۸ آبان ۱۳۸۹

خنده ورؤیای داستایفسکی





Max Ernst. The Temptation of St. Anthony. 1945. Oil on canvas. 108 x 128 cm. Wilhelm-Lehmbruck-Museum, Duisburg, Germany



بوریس دو شلوزر

علیرضا سیف الدینی





اگرآدمِ خنده­آوردرهمان دنیای ثابتی که نفس می­کشد دفن شود،یا درجهانی فاقدِ انگیزه سقوط کند،آیا نمی­توان اورا همان آدم ِ زیرزمینی به حساب آورد؟دراین صورت،تنهایی،که یکی ازمشخصه­های اصلی آن شخصیت ِهولناک به شمارمی­رود،دیگرآزارش نمی­دهد وآهنگ ِ پرصلابت ِ"زیرزمینی"نیزدرهمان مراحل ِنخست ِرویای آدم ِ خنده­آوربه کنشی خنثی وبی­اثربدل می­گردد.همه چیز در نظر ِ اوبا طرحی مشابه عرضه می­شود؛طرحی که درپرتوِ یک حقیقت رنگ می­بازد:هیچ چیزِ باارزشی وجودندارد.حال،درواقع،آنچه مضحک وخنده­دارش می­نمایاند همین دلزدگی وبی­اعتنایی اوست. اودرچشم  ِسایرین موجود ِبی­خاصیتی است،واین به هیچ وجه اورا آزرده نمی­کند. با وجوداین،چرا ازوضعیتِ جاری نمی­گریزد،چرا دست به انتحارنمی­زند،ویا برای چه ازطریقِ نفی شعورِ خود جهان را به تباهی سوق نمی­دهد؟ درشبی نحس، به هنگام ِبازگشت ازانجمنی که درآن هیچ نگفته بود،برآن می­شودتا با شلیکِ تیری به قلب ِ خودبه زندگی­اش خاتمه دهد. مصمم پیش می­رود،اما سرِ راهش با دخترکی روبرومی­شود.دخترک با  زاری والتماس اورا به یاری می­طلبد.اومتوجه منظورِ دخترک نمی­شود وبه زوردخترک را ازخودمی­راند.به خانه که می­رسد،روی صندلی­اش می­افتد.تپانچه درنقطه­ای دردسترس ِ اوست.به فکرفرومی­رود:چرا با اوبدرفتاری کرده بود؟مگرپیش ازاین به شکل ِ ثابت ویکنواخت ِ حوادث تأکید واصرار نمی­ورزید؟وناگهان به خواب می­رود ورؤیایی می­بیند.
درمکانی است شبیه زمین ِما.اما مردمانش طعم ِمیوه های درخت ِعلم را نچشیده­اند.این جا بهشت ِگمشده است.داستایفسکی،این مکان ِسعادتباررا سال­ها پیش در1874،دررمان "ابله" ودوسال ِپیش ازآن نیزدررمان ِ"جن زدگان"دربخش ِنخست ِ"اعترافات استاوروگین"به تصویرکشیده بود.اما میان ِاین تعریف وآنچه در"رویای آدم خنده آور"بازگومی­گرددتضادقابل ملاحظه­ای مشاهده می­شود.اگرچه این­جا و،درعین حال،درموردپیشین،رؤیا ازتفکرات وداوری­های پنهان یا به طورکلی ازدرون شخصیت­ها پرده برمی­دارد.درسفری به آلمان،درشهری کوچک، توقف می­کند وازاین که شب را درقطار سپری کرده بود،بعدازظهرروزاول اقامتش،چشم برهم می­گذارد وبه خوابی عمیق فرومی­رود:
"خوابی دیدم که هرگزانتظارش را نداشتم.درتمام ِ عمرم چنین خوابی ندیده بودم.خواب­های من همیشه آشفته وترسناک بود.درموزۀDresde،کلودلورن،به گمانم درردیفِ زیرستون،تابلویی دارد به اسم ِL'AcisوGalatee.نمی­دانم چرا من اسم ِآن تابلورا"عصرطلایی" گذاشته بودم.مدت­ها پیش توجه من را به خودش جلب کرده بود.اما دقیقاً سه روزقبل ازآن هم آن را دیده بودم.شاید هم صرفاً به همین خاطربهDresde رفته باشم،کسی چه می­داند.آن را درخواب دیدم.اما نه مثل ِیک تابلوبلکه به صورت ِ زنده وواقعی.
درنقطه­ای درسواحل ِدریای اژه ایستاده­ام.احساس ِ عجیبی دارم.درست مثل ِاین است که سه هزارسال ازلحظۀورودم به آن جا می­گذرد.امواج ِنوازشگرِآبی،جزیره­ها،صخره­ها،سواحل ِدرخشان وپرتلألو،بیکرانگی افسونگرمناظرِ پیش ِرو،صدای دعوت ِآفتاب ِدرحال ِغروب...کلمات ازعهدۀ توصیف ِآن صحنه برنمی­آیند.آن­جا گهوارۀ بشریت بود.آنچه می­دیدم،قلب ِمن را ازعشق به همنوع می­انباشت.زمینبهشت بود وخدایان ازآسمان­ها فرودمی­آمدند وبه جمع ِانسان­ها می پیوستند.نخستین صحنه­های اسطوره­ای دراین مکان ِبهشتی جریان داشت.افراد ِانسانی به گونه­ای منسجم وزیبا درآن سرگرم ِزندگی بودند.آدمیان،سعادتمند وبی­گناه ازخواب بیدارمی­شدند وبه خواب می­رفتند.آواز ِشادمانی وسرور جنگل طنین اندازبود.انسان­های محروم ازقدرت واقتدارنیزدرعشق می­زیستند ورنج ودرد دردل ِ یکایک ِانسان­های شاد وگشاده­رومی­سوخت.بله، درد می­سوخت.من وسعت ِ بیکران ِآینده­ای راکه درانتظارشان نشسته بود احساس می­کردم.اما آن ها نسبت به این موضوع بی­اعتنا بودند.قلبم با این افکارواندیشه­ها می تپید.آه!من با تپش ِ بی­امان قلبم وآن عشق ورزی بی حدوحصر چه نیکبخت ومسروربودم!خورشید انوارِدرخشان ِ خودرا به روی جزیره­ها ودریا سرازیر می­کردوبا کودکان ِزیبا وشاد وبا نشاط سرگرم می­شد.این منظرۀ رؤیایی سخت حیرت­آوربود!حیرتی وصف­ناپذیر!پس ازبیداری،بعدازآن که چشم گشودم،گویی همچنان دربرابرِ دیدگانم بودند،ومن می­توانستم برای نخستین بار درتمام ِعمرم به عینه ببینمشان... وبرای نخستین بار با اشک­هایم شستشوکردم."
حال،درست درهمین لحظه،شبح ِدخترک دربرابرِچشمان ِاستاوروگین ظاهرمی­شود.دخترکی که سال ها پیش به دلیل عمل ِ غیرانسانی اوحیثیت ِ خودرا ازدست داده بود.مدت­ها بعدازاین واقعه،شبح ِدخترک،که پیش­تر خودش را دارزده بود،دائم دربرابرچشمانش پرسه می­زد.او تمامی گناهان ِنفرت­آور ِخودرا که دست کمی ازاین معصیت نداشتند،ازیاد برده بود،واگردلش می­خواست،می­توانست این بار نیزبا گسستن ِعنان احساس­ها وامیال ِغیرانسانی­اش،ازاین خیال رهایییابد.اما نمی­خواست،نمی­خواست ازاین شکنجه وعذاب،که حکم ِفرمان ِمرگ اورا داشت نجات یابد.سرانجام،گناه ِ دیگری مرتکب می­شود وخودرا حلق آویز می­کند.
به­رغم این،آن مکان ِ باشکوه،آدم ِ خنده­آوررا ازجزمیت وتحجرِ مرگباررهایی می­بخشد و روح ِ تازه­ای درکالبد ِ اومی­دمد.او پس ازبازگویی رویای خویش،گرمای مطبوعی درسراسر ِ وجودش احساس می­کند.یک قصه نویس یایک شاعر،زمانی که علایق وتجارب ِ شخصی خویش را میانِ ما قسمت می­کندیا می­کوشد نه تنها رویا بلکه حقایقِ درونی خودرا برملا سازد.این­ها بی­تردید تماماً ازطریقِ کلمات انتقال می­یابندکه شاید لحنیکه درجهت ِ انتقال آن –که به منزلۀ جان کندن دردل ِ ناامیدی است-به کارگرفته می­شودلحنی احساساتی به نظربیاید. همان­گونه که پیش­تر به آن اشاره شد،نیروی خیالِ داستایفسکی نیزازخاطرۀl'Acis وGalateeکلود لورن،که زمانی داستایفسکی را تحت تأثیرقرارداده بود،آشکارمی­شود.این موضوع نشانگرتعلق ِخاطرداستایفسکی مسیحی به اسطورۀ "عصرطلایی "است که بدون نفی وانکاربازگومی­شود.اما با وجوداین بایداذعان داشت نادیده گرفتنِ نام ِ خداوعدم ِ حضورِ کلیسایی برای ساکنان ِ نیکبختِ این بهشت امری ناممکن است.ازاین رو،می­توان گفت که آن جا بهشتی نیست که خاطرۀ آن ازطریق انجیل به ما رسیده باشد.بدون شک با نیروی پندارِ "ژنه"نیزارتباطی ندارد.یا افزون براین با "روسو"وحتی با "وحشی­های ابله"ملاحان قدیمی.وآیا آنچه می­شنویم تکرار ِ صدای آدم ِ خنده­آوروطنینِ اعتراف ِ او به بدی­هایی که درخود وبا خودحمل می­کند واحساسات ِ پاک را به تباهی سوق می­دهدنیست؟برای گمراه کردن وازمیان برداشتن ِ اخلاق ِ ساکنینِ آن کافی است آن ها را به دوقطب ِ غنی وفقیر تقسیم کرد.حال،دراین جا،مرحلۀ بسیارمهمِ رؤیا آغازمی­شود.این لحظه حکم ِ کلیدی را دارد که به ما ارزانی می­شود.رؤیا­بین به ما می­گوید که آن مردمان ِ به غایت سعادتمند به بالاترین سطح ازخرد وآگاهی دست یافته­اند.زبان ِ حیوانات وگیاهان را می­دانند.ازاین رو،آشکارا می­توان به سطح ِ آگاهی وعلم ِ آن­ها پی برد.شوق وشورواشتیاق به یک زندگی اشتراکی در سطح ِ جهانی ...آن­ها بی­گناهنداما این بدان معنی نیست که آن­ها با دانش وآگاهی بیگانه­اند.قراردادن ِآن­ها درمنازل زمینی:اندیشه­ای است که پیشگویی مدبرانه­ای ازآن حاصل می­شود.واین طرز ِ تلقی ما وتفسیرِ ماست.آگاهی ما ازخوبی وبدی ودروغ وحقیقت است.اما ممکن است او با این آگاهی نتواند خوبی وبدی وحقیقت ودروغ را به وضوح نشان دهد.برای همین، با ارزش نهادن برآن­ها به آن­ها هستی می­بخشد.وبدیهی است که دریک زندگیِ پاک ومبرا همه چیز خوب وواقعی به نظربرسد.(دراین­جا می­توانیم فقط رگه­هایی از"والده بلوم" "ژنه" را پیداکنیم.)پس ازآن که خوبی وبدی پدیدارمی­شوند،رنج وخودستایی،جنگ وستیز،مسئله مال ِمن-تو،وتمامی بدی­های ما زاده می­شود.به تعبیر ِ "ژنه"،ساکنینِ بهشت طالب دستیابی به عشق ِ پاک ِ مألوف خویش نیستند.آن را حتی خواروزبون به شمارمی­آورند.آن­ها براین باورند که به سطحی والا ارتقاء یافته­اند وبه کمال رسیده­اند.آن­ها پاکی وجهل را درآمیخته­اندو همانند ِ ما معتقدند:علم با شناخت ِ رنج ودرد راهی را دنبال می­کند که به خون وخون­ریزی منجر می­شود و،درعین حال، سرانجام می­تواند دست به احاطۀ شعورخویش زند،ورؤیا­بین دراین میان بیهوده می­کوشد تا انسان­ها را ازرفتن به این راه بازدارد.
آدمِ خنده­آورزمانی که ازخواب بیدارمی­شود،دیگربه انتحارنمی­اندیشد.اورا نسیم عشق الهی درخودگرفته است وحال باید به تکلیفی که به او محول شده است عمل کند:اوبایستی حامل ِ پیام­های نوینی برای بشریت باشد.اما با آدمیان ناآگاه وبی­اطلاع مواجه می­شود.هیچ کس اورا نمی­پذیرد.با وجوداین،آدم  ِ خنده­آور متحول شده است.گواین که هنوزدرچشم ِدیگران، مثل ِهمیشه، مضحک وخنده­آورمی­نماید.وشاید این بار حتی اندکی خطرناک،کسی چه می­داند...
به طورِ قطع نمی­توان ادعا کردکه دراثرِ داستایفسکی،صرف­نظرازشگردهای خاصی که درآن به چشم می­خورد،جنبه­های کمیک وجودندارد،اما درصورت ِ وجودِ چنین ادعایی ضروری است با هوشیاری تمام به آن نگریست.با وجوداین کمیکی ازاین دست،دلگشا نیست:داستایفسکی درارائۀ شوخی وخنده مهارت چندانی ندارد.شادی­اش ساختگی است.نویسنده نمی­تواند دربرابرِ تمایلاتِ شخصیت­هایش نسبت به تلخی وشیرینی،گریه وخنده مقاومت کند.چه،شخصیت­ها به شکل ِ کاریکاتوردرمی­آیند.شوخی به صورت ِ عامل ِ بروزِ خشم و،درعین حال،به صورت ِ دشنام جلوه­گرمی­شود.وحال، به همین دلیل "یک حادثۀ ناخوشایند"قصه­ای است ازاین دست.این لودگی –اگرچنین لفظی مناسب باشد-چیزی نیست که بتواند تا به آخربه این قالب وشکل وفادار باقی بماند.به عنوان مثال:"استفان ترافینوویچ(جن زدگان)"ایده­آلیست قدیمی،شوخ ومضحک است،اما درعین حال،شخصیتی است که موجب ِ رنجش ِ آدم می­شود.نویسنده با او شوخی می­کند.بله، شوخی می­کنداما با لحنی آمیخته به گله وشکایت.
درسال ِ 1873"بوبوک"منتشرمی­شود.حادثه دریک قبرستان رخ می­دهد.اجساد،شخصیت­های این قصه به شمارمی­روند.این اثرکمیک­ترین و،درعین حال، سیاه­ترین اثرِ داستایفسکی است.اوهرگز طنزتلخ ولودگی را این چنین با عشق درهم نیامیخته وشگفتی وبیعاری را دریک قبرستان ِ شهری بزرگ مطرح نساخته بود.تنها چاشنی این اثروجود وحضوریکی،دوطرز تلقی است.آن هم تا جایی که قصه بازگو می­شود، والامابقی تکرارمکررات است.حال،سؤال ِ مااین است که آیا طنزِ تلخ،بازی بی­مقدار یک قوۀ خیال ازکارافتاده نیست؟آیا نمی­توانست یک اندیشۀ گرفتار را نه ازمرگ که ازخفت وزوال رهایی بخشد؟  


هیچ نظری موجود نیست: