilhelm-Lehmbruck-Museum, Duisburg, Germany



بوریس دو شلوزر

علیرضا سیف الدینی





اگرآدمِ خنده­آوردرهمان دنیای ثابتی که نفس می­کشد دفن شود،یا درجهانی فاقدِ انگیزه سقوط کند،آیا نمی­توان اورا همان آدم ِ زیرزمینی به حساب آورد؟دراین صورت،تنهایی،که یکی ازمشخصه­های اصلی آن شخصیت ِهولناک به شمارمی­رود،دیگرآزارش نمی­دهد وآهنگ ِ پرصلابت ِ"زیرزمینی"نیزدرهمان مراحل ِنخست ِرویای آدم ِ خنده­آوربه کنشی خنثی وبی­اثربدل می­گردد.همه چیز در نظر ِ اوبا طرحی مشابه عرضه می­شود؛طرحی که درپرتوِ یک حقیقت رنگ می­بازد:هیچ چیزِ باارزشی وجودندارد.حال،درواقع،آنچه مضحک وخنده­دارش می­نمایاند همین دلزدگی وبی­اعتنایی اوست. اودرچشم  ِسایرین موجود ِبی­خاصیتی است،واین به هیچ وجه اورا آزرده نمی­کند. با وجوداین،چرا ازوضعیتِ جاری نمی­گریزد،چرا دست به انتحارنمی­زند،ویا برای چه ازطریقِ نفی شعورِ خود جهان را به تباهی سوق نمی­دهد؟ درشبی نحس، به هنگام ِبازگشت ازانجمنی که درآن هیچ نگفته بود،برآن می­شودتا با شلیکِ تیری به قلب ِ خودبه زندگی­اش خاتمه دهد. مصمم پیش می­رود،اما سرِ راهش با دخترکی روبرومی­شود.دخترک با  زاری والتماس اورا به یاری می­طلبد.اومتوجه منظورِ دخترک نمی­شود وبه زوردخترک را ازخودمی­راند.به خانه که می­رسد،روی صندلی­اش می­افتد.تپانچه درنقطه­ای دردسترس ِ اوست.به فکرفرومی­رود:چرا با اوبدرفتاری کرده بود؟مگرپیش ازاین به شکل ِ ثابت ویکنواخت ِ حوادث تأکید واصرار نمی­ورزید؟وناگهان به خواب می­رود ورؤیایی می­بیند.
درمکانی است شبیه زمین ِما.اما مردمانش طعم ِمیوه های درخت ِعلم را نچشیده­اند.این جا بهشت ِگمشده است.داستایفسکی،این مکان ِسعادتباررا سال­ها پیش در1874،دررمان "ابله" ودوسال ِپیش ازآن نیزدررمان ِ"جن زدگان"دربخش ِنخست ِ"اعترافات استاوروگین"به تصویرکشیده بود.اما میان ِاین تعریف وآنچه در"رویای آدم خنده آور"بازگومی­گرددتضادقابل ملاحظه­ای مشاهده می­شود.اگرچه این­جا و،درعین حال،درموردپیشین،رؤیا ازتفکرات وداوری­های پنهان یا به طورکلی ازدرون شخصیت­ها پرده برمی­دارد.درسفری به آلمان،درشهری کوچک، توقف می­کند وازاین که شب را درقطار سپری کرده بود،بعدازظهرروزاول اقامتش،چشم برهم می­گذارد وبه خوابی عمیق فرومی­رود:
"خوابی دیدم که هرگزانتظارش را نداشتم.درتمام ِ عمرم چنین خوابی ندیده بودم.خواب­های من همیشه آشفته وترسناک بود.درموزۀDresde،کلودلورن،به گمانم درردیفِ زیرستون،تابلویی دارد به اسم ِL'AcisوGalatee.نمی­دانم چرا من اسم ِآن تابلورا"عصرطلایی" گذاشته بودم.مدت­ها پیش توجه من را به خودش جلب کرده بود.اما دقیقاً سه روزقبل ازآن هم آن را دیده بودم.شاید هم صرفاً به همین خاطربهDresde رفته باشم،کسی چه می­داند.آن را درخواب دیدم.اما نه مثل ِیک تابلوبلکه به صورت ِ زنده وواقعی.
درنقطه­ای درسواحل ِدریای اژه ایستاده­ام.احساس ِ عجیبی دارم.درست مثل ِاین است که سه هزارسال ازلحظۀورودم به آن جا می­گذرد.امواج ِنوازشگرِآبی،جزیره­ها،صخره­ها،سواحل ِدرخشان وپرتلألو،بیکرانگی افسونگرمناظرِ پیش ِرو،صدای دعوت ِآفتاب ِدرحال ِغروب...کلمات ازعهدۀ توصیف ِآن صحنه برنمی­آیند.آن­جا گهوارۀ بشریت بود.آنچه می­دیدم،قلب ِمن را ازعشق به همنوع می­انباشت.زمینبهشت بود وخدایان ازآسمان­ها فرودمی­آمدند وبه جمع ِانسان­ها می پیوستند.نخستین صحنه­های اسطوره­ای دراین مکان ِبهشتی جریان داشت.افراد ِانسانی به گونه­ای منسجم وزیبا درآن سرگرم ِزندگی بودند.آدمیان،سعادتمند وبی­گناه ازخواب بیدارمی­شدند وبه خواب می­رفتند.آواز ِشادمانی وسرور جنگل طنین اندازبود.انسان­های محروم ازقدرت واقتدارنیزدرعشق می­زیستند ورنج ودرد دردل ِ یکایک ِانسان­های شاد وگشاده­رومی­سوخت.بله، درد می­سوخت.من وسعت ِ بیکران ِآینده­ای راکه درانتظارشان نشسته بود احساس می­کردم.اما آن ها نسبت به این موضوع بی­اعتنا بودند.قلبم با این افکارواندیشه­ها می تپید.آه!من با تپش ِ بی­امان قلبم وآن عشق ورزی بی حدوحصر چه نیکبخت ومسروربودم!خورشید انوارِدرخشان ِ خودرا به روی جزیره­ها ودریا سرازیر می­کردوبا کودکان ِزیبا وشاد وبا نشاط سرگرم می­شد.این منظرۀ رؤیایی سخت حیرت­آوربود!حیرتی وصف­ناپذیر!پس ازبیداری،بعدازآن که چشم گشودم،گویی همچنان دربرابرِ دیدگانم بودند،ومن می­توانستم برای نخستین بار درتمام ِعمرم به عینه ببینمشان... وبرای نخستین بار با اشک­هایم شستشوکردم."
حال،درست درهمین لحظه،شبح ِدخترک دربرابرِچشمان ِاستاوروگین ظاهرمی­شود.دخترکی که سال ها پیش به دلیل عمل ِ غیرانسانی اوحیثیت ِ خودرا ازدست داده بود.مدت­ها بعدازاین واقعه،شبح ِدخترک،که پیش­تر خودش را دارزده بود،دائم دربرابرچشمانش پرسه می­زد.او تمامی گناهان ِنفرت­آور ِخودرا که دست کمی ازاین معصیت نداشتند،ازیاد برده بود،واگردلش می­خواست،می­توانست این بار نیزبا گسستن ِعنان احساس­ها وامیال ِغیرانسانی­اش،ازاین خیال رهایییابد.اما نمی­خواست،نمی­خواست ازاین شکنجه وعذاب،که حکم ِفرمان ِمرگ اورا داشت نجات یابد.سرانجام،گناه ِ دیگری مرتکب می­شود وخودرا حلق آویز می­کند.
به­رغم این،آن مکان ِ باشکوه،آدم ِ خنده­آوررا ازجزمیت وتحجرِ مرگباررهایی می­بخشد و روح ِ تازه­ای درکالبد ِ اومی­دمد.او پس ازبازگویی رویای خویش،گرمای مطبوعی درسراسر ِ وجودش احساس می­کند.یک قصه نویس یایک شاعر،زمانی که علایق وتجارب ِ شخصی خویش را میانِ ما قسمت می­کندیا می­کوشد نه تنها رویا بلکه حقایقِ درونی خودرا برملا سازد.این­ها بی­تردید تماماً ازطریقِ کلمات انتقال می­یابندکه شاید لحنیکه درجهت ِ انتقال آن –که به منزلۀ جان کندن دردل ِ ناامیدی است-به کارگرفته می­شودلحنی احساساتی به نظربیاید. همان­گونه که پیش­تر به آن اشاره شد،نیروی خیالِ داستایفسکی نیزازخاطرۀl'Acis وGalateeکلود لورن،که زمانی داستایفسکی را تحت تأثیرقرارداده بود،آشکارمی­شود.این موضوع نشانگرتعلق ِخاطرداستایفسکی مسیحی به اسطورۀ "عصرطلایی "است که بدون نفی وانکاربازگومی­شود.اما با وجوداین بایداذعان داشت نادیده گرفتنِ نام ِ خداوعدم ِ حضورِ کلیسایی برای ساکنان ِ نیکبختِ این بهشت امری ناممکن است.ازاین رو،می­توان گفت که آن جا بهشتی نیست که خاطرۀ آن ازطریق انجیل به ما رسیده باشد.بدون شک با نیروی پندارِ "ژنه"نیزارتباطی ندارد.یا افزون براین با "روسو"وحتی با "وحشی­های ابله"ملاحان قدیمی.وآیا آنچه می­شنویم تکرار ِ صدای آدم ِ خنده­آوروطنینِ اعتراف ِ او به بدی­هایی که درخود وبا خودحمل می­کند واحساسات ِ پاک را به تباهی سوق می­دهدنیست؟برای گمراه کردن وازمیان برداشتن ِ اخلاق ِ ساکنینِ آن کافی است آن ها را به دوقطب ِ غنی وفقیر تقسیم کرد.حال،دراین جا،مرحلۀ بسیارمهمِ رؤیا آغازمی­شود.این لحظه حکم ِ کلیدی را دارد که به ما ارزانی می­شود.رؤیا­بین به ما می­گوید که آن مردمان ِ به غایت سعادتمند به بالاترین سطح ازخرد وآگاهی دست یافته­اند.زبان ِ حیوانات وگیاهان را می­دانند.ازاین رو،آشکارا می­توان به سطح ِ آگاهی وعلم ِ آن­ها پی برد.شوق وشورواشتیاق به یک زندگی اشتراکی در سطح ِ جهانی ...آن­ها بی­گناهنداما این بدان معنی نیست که آن­ها با دانش وآگاهی بیگانه­اند.قراردادن ِآن­ها درمنازل زمینی:اندیشه­ای است که پیشگویی مدبرانه­ای ازآن حاصل می­شود.واین طرز ِ تلقی ما وتفسیرِ ماست.آگاهی ما ازخوبی وبدی ودروغ وحقیقت است.اما ممکن است او با این آگاهی نتواند خوبی وبدی وحقیقت ودروغ را به وضوح نشان دهد.برای همین، با ارزش نهادن برآن­ها به آن­ها هستی می­بخشد.وبدیهی است که دریک زندگیِ پاک ومبرا همه چیز خوب وواقعی به نظربرسد.(دراین­جا می­توانیم فقط رگه­هایی از"والده بلوم" "ژنه" را پیداکنیم.)پس ازآن که خوبی وبدی پدیدارمی­شوند،رنج وخودستایی،جنگ وستیز،مسئله مال ِمن-تو،وتمامی بدی­های ما زاده می­شود.به تعبیر ِ "ژنه"،ساکنینِ بهشت طالب دستیابی به عشق ِ پاک ِ مألوف خویش نیستند.آن را حتی خواروزبون به شمارمی­آورند.آن­ها براین باورند که به سطحی والا ارتقاء یافته­اند وبه کمال رسیده­اند.آن­ها پاکی وجهل را درآمیخته­اندو همانند ِ ما معتقدند:علم با شناخت ِ رنج ودرد راهی را دنبال می­کند که به خون وخون­ریزی منجر می­شود و،درعین حال، سرانجام می­تواند دست به احاطۀ شعورخویش زند،ورؤیا­بین دراین میان بیهوده می­کوشد تا انسان­ها را ازرفتن به این راه بازدارد.
آدمِ خنده­آورزمانی که ازخواب بیدارمی­شود،دیگربه انتحارنمی­اندیشد.اورا نسیم عشق الهی درخودگرفته است وحال باید به تکلیفی که به او محول شده است عمل کند:اوبایستی حامل ِ پیام­های نوینی برای بشریت باشد.اما با آدمیان ناآگاه وبی­اطلاع مواجه می­شود.هیچ کس اورا نمی­پذیرد.با وجوداین،آدم  ِ خنده­آور متحول شده است.گواین که هنوزدرچشم ِدیگران، مثل ِهمیشه، مضحک وخنده­آورمی­نماید.وشاید این بار حتی اندکی خطرناک،کسی چه می­داند...
به طورِ قطع نمی­توان ادعا کردکه دراثرِ داستایفسکی،صرف­نظرازشگردهای خاصی که درآن به چشم می­خورد،جنبه­های کمیک وجودندارد،اما درصورت ِ وجودِ چنین ادعایی ضروری است با هوشیاری تمام به آن نگریست.با وجوداین کمیکی ازاین دست،دلگشا نیست:داستایفسکی درارائۀ شوخی وخنده مهارت چندانی ندارد.شادی­اش ساختگی است.نویسنده نمی­تواند دربرابرِ تمایلاتِ شخصیت­هایش نسبت به تلخی وشیرینی،گریه وخنده مقاومت کند.چه،شخصیت­ها به شکل ِ کاریکاتوردرمی­آیند.شوخی به صورت ِ عامل ِ بروزِ خشم و،درعین حال،به صورت ِ دشنام جلوه­گرمی­شود.وحال، به همین دلیل "یک حادثۀ ناخوشایند"قصه­ای است ازاین دست.این لودگی –اگرچنین لفظی مناسب باشد-چیزی نیست که بتواند تا به آخربه این قالب وشکل وفادار باقی بماند.به عنوان مثال:"استفان ترافینوویچ(جن زدگان)"ایده­آلیست قدیمی،شوخ ومضحک است،اما درعین حال،شخصیتی است که موجب ِ رنجش ِ آدم می­شود.نویسنده با او شوخی می­کند.بله، شوخی می­کنداما با لحنی آمیخته به گله وشکایت.
درسال ِ 1873"بوبوک"منتشرمی­شود.حادثه دریک قبرستان رخ می­دهد.اجساد،شخصیت­های این قصه به شمارمی­روند.این اثرکمیک­ترین و،درعین حال، سیاه­ترین اثرِ داستایفسکی است.اوهرگز طنزتلخ ولودگی را این چنین با عشق درهم نیامیخته وشگفتی وبیعاری را دریک قبرستان ِ شهری بزرگ مطرح نساخته بود.تنها چاشنی این اثروجود وحضوریکی،دوطرز تلقی است.آن هم تا جایی که قصه بازگو می­شود، والامابقی تکرارمکررات است.حال،سؤال ِ مااین است که آیا طنزِ تلخ،بازی بی­مقدار یک قوۀ خیال ازکارافتاده نیست؟آیا نمی­توانست یک اندیشۀ گرفتار را نه ازمرگ که ازخفت وزوال رهایی بخشد؟  


Mansoureh Ashrafi and her paintings

 My Artworks - My painting shop  https://www.gallea.ca/en/artists/mansoureh-ashrafi