‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغ فرخزاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فروغ فرخزاد. نمایش همه پست‌ها

از کتاب فرشته ای در خانه

فروغ معشوق خود را به ديده ی ياري رسان، هستي بخش، نجات دهنده و پناهگاه نگريسته است. اما وجه ديگري که در شعر فروغ دیده مي شود و در شعرهاي عاشقانه شاعران مرد تقريبا وجود ندارد، اين است که فروغ معشوق را " سرچشمه آگاهي " و" دريافت هاي نو"  مي­داند و او را تجسم بخش شکفتن و رستن قرار مي­دهد . این مسله بسیارمهم و قابل توجه و تامل است. زیرا بندرت شاعران مرد معشوق خود را سرچشمه آگاهی و دریافت های تازه دانسته اند. بندرت و شاید هرگز این تعبیر در مورد معشوقه های شاعران مرد، یعنی در مورد زنان، به کار رفته است و آنها هیچ گاه بیان نکرده اند که از طریق معشوق خود، یعنی از طریق زن، به آگاهی های تازه و دریافت های نو و جدید تفکر رسیده­اند. در این جا نکته مهم این است که شاعر ِزن جدا از نگاه مادی و جسمانی به معشوق خود، به بعد فکری و معنوی و عقلانی معشوق نیز توجه داشته است، بر خلاف روش شاعران مرد که مهم ترین بُعدی که از معشوق مطرح کرده اند، جسمانی بوده و به نوع تفکر و اندیشه معشوق خود نیم نگاهی هم نداشته و نینداخته اند." تو چه هستي/ جز يک لحظه/ يک لحظه که چشمان مرا/ مي گشايد / در برهوت آگاهي؟"
فروغ معشوق را بدين خاطر مي­ستايد که او را معنادهنده خود و زندگيش مي­داند. او معشوق خود را با تمام ابعاد انسانی­اش می ستاید. او از معشوق به عنوان يک نيروي مکمل صحبت نمي­کند بلکه همه هستي خود را با در نظر گرفتن تمام ابعاد در وجود او مي­يابد. در مقایسه نگاه زنانه فروغ و نگاه مردانه شاملو به معشوق در می­یابیم، که شاملو در عاشقانه های خود استوار و پا برجا از فردیت خود سخن می­گوید و از بودن معشوق نیرویی مضاعف پیدا می­کند که این نیروی مضاعف را هم چون یک سلاح برای رویارویی در برابر دشمنان به کار می­برد و بر عکس آن، فروغ معشوق را بدین خاطر می­خواهد و می­ستاید که او را به عنوان تمامیت معنا دهنده خود و زندگیش می­داند.

** منصوره اشرافی- از کتاب "فرشته ای در خانه" نشر شور افرین 1393



فروغ فرخزاد





میان تاریکی
میان تاریکی
ترا صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
ترا صدا کردم
ترا صدا کردم
تمام هستی من
چو یک پیاله شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
ترانه ای غمناک
چو دود بر می خاست
ز شهر زنجره ها
چون دود می لغزید
به روی پنجره ها
تمام شب آنجا
میان سینه من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی ترا می خواست
دو دست سر د او را
دوباره پس می زد
تمام شب آنجا
ز شاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی تورا می خواند
هوا چو آواری
به روی او می ریخت
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه باد؟
کجاست خانه باد؟
فروغ فرخزاد

نامه به احمد رضا احمدی


forougham.blogfa.com



نامه به احمد رضا احمدی

خیلی خوشحالم که رفته ای به جایی که نشانی از این زندگی قلابی روشنفکری تهران ندارد.
برای توکه هوش وذوق فراوانی داری وهمچنین معصومیت و پاکیزگی فراوان وهم چنین ذهنی پاک وتأ ثیرپذ ی، یک دوره زندگی مستقل ودور ازجریان های مصنوعی وکم عمق، بهترین زمینه وپشتوانه تکامل می تواند باشد.
سعی نکن زیاد شعر بگوئی.فریفته هیجان و شدت نشو. بگذار همه چیز درذهنت ته نشین شود.
آنقدرته نشین شود که فکر کنی اصلاً اتفاق نیفتا ده، زندگی کن تا ازیکنواختی بیرون بیا یی. آ دم وقتی خودش را در جریان زندگی بگذارد، هر روز استحاله ای در او صورت می گیرد و این استحا له است که انسان را لحظه به لحظه و روز به روز می سازد و وسعت می دهد. وقتی د یدی که داری یک ا یده مشخص را تکرار می کنی، اصلاً قلم و کاغذ را کنار بگذار، مثل من که لااقل برای یک سال کنار خواهم گذاشت. زندگی می کنم و صبر می کنم تا باز د وباره شروع کنم. اصل، ریشه است که نباید گذاشت ازمیان برود. حالابگذار دیگران بگویند که «دیدی، این یکی هم تمام شد.» اگر کسی این حرف را زد و تو شنیدی، نمی خواهد جوابش را بدهی فقط در دلت و به خودت بگو من که کار خانه شعر سازی نیستم و دنبال بازار هم نمی گردم. من گمان می کنم که انسان وقتی واقعاً به حد خلا قیت رسید، تنها وظیفه اش این است که این نیرو را دور از هر انتظار و قضاوتی بروز دهد.حالا چه اهمیت دارد که ساکنان « ریو یرا» یا « کافه نادری » در مجلس ختم آدم. برای آدم دلسوزی کنند. آدم بر می گردد، مثل مرده ای به مجلس ختم خودش بر می گردد و با موجود یتی تازه و جوان و خیره کننده. اوضاع اد بیات همان شکل است که بود، مقدار زیادی وراجی و حرف مزخرف زدن و مقدار کمی کار... من که دلم به هم می خورد و تا آ نجاکه بتوانم سعی میکنم خودم را از شعاع این مقیاس ها و هدف های احمقانه و مبتذل کنار نگه دارم. من به د نیا فکرمی کنم هر چند امید دنیایی شدن خیلی کم و تقریباً صفر لست، اماخوبیش این است که آدم را از محدودیت این محیط 4 در 2 و این حوض کرم ها نجات می دهد و دیگر از اینکه در مراکز حقیر هنری این مملکت مورد قضاوت قرار گرفته است و بد بختانه رد شده است ، وحشتی نخواهد کرد. حتی خنده اش خواهد گرفت.

خیلی نوشتم.

احمد رضای عزیز - « وزن » را فراموش نکن به توان هزار فراموش نکن، حرف مرا گوش بده. به خدا آرزویم این است که استعداد و حساسیت و ذوق تو در مسیری جریان پیدا کند که یک مسیر قابل اطمینان و قرص و محکم باشد. حرف های تو این ارزش را دارد که به یا د بماند. من معتقد م که توهنوز فرم خودت را پیدا نکرده ای و این راهی که میروی راه درستی نیست. این چیزی که تو انتخاب کرده ای اسمش آزادی نیست. یک نوع سهل بودن و راحتی است. عیناً مثل این است که آ دمی بیاید تمام قوانین اخلاقی را زیر پا بگذارد و بگوید من ازاین حرفها خسته ام وهمینطور دیمی زندگی کند. درحالی که ویران کردن اگرحا صلش یک نوع ساختمان تازه نباشد، با لنقسه عمل قابل ستایشی نیست.

تا می توانی نگاه کن و زندگی کن و آهنگ این زندگی را درک کن. تو اگر به برگ های درخت ها هم نگاه کنی می بینی که با ریتم مشخصی در باد می لرزند. بال پرنده ها هم همینطور است. وقتی می خواهند با لا بروند بالها را به هم می زنند، تند تند و پشت سر هم وقتی اوج می گیرند در یک خط مستقیم می روند. جریان آب هم همینطور است، هیچوقت به جریان آب نگاه کرده ای ؟ چین ها .و رگه ها، و نظم این چین ها و رگه ها. وقتی یک سنگ را در حوضی می اندازی ، دایره ها را دیده ای که با چه حساب وفرم بصری مشخصی در یکد یگر حل می شوند و گسترش پیدا می کنند. هیچوقت حلقه های کنده درخت را تما شا کرده ای که با چه هماهنگی و فرم حساب شده ای کنار هم قرار گرفته اند. اگر این حلقه ها می خواستند همینطور بی حساب به راه خودشان بروند، آن وقت یک کنده درخت، دیگر یک حجم واحد نمی شد .درتمام اجزاء طبیعت این نظم وجود دارد. این حساب و محدودیت وجود دارد. تو اگر بیشتر دقت کنی، حرف مرا خواهی فهمید. هر چیزی که بوجود می آید و زندگی می کند تابع یک سلسله فرم ها و حساب های مشخصی است.و درداخل آنها رشد می کند. شعر هم همینطور است و اگر تو بگویی نه، و دیگران بگویند نه، به نظر من اشتباه می کنند.اگر نیروئی را در یک قالب مهار نکنی آن نیرورا بکارنگرقته ای و هد رداده ای، حیف است که حساسیت توهد ر برود و حرفهای قشنگ و جاندار تو، فرم هنری پیدا نکنند. یک روز خواهی فهمید که من راست می گفتم.

خیلی نوشتم. امیدوارم خسته ات نکرده باشم. برای من نامه بویس. خوشحال می شوم. مرا خواهر خودت حساب کن. اگر من د یر به د یر می نویسم درعوض زیاد می نویسم و در نتیجه جبران می شود.

درآرزوی موفقیت تو
فروغ

گفتگوي برناردو برتولوچي با فروغ


19207679233514038880.jpg





گفتگوی برناردو برتولوچي با فروغ فرخ‌زاد


فروغ فرخ‌زاد اگر زنده بود اکنون سنِ برنادو برتولوچي کارگردانِ نام‌آورِ سينماي ايتاليا را داشت و شايد آوازه‌اش از او بلندتر بود. برتولولوچي در نيمة اولِ سال 1345 چند ماه قبل از حادثة مرگ فروغ به ايران آمد. آن دو علايق کمابيش مشترکي داشتند: شعر مي‌سرودند و فيلم مي‌ساختند. برتولوچي به ايران آمده بود تا فيلم مستندي براي شرکت‌هاي نفتي بسازد، و به واسطة آشنايي‌اش با ابراهيم گلستان و فروغ فرخ‌زاد در جشنوارة سينماي مولف - پزارو، بار ديگر، با فروغ ديدار و گفت‌و‌گو کرد. گفته مي‌شود که فيلمبردارِ برتولوچي از گفت‌و‌گوي آن‌ها در «سازمانِ فيلم گلستان» فيلمبرداري کرده است، که اثري از آن، تا اين زمان، به دست نيامده است. اما نواري از اين گفتگو موجود است، که برتولوچي به فرانسه از فروغ سه سوال مي‌کند، و فروغ به فارسي پاسخ مي‌دهد. متن اين گفت‌وگو، عيناً، از روي نوار وانويس شده و اصالتِ بافتِ جمله‌ها و لحنِ فروغ حفظ شده است.

 س. برناردو برتولوچي: چه رابطه‌اي ميان روشنفکرانِ ايراني با مکتب‌هاي ادبي و هم‌چنين با مردم‌شان وجود دارد؟
ج. اصولا رابطة ميان افراد يک جامعه موقعي مي‌تواند ايجاد بشود - يک رابطة معنوي - که يک مقدار ايده‌آل‌هاي معنوي، ايده‌آل‌هاي مشترکِ معنوي، توي جامعه وجود داشته باشد، و در جامعة ما فعلا يک همچون حالتي اصلا نمي‌تواند باشد، براي اين‌که ما در يک دورة تحول زندگي مي‌کنيم؛ يک دوره‌اي که مقدار زيادي از مسايل اخلاقي، تمام مفاهيم اخلاقي، هرچيزي که به اصطلاح پيش از اين سازندة جامعه، سازندة روحيات جامعة ما بوده، اين‌ها، همه‌اش درهم ريخته و حالا چيزهايي مختلفي جاي آن‌ها هست. حتي ميان خود روشنفکران مملکت ما هم باز رابطه وجود ندارد، به خاطر اين‌که، گفتم، آن چيزي که مي‌تواند اين رابطه را ايجاد کند، يک هماهنگي است در يک سلسله افکار، ايده‌آل‌ها، آرزوها، خواست‌ها و هدف‌ها که وقتي اين هماهنگي وجد نداشته باشد، طبيعي است که اين رابطه هم نمي‌تواند به وجود بيايد، و بنابراين اصلا رابطه‌اي نيست. يک روشنفکر ايراني تماشاچي جامعه‌اش است، يک جامعه‌اي که تقريبا بهش پشت کرده. روشنفکر آدمي است که در درجة اول يک فعاليت‌هايي مي‌کند براي يک مقدار پيشرفت‌هاي معنوي. به اين آدم‌ها بيشتر مي‌شود گفت روشنفکر تا آدم‌هايي که يک سلسله فعاليت‌هاي مثلا تکنيکي مي‌کنند، مثلا فعاليت‌هاي اقتصادي مي‌کنند، فعاليت‌ مي‌کنند براي مثلا بالارفتن يک سلسله ساختمان، به‌وجود آوردن يک سلسله کارخانه، به‌وجود آوردن يک سلسله چيزهايي که يک مقدار رفاه اقتصادي تو زندگي مردم ايجاد مي‌کند. روشنفکر، به نظر من، آدمي است که فکر مي‌کند براي حل مسايل معنوي زندگي...ما گفتيم روشنفکر ايراني -پس مسئله محلي شد، مربوط مي‌شود به ايران- من دربارة آن‌جايي که دارم زندگي مي‌کنم، و راجع به آدم‌هايي که اطرافم هستند صحبت مي‌کنم و اين مسئله را قضاوت مي‌کنم.

س. برناردو برتولوچي: به نظر مي‌رسد که فيلم شما دربارة جذام و جذامي‌ها است، اما شما قصد بيانِ موضوع و مفهومي عميق‌تر از مسئلة جذام داشته‌ايد.
ج. بله، اين طبيعي است که اگر من فقط مي‌خواستم يک فيلمي راجع به جذام درست کنم، خُب، يک فيلمِ محدود به مسئلة جذام و جذام‌خانه مي‌شد، يک فيلم جدي مي‌شد، ولي اين محل براي من يک نمونه‌اي بود، يک الگويي بود از يک چيز کوچک و فشرده شده‌اي از يک دنياي وسيع‌تر با تمام بيماري‌ها، ناراحتي‌ها و گرفتاري‌هايي که در آن وجود دارد، و من وقتي که مي‌خواستم اين فيلم را بسازم سعي کردم که به اين محيط با يک همچو ديدي نگاه کنم.

س. برناردو برتولوچي: آيا در ايران با مسايل زيادي روبه‌رو هستيد؟
ج. طبيعي است. اگر که اسم اين دوره را بشود گذاشت دورة شلوغ خُب، پس بايد گفت که ما به انتظار نتيجة بالارفتنِ اين ساختمان‌هايي هستيم که به اصطلاح براي ايجاد يک مقدار پيشرفت مملکت لازم است، و منتظر نتيجة اين بالا رفتن‌ها، و اين ساختن‌ها هستيم.




کتاب شناخت نامة فروغ - شهناز مرادي کوچي-  قطره

قسمتی از نامه های فروغ به ابراهیم گلستان




قسمتی از نامه های فروغ به ابرهیم گلستان



 ...حس میکنم که عمرم را باخته ام. و خیلی کمتر از آنچه که در بیست و هفت سالگی باید بدانم میدانم. شاید علتش اینست که هرگز زندگی روشنی نداشته ام. آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی پایه های آیندۀ مرا متزلزل کرد.
من هرگز در زندگی راهنمائی نداشتم.کسی مرا تربیت فکری و روحی نکرده است. هرچه که دارم از خودم دارم و هر چه که ندارم، همۀ آن چیزهائی ست که می توانستم داشته باشم، اما کج رویها و خودنشناختن ها و بن بست های زندگی نگذاشته است که به آنها برسم. می خواهم شروع کنم.
بدیهای من بخاطر بدی کردن نیست. بخاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است.


...حس می کنم که فشار گیج کننده ای در زیر پوستم وجود دارد...
می خواهم همه چیز را سوراخ کنم و هر چه ممکن است فرو بروم. می خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست،درجائی که دانه ها سبز می شوند و ریشه ها بهم می رسند و آفرینش در میان پوسیدگی، خود را ادامه می دهد، گوئی بدن من یک شکل موقتی و زودگذران است. میخواهم به اصلش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک میوۀ رسیده به همۀ شاخه های درختان آویزان کنم.


...همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا زندگی وحشتناک درونیم را کسی نبیند و نشناسد ... سعی کرده ام آدم باشم، در حالیکه در درون خود یک موجود زنده بودم ... ما فقط می توانیم حسی را زیر پایمان لگد کنیم، ولی نمی توانیم آن را اصلا" نداشته باشیم.


...نمیدانم رسیدن چیست، اما بی گمان مقصدی هست که همۀ وجودم به سوی آن جاری می شود.کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم که دنیا شکل دیگریست.دنیا اینهمه ظالم نیست و مردم این خست همیشگی خود را فراموش کرده اند ... و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است.
معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی و تسلیم شدن به حدها و دیوارها کاری بر خلاف طبیعت است.


...محرومیت های من اگر به من غم میدهند در عوض این خاصیت را هم دارند که مرا از دام تمام تظاهرات فریبنده ای که در سطح یک رابطه ممکن است وجود داشته باشد نجات میدهند، و با خودشان به قعر این رابطه که مرکز طپش ها و تحولات اصلی است نزدیک میکنند. من نمی خواهم سیر باشم، بلکه می خواهم به فضیلت سیری برسم.


...بدی های من چه هستند، جز شرم و عجز، خوبی های من از بیان کردن، جز نالۀ اسارت خوبی های من در این دنیائی که تا چشم کار میکند دیوار است و دیوار است و دیوار است.
و جیره بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است.


...پریروز در اتاق پهلوی نزدیکهای صبح صدای ناله از آن اتاق بلند شد.من خیال کردم سگ است که زوزه میکشد.آمدم بیرون گوش دادم.دیگران هم آمدند.بالاخره در را شکستند و زن را که خاکستری شده بود و خیلی زشت و کوتاه بود با وضعی حقیرانه روی تخت از حال رفته بود، اول کتک زدند و بعد پاهایش را گرفتند و از پله های طبقۀ چهارم کشیدند تا طبقۀ اول. زن تقریبا" مرده بود و میان لباسهایش چیزهای مضحک و عجیب به چشم میخورد؛ تا بخواهی پستان بند و تنکه های کثیف،جورابهای پاره، کاغذرنگی و عروسکهائی که با کاغذرنگی چیده بودند، کتابهای قصۀ کودکان، قرص های جورواجور، عکس حضرت مسیح و یک چشم مصنوعی.
نمی دانم چرا این مرگ اینقدر به نظرم بیرحمانه آمد.دلم می خواست دنبالش به بیمارستان بروم، اما همۀ مردم اینقدر با این جسد خاکستری رنگ به خشونت رفتار میکردند که من جرأت نکردم ترحم و همدردی ظاهر کنم.آمدم توی اتاقم دراز کشیدم و گریه کردم.


...این مضحک نیست که خوشبختی آدم در این باشد که آدم اسم خودش را روی تنۀ درخت بکند؟ آیا این خیلی خود خواه نیست و آن آدمهای دیگر، آدمهای شریفتر و نجیب تری نیستند که میگذارند بپوسند بی آنکه در یک تار مو، حتی یک تار مو، باقی مانده باشند؟


...خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم دو چین بزرگ در پوستم نشسته است.خوشحالم که دیگر خیالباف و رویائی نیستم.
دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود. هر چند که سی و دو ساله شدن، یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن و بپایان رساندن. اما در عوض خودم را پیدا کرده ام.


...ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده ام.
به محض اینکه از خانه بر می گردم و با خودم تنها میشوم یک مرتبه حس می کنم که تمام روزم را به سرگردانی و گم شدگی در میان انبوهی از چیزهائی که از من نیست و باقی نمی ماند گذشته است..از فستیوال به خانه که برمیگشتم ، مثل بچه های یتیم همه اش به فکر گلهای آفتابگردانم بودم .چقدر رشد کرده اند ؟ برایم بنویس .

گل دادند زود برایم بنویس .
از این جا که خوابیده ام دریا پیداست . روی دریا قایقها هستند و انتهای دریا معلوم نیست که کجاست . اگر می توانستم جزئی از این بی انتهائی باشم ، آنوقت می توانستم هر کجا که می خواهم باشم ...


دلم می خواهد اینطوری تمام بشوم یا اینطوری ادامه بدهم . از توی خاک همیشه یک نیروئی بیرون میآید که مرا جذب میکند . بالا رفتن یا پیش رفتن برایم مهم نیست . فقط دلم میخواهد فرو بروم ، همراه با تمام چیزهائی که دوست میدارم در یک کل غیرقابل تبدیل حل بشوم . بنظرم میرسد تنها راه گریز از فنا شدن،
از دست دادن ، از هیچ و پوچ شدن همین است .


...بعد از استقبال و تکریم فوق العاده ای که در فستیوال سینمای مؤلف در پزارو از او شده است ....
میان این همه آدمهای جوراجور آنقدر احساس تنهائی میکنم که گاهی گلویم میخواهد از بغض پاره شود . حس خارج از جریان بودن دارد خفه ام میکند . کاش در جای دیگری بدنیا آمده بودم ، جائی نزدیک به مرکز حرکات و جنبش های زنده . افسوس که همۀ عمرم و همۀ توانائیم را باید فقط و فقط به علت عشق به خاک و دلبستگی به خاطره ها دربیغوله ای که پر از مرگ و حقارت و بیهودگی است ، تلف کنم ، همچنان که تابحال کرده ام . وقتی تفاوت را میبینم و این جریان زندۀ هوشیار را که با چه نیروئی پیش میرود و شوق به آفرین و ساختن را تلقین و بیدار میکند ، مغزم پر از سیاهی و ناامیدی می شود و دلم میخواهد بمیرم ، بمیرم و دیگر قدم به تالار فارابی نگذارم و آن مجلۀ پرت پست پنج ریالی ( ... ) را نبینم .

 
...تا به خود آزاد و راحت و جدا از همۀ خودهای اسیر کنندۀ دیگران نرسی به هیچ چیز نخواهی رسید . تا خودت را دربست و تمام و کمال در اختیار آن نیروئی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان میگیرد نگذاری ، موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی .....هنر قوی ترین عشق هاست و وقتی میگذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن شود .

 
...چه دنیای عجیبی است ، من اصلآ کاری به کار هیچکس ندارم ، و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن من باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند . نمیدانم چطور باید با مردم برخورد کرد . من آدم کمروئی هستم . برایم خیلی مشکل است که سر صحبت را با دیگران باز کنم ، بخصوص که این دیگران اصلآ برایم جالب نباشند ، بگذریم .

 
...یک تابلو از « لئوناردو » در « نشنال گالری » است که من قبلآ ندیده بودم .
یعنی در سفر قبلیم به لندن . محشر است . همه چیز در یک رنگ آبی سبک حل شده است . مثل آدم به اضافۀ سپیده دم . دلم میخواست خم شوم و نماز بخوانم .
مذهب یعنی همین ، و من فقط در لحظات عشق و ستایش است که احساس مذهبی بودن میکنم .
من تهران خودمان را دوست دارم ، هر چه میخواهد باشد ، باشد . من دوستش دارم و فقط در آنجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا میکند . آن آفتاب لخت کننده و آن غروب های سنگین و آن کوچه های خاکی و آن مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم .

 
...اگر « عشق » عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ایست.



فروغ از شاملو می‌گوید


forougham.blogfa.com



فروغ فرخزاد

اگر نظر مرا راجع به کارهای اخیر شاملو بخواهید-که چندان هم نظر مهمی نیست- بهتر است بگوئیم توقف. اما کسی چه می داند، شاید او فردا تازه نفس تر از همیشه بلند شد و براه افتاد. در مورد او همیشه امیدواری هست. و اگر هم نباشد مهم نیست، چون او کار خودش را کرده و بحد کافی هم کرده، لزومی ندارد که آدم تا آخر عمرش شعر بگوید. با همین مقدار شعر خوب هم که از شاملو داریم لازم است و باید نسبت به او حق‌شناس و سپاسگذار باشیم. من اینجا راجع به شعرهای او صحبت نمی‌کنم- البته در بعضی موارد با سلیقه‌های او موافق نیستم، مثلا در مورد وزن- بهرحال ما دو آدم هستیم و هر کس می‌تواند کار خودش را بکند. فقط کافیست که به کار خودش معتقد باشد، بهرحال من فقط راجع به روحیه‌ای که در شعرهای او وجود دارد صحبت می‌کنم وهمچنین راجع به خود شاملو نه شعرش. به نظر من شاملو آدمی است که در بیشتر موارد شیفته مفاهیم زیبا می‌شود. ستایشی که در بعضی شعرهای او هست به نظر من نتیجه تجربه های او و مخلوط شدن‌های او با این مفاهیم زیبا نیست. حاصل شیفتگی‌های اوست. انسانیت، عشق، دوستی، زن. او نگاه می کند و آنقدر مسحور می‌شود که فراموش می کند باید یک قدم جلوتر بگذارد و خودش را پرت کند به قعر این مفاهیم تا آرام شود. می خواهم بگویم تردیدی که او در باطن خودش نسبت به واقعیت این مفاهیم دارد باعث می‌شود که او بطور نا آگاهانه‌ای در ستایش این مفاهیم افراط کند. می خواهم بگویم او از زیبایی دردش نمی گیرد، وقتی دردش می‌گیرد، درد مجردی‌ست که دیگر ارتباطی به زیبایی ندارد. می خواهم بگویم تمام این مفاهیم برای او پناه‌هایی هستند در بیرون از وجود خودش. امیدوارم شاملو مرا ببخشد. شاملو می داند که من نمی توانم دروغ بگویم- او به این پناه‌گاهها احتیاج دارد، چون هنوز نتوانسته است رابطه خودش را با دنیا و زندگی روشن کند. برای بودن و گفتن بهانه می خواهد. و چون بهانه‌ها مختلف هستند، ناچار در کارهای او با دوره‌های مختلف فکری، که ارتباطی بهم ندارند، و کامل کننده‌ی همدیگر نیستند، برخورد می‌کنیم. حالا نیما را مثال می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورم. شعر او طوریست که آدم بلافاصله درک می کند که او انگار دنیای خودش را و نگاه خودش را در ۲۰ سالگی بدست آورده و پیدا کرده. آدم همیشه او را می‌بیند، نه در حال توقف بلکه در حال رشد. همیشه یک شکل است، در اصل یک شکل است. یک پنجره‌ایست که جریان‌های مختلف می‌آیند و از درونش می‌گذرند. روشنش می کنند، تاریکش می کنند، اما آدم همیشه این پنجره را می بیند. اما شاملو گاهی اوقات در شعرهایش خیلی مختلف است. این علتش یک علت روحیست. او هنوز نتوانسته است سکون یک پنجره را و نگاه یک پنجره را و زندگی یک پنجره را بدست بیاورد. توی خودش مغشوش است و ناباور است، حتی وقتی دارد با کمال اطمینان صحبت می کند. او پناه می برد به مسائل مختلف، نمی‌گذارد مسائل خودشان بیایند و از درونش بگذرند و او هرچه را که می‌خواهد از آن میان جدا کند. انگار خودش به تنهایی کافی نیست. بعضی از شعرهای او ریشه ندارند. آدم را به شاعر مربوط نمی کنند. برای خودشان مجردند و چه عیبی دارد.
من «آیدا در آئینه» را نخوانده ام. گمان می کنم دنباله همان شعرهائی باشد که در «اندیشه و هنر» چاپ شده. خب من حرفم را زدم این جمله های مجردی هستند در یک فرم غیر شعری- گاهی اوقات مقاله می‌شود، دفاع می‌کند. حمله می کند. فحش می‌دهد. تفسیر می کند. من راجع به شعر یکطور دیگری فکر می کنم. شاید او بجایی رسیده که من هنوز نرسیده‌ام و بهمین دلیل نمی فهمم. اما به نظر من شاملو را باید در قسمت اعظم « هوای تازه» و «باغ آئینه» جستجو کرد. «آیدا درآئینه» یکجور شیفتگی است... شاملو دارد از چیزی دفاع می کند که کسی معارضش نیست.




نقل از کتاب حرف هایی با فروغ - 1335،  انتشارات مروارید 



نگرشی بر شعر امروز







 فروغ فرخزاد 
  مهرماه 1339


..به نظر من اکنون دیگر زمان پیش آوردن مباحثی از این قبیل (شعر نو یا کهنه )سپری شده است و شرکت کردن در این گفتکو ها علتی جز بیکاری و عدم درک مفهوم واقعی کلمهُ شعر نمی تواند داشته باشد>اگر قصد
از این گفتگو ها روشن کردن تودهُ مردم است که باید عرض کنم برای تودهُ مردمی که به قول خانم...«در عین بیسوادی متوجه کم و زیاد بودن هجاهای مصرعی می شوند و آنرا به عنوان شعر از شما قبول نمی کنند»
فرق نمی کند که در مقابلشان شعر بگذارید یا هجا. بعلاوه تودهُ مردمی که هنوزبا ابتدائی ترین مسائل زندگی،
یعنی مسئلهُ سیر کردن شکم ،دست بگریبانند چگونه می توانند که در اینگونه موارد توجه و علاقهُ خاصی از خود نشان دهند؟ واگر منظورایجاد یک نوع حقانیت برای یگی از ایندو، و رد کردن دیگری است؛ که باید گقت شعر به مفهوم واقعی خود نیازی به سخنران و مدافع ندارد. آنچه که شعر است علی رغم تمام مخالقت ها و موافقت ها تولد خود را می قبولاند وبه رشد مسحور کننده اش ادامه می دهد و بی اعتنا به اینگونه مباحث«چراغ موشی بهتر است یا چراغ برق» و اینگونه دلائل « تمام لالائی ها بر پایهُ اوزان عروضی ساخته شده و کلیهُ دایه خانم ها هم این حقیقت را تصد یق می کنند » واینگونه سنتهای بی معنی« چون پدر و پدر بزرگ و بطور کلی تمام اجداد من سپور بوده اند بنابراین من هم باید سپوربشوم» راه خور را طی می کند.
اکنون دیگر زمان آن رسیده است که به مطالعه و دقت درشعری که امروز تحت عنوان« شعر نو» مطرح است، و درواقع تنها شکل اصیل و صادق در زمان ما می باشد بپردازیم و توانائی ها و شایستگی هایش را پرورش دهیم و بر ضعفهایش انگشت بگذاریم و کوشش کنیم تا هدف و اندیشه ومسیرسالمی برای آن بیا فرینیم .
تنها در هم شکستن و یا کنار گذاشتن اوزان عروضی کافی نیست، آنچه که در مرحلهُ اول در یک اثر هنری به چشم می خورد محتوی و مضمون آن است. درد بزرگ شعر امروز ما- به جز یکی دو مورد – تهی بودن آن از هرگونه صمیمیت و حقیقت و هر گونه اند یشه وآرزوی زیبا است. شعر امروز بینش و ادراکات زمان خود را ندارد.
اشتباه بزرگ شعرای ما در این است که تصور می کنند با جور کردن مقداری ایماژ و تعبیر تازه و گنجانیدن آ نها در یک قالب غیرمعمو لی می توانند تصویری از این زندگی عصبی وبیمار که در کوچه ها و خیابانها جریان دارد به دست ما بدهند.
نکتهُ مهمی که در شعر امروز موجب نگرانی است کوشش آن در راه بیان مفاهیم دور از ذهن و گریختن از سادگی و سلا مت است .به کودکی می ماند که برای جلب توجه و ترحم اطرافیانش به بریدن و یا سوزاندن انگشت خود اقدام می کند.
شعرا به بیان درد خود نمی پردازند، بلکه به بزک کردن و شاخ و برگ دادن حقارتها و ضعف های خود مشعولند و این به سبب آن است که در حقیقت درد بزرگی ندارند و یا درد بزرگ را احساس نمی کنند.
شعرامروز از دریچهُ تنگ. و محقری که بر آن عنکبوتهای خود خواهی، تنبلی و بیشتر اوقات بی سوادی و کوته فکری تاربسته اند دنیای بیرون رامی نگرد و وقت خود را به سند موافقت از این و آن گرفتن می گذراند.
گوئی به موجودیت خود ایمان ندارد وتنها به تاَکید وتاَیید دیگران است که می تواند برپا بایستد و او را جرقه ای نیست.
احساساتی که شعرا امروز وظیفهُ بیان کردن آنها را به عهده گرفته است احساساتی پوک و غالباً غیر انسانی و تقلبی اند. شاعر تنها آ موخته است که از درد سخن بگوید، گویی آنچه که از درد تهی باشد شعرنیست. در های و هوی اجتماعی که بلند گوهای رادیو و پرده های سینما و تلویزیون و صفحات رنگین روزنامه ها و مجله ها جریان ذوق و احساس او را منحرف و مسموم ساخته اند گویندهُ شعر می خواهد تنها با مکرر استعمال کردن کلمهُ «درد» بیان کنندهُ تمام اظطرابها، آرزوها، حسرتها، و بیماری های چنین اجتماعی باشد. زندگی اکنون پراز خفقان است. اما شعرازهرگونه فریادی تهی است. ملا حظه کاری، رعایت بعضی قواعد
و رسوم، ترس، شرم وشهرت طلبی دیوارهائی هستند که به گرد شاعر امروز کشیده شده اند. او در اندیشهُ طغیان و شورش بر ضد عوامل فساد و انحطاط جامعه اش نیست، زیرا که برای او تنها داشتن عنوان شاعری کافی است و همانطور که گفتم فقط یاد گرفته است که بگوید «آه من درد می کشم»و تصور می کند که رسالت خود را با بیان این جمله به پایان رسانده است.
ما به کنفرانس دادن و چاپ کردن عکس دلخوش هستیم و یا سئوالاتی از این قبیل که «آیا خورش قورمه سبزی را بیشتر دوست دارید یا اسفناج » وجوابهائی ازاینگونه که «که من به مرحوم ملک الشعرا ومرحوم شاعر ملی عقیده دارم » شخصیت شاعرانه خود را در جامعه اثبات شده می پنداریم.
من بر خلاف عده ای از شعرا که باخوش بینی ساده لو حانه ای به جریان شعر امروز می نگرند، و حتی گاهی او قات به مقایسهُ آن با ادبیات کشورهای اروپائی می پردازند. معتقدم که شعر امروز جز یکی دومورد - که قبلاَ هم اشاره کردم – شعری تهی و بی مایه است. اگردر مقام عرضه کردن شعر امروز ایران به یک کشور خارجی برآئید خواه نا خواه با این حقیقت روبرو خواهید شد که تعداد شعرا و اشعاری که می توان بر روی آنها تکیه کرد از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کند.
آنهایی که هم کاری که انجام می دهند در قبرستانی که نامش محیط هنری وادبی ماست رفته رفته زندگی و امید را فراموش می کنند و درزیر فشارجبری که زائیده این آلودگی و فساد است، از عرصه بیرون خواهند رفت. در بیابان ایستادن و فریاد زدن و جوابی نشیدن و به اینکار ادامه دادن قدرت و ایمانی خلل نا پذ یر . مافوق بشری می خواهد.
وقتی کتاب هائی مانند «هوای تازه »، «آخرین شاهنامه» و «زمستان » با توطئه سکوت روبرو می شوند و چرند یاتی از قبیل محصولات کارخانه غزل سازی آقای ابراهیم صهبا و مرحوم صادق سرمد ستایش وتحسین جامعه ای را برمی انگیزد دیگر چه انتطاری می توان داشت. نیمی ازگناه عدم رشد وتکامل شعرامروز برگردن اجتماعی است که هنوز بزرگترین آرزویش شرکت در مسابقه...و شنیدن آواز...و بزرگترین نویسنده اش حسینقلی مستعان است و سمبل حس زیباشناسیش: مهوش.
اجتماعی که در ابتذال ذوقها و اندیشه هایش مانند کرم می لولد هرگز نمی تواند هنرمند بزرگی بپروراند و هنرمندانی که هنوز بر اولین پله انسانیت گام نگذاشته اند و آنقدر حقیرند که چرک زیر ناخن هایشان را به علت هنرمند بودن پاک نمی کنند هرگز نمی توانند اثر بزرگی بیافرینند.
از این مقد مات که بگذریم، شعرامروز فارسی را در چهار چوب ماهیت فعلیش از سه جهت مختلف میتوان مورد بررسی قرار داد: اول-  محتوی ومضمون دوم- زبان سوم- وزن.
بطور کلی در مسیری که شعر فارسی از پیدایش خود تا کنون پیموده است،سال های اخیر یکی از جالب ترین مراحل حیاتی او از هر سه جهت مختلف بوده است اما حاصل این تحول و جدایی از سنت های گذشته، که شعر نو نامیده می شود، به تنهائی و درمقایسه با اوج و صعودی که شعرمی تواند داشته باشد،چندان 
امید بخش نیست.
محتوی شعر امروز، که مهمترین و اصلی ترین جنبهُ آن است، از یک عمق هوشیارانه تهی است. شاعر با کلمات و تصاویر بازی کودکانه ای را آغاز کرده است. او حرفی برای گفتن ندارد و حاصل کارش حامل پیامی نیست. مخلوق او به زن زیبای مرده ای می ماند که اگر پلکهایش را از هم بگشایند، درته مردمک هایش جوشش و درخشش حیات جای خود را به خلاء وسکون بی انتهائی سپرده است، و نگاهش بیان کنندۀ 
هیچگونه اندیشه ای نیست.
شعر امروز در گرایش های خودبه سوی مطالب و مسائل اجتماعی کمتر صمیمتی و صادق بوده است.گوئی می پندارد که برای تکمیل اوراق پرونده خود احتیاج به اسنادی از این قبیل هم دارد. تنها در آثار نیما و دو تن دیگر از شعراست که دریافت و احساس عمیقی از وضع کنونی اجتماع وجود دارد. وقتی شاعر منتقد ما به این شعر شاملو:
سال بد
سال باد
سال شک
سال امیدهای دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدائی کرد
سال درد، سال عزا
خرده می گیرند و آن را «عاری از هر نوع زیبائی و فنی» می خوانند، انسان با بی انصافی بزرگی روبرو می شود.
قصد من طرفداری از شخصیت نیست و اغراض شخصیم را حقیر تر ازآن می دانم که بر پسندها و قضاوتهایم حکومت کنند. من تنها به شعر می اندیشم و به نظر من این چند مصرع کوتاه، درعین سادگی، به شکل دردناکی بیان کنندۀ ماهیت سال های تاریکی هستند که بر ما گذ شته است. شاملو درکلیۀ آثار اجتماعی خود از زاویۀ وسیعی مسائل مختلف رانگریسته است.او خفقان و تاریکی محیطش را در خون وگوشت کلماتش گنجانده است. درد و حسش زیبا و انسانی است وگاهگاه شعرش تا حد یک اثرحماسی اوج می گیرد.   
در هرکلمه و هر مصرع شعر شاملو انسان با اندیشه و احساس بیان کنندۀ مفاهیم و آرزوهای پاکی هستند.در عمق شعر او کودکی با دل معصومش دردناک زیبائی و حقیقت است.
تسلیم او از سر بی ایمانی نیست. شکلی از انتطار و سکوت دارد و گوئی در بطن خود اندیشه فتح و فریاد را می پروراند.امید و خوش بینیش از ساده لوحی تهی است و پنهانی به انسان می گوید که «به هیچ چیز نمیتوان اعتماد کرد».
من هرگز با شاملو برخورد نزدیکی نداشته ام .اگر چه گاهگاه در اثر تسلیم شدن به یک خشم آنی در مورد او عقاید خاصی ابراز کرده ام هرگز نتوانسته ام که در تنهائی قلب خود شعر او را نستایم زیرا که در وجودم طنینیی صادقانه دارد و از اندیشه ای بارور و احساس انسانی حکایت می کند. دربارۀ شعر او بسیار می توان گقت و نوشت و در این چندسطر کوتاه مجالی نیست.
د یگر از شعرائی که در زمینهُ مسائل اجتماعی کار کرده اند می توان «اامید»را نام برد.گرچه من با زبان شعری او،به علت عقاید شخصیم در این مورد، نمی توانم موافقت داشته باشم اما اکنون صحبت از زبان نیست، صحبت از آنچیزی است که در پشت کلمات و استخوان بندی شعرموج می زند وحقیقت و هستۀ اصلی شعر است. من گاهگاه شعراو را مانند بغضی درگلویم احساس می کنم. شعر او تأ سف پر شکوهی است و بوی زوال امیدهای سرشار از باور و یقین را می دهد.
شعراو آئینه راستگوی محرومیتها، تلاش ها وآرزوهای نسلی است که دراوشور و اعتمادش ناگهان خود را فریت خورده و تنها یافت.درشعراو تصاویر انسان ها واشیاء هر یک به تنهائی طنین افسون مانندی دارند. قلب شعر او قلبی همگانی است و خاموش ترین ضربه هایش از آرزوئی شریف و نجیب سخن می گوید: او در شعرش خود را مانند عقده ای می گشاید و احساس هایش جهش و نیروی شگفتی دارند.از نیما، شاملو و اخوان که بگذریم آثار اقلب شعرای دیگری که به مسائل اجتماعی توجه کرده اند آثاری متکلفانه و تصنعی است.      
همدردی تنها در ظاهر کلمات وجود دارد و نه در عمق و روح مفاهیم. پیدا ست کسی که از گرسنگی سخن می گوید خود بر سفره رنگینی نشسته است و به درد سیری گرفتار است. رابطه و پیوندی که درمیان این گونه شعرها با حقایق دردناک اجتماعی وجود دارد، آنقدر سست و کودکانه است که به محض د گرگون شدن شرایط  سیاسی،همچنانکه دیدیم، اثر و آفرینندهُ اثر را به دست فراموشی می سپارد
در جنبه های لیریک یا تغزلی و عاشقانه شعر امروز، احساس های سطحی و رشد نیافته ای به عنوان شعر عرضه شده اند.
شعر امروز کمتر توانسته است به معنی واقعی دوست بدارد.عشق در شعر امروز یا آنقدر اغراق آمیز و پر سوز و گداز است که با خطوط عصبی و عجول زندگی جوردر نمی آید و یا آنچنان ابتدائی وسرشار از درد عزوبت که انسان را بی اختیار به یاد«مرنو» های جفت جویانه گربه های نر برپشت بام آفتابی می اندازد. در شعرامروز هرگز از عشق به عنوان یکی از زیبا ترین و پاکیزه ترین عواطف بشری یاد نشده است. پیوند و آمیختگی دو جسم و زیبائی آن تا حد یک نیاز و احتیاج بدوی تنزل کرده است.
برخورد شاعر امروز با مسئله عشق یک برخورد صد درصد قشری است. عشق در شعر امروز عبارت است از مقداری تمنا، مقداری سوز گداز و سر انجام سخنی چند دربارۀ وصال است که پایان همه چیز است، در حالی که می تواند آغاز همه چیز باشد، عشق روزنه ای به سوی دنیاها  واندیشه ها و ا فق های فکری و احساسی تازه ای نگشوده است.
شعر امروز را تنها در جنیه های منفی آن می توان شعری اصیل و موفق دانست، سرگردانی های فکری و روحی، عدم اعتماد و ناباوری مطلق نا امیدی و شک مضامینی هستند که قلب شعر را فتح کرده اند و شاعر در انزوای علاج ناپذیرش، که در همین حال عمومی ترین درد نسل ماست، مالیخولیا هایش را برکاغذ ها تصویر می کند و تنها در این راه است که شعر گا هگاه اوج و درخشش خاصی از خود نشان داده است.
در شعر امروز جای مضامین حماسی خالی است و آثاری که در این زمینه عرضه شده اند- به عنوان مثال می توان از آرش کمانگیر آقای کسرائی نام برد- به لالائی های سست وارفته ای بیشتر شباهت دارند تا به یک اثرحماسی که برای تولد خود از خون و غرور و ایمان شریفی مایه می گیرد.
درعوض محتوای شعر امروز فارسی توانسه است تامیزان زیادی خود را ا زچنگال زوائدی که هرگزنمی توانند شاعرانه باشند، رهانیده و به هسته ومفهوم اصلی شعر نزدیکتر سازد. شعر امروز دیگر وسیله موعظه و پند و اندرز و قضاوت و داوری و داستان سرائی نیست. شعر به آفریدن شعر پرداخته است. اگر چه موفقیتش در این راه بسیار ناچیز است اما دیگر نیروها یش را دربیراهه ها ازدست نمی دهد و مرزهای قلمرو خود را می شنا سد واین خود قدمی موثر و درخور ستایش است. از مضمون و محتوای شعر امروز فارسی که بگذریم. ایراد بزرگ من به نوع زبانی است که در آن بکاربرده می شود.
زبان شعر امروز زبانی دروغگو، تنبل، و ملا حضه کار است و دربیان احساسهائی که وظیفه انتقالشان را به عهده گرفته است به هیچ وجه از امکانات وسیع خود استفاده نمی کند.زبان شعر امروز دو جنبه بیشتر نداد. یا بسیار فاخر و فاضل و متکی به قرار دادهای گذشته است و یا بسیار بی سامان و ولگرد و کوچه باغی. کلماتی که در یک خط عمومی معنای مشابهی دارند، اما هر یک به تنهائی بیان کنندۀ مفهوم مستقل و مجردی هستند، هنگام بکار گرفته شدن در شعرامروز، به نفع زیباترین و خوش آهنگ ترین یگدیگر کنار می روند.
شاعر امروز تنها به زیبائی کلمه توجه دارد نه به مفهوم آن،هرگز به جای کلمه «قشنگ» نمی توان کلمه «زیبا» را ا ستعمال کرد زیرا اگر زیبا و قشنگ هردو دارای یک مفهوم مساوی بودند هرگز در قالب دو کلمه فرو نمی رفتند.
شعر ما به مقداری کلمات تازه احتیاج دارد و باید جسارت گنجانیدن آنها را درخود پیدا کند.تنها تشخیص معنی واقعی کلمه و به کاربردن صحیح آن است که می تواند به زبان شعر امروز ما گرمی و حیات تازه ای ببخشد.   
 خشن ترین و زشت ترین کلمات، هنگامی که به وجودشان نیازی احساس میشود نباید به علت آنکه هرگز سابقه شعری نداشته اند کنار گذاشته شوند و شاعر امروز متأ سفانه این کار را می کند.
تنها در شعر شاملو است که انسان جسارت، دقت، و بی نظری شاعر را در استفاده از امکانات زبان و استعمال کلمات احساس می کند، زبان شعری او نه یک زبان فاخر است، نه یک زبان ولگرد. او شیوا ، زنده وعریان می نویسد و زبان شعری او از کلمات زندگی امروز انباشته شده است.
تنها فصاحت کافی نیست، شعر امروز باید با زبان جانداری صحبت کند. یک زبان لخت وبی رحم و هماهنگ با آنچه که در لحظات زندگی امروز جاری است.
به یاد می آورم که در یکی از شعرها یم کلمه «گوشت» را آورده بودم واین شعر، به علت استعمال این کلمه، مورد ایراد واعتراض عدۀ زیادی قرار گرفت. ویکی از دوستان به من پیشنهاد کرد که به جای کلمه «گوشت»کلمه «کا لبد» را انتخاب یعنی در عوض «گوشت خوشبو»بنویسم«کالبد خوشبو»زیرا او معتقد بود کلمه «گوشت»به علت یک سابقه ذهنی، انسان را مسـقیماً به یاد گوشتهایی که در دکان قصابی به  چنگک آویزان می کنند می اندازد. اما من هنوز هم از تغییر این کلمه پشیمانم زیرا که من می خواستم بگویم «گوشت نه «کالبد» و گوشت کلمه ای است که مفهوم مادی تر و قابل لمس تری دارد و این مفهوم، مفهو م احساس من بود.
سوابقی که اشخاص درذهن خود ازکلمات مختلف دارند چه ارتباطی باکار من می تواند داشته باشد.اگر کلمه «گوشت» برای علاقه مندان شعر فارسی تنها مفهوم گوشت دکان قصاب را دارد به دلیل آن است که آنها نخواسته و یا نتوانسته اند برای آن مفهوم عالی تر و انسانی تری قایل شوندو و ظیفه من نیست که کلمات شعرم را در حد پسند آنها تنطیم کنم،بلکه آنها هستند که باید برای مفهوم کلمات میزان ذوق و ارداک خود را افزایش دهند. این یک مثال کوچک بود. می خواستم بگویم که چگونه در انتخاب کلمات به علل پیش پا افتاده ای تقلب می شود.
زبان شعرامروز «زبان فاخر»، مانند لباسهایی که درپشت شیشه های مغازه های لباسشوئی آویزان می کنند زبان شسته رفته و اطو کشیده ای است. در کمال نزاکت فحش می دهد و در کمال فصاحت به توصیف مناظر طبیعت می پردازد و در کمال بلاغت  با معشوقه اش سخن می گوید وفراموش کرده است که این فصاحت و بلاغت و نزاکت خیره کننده تنها به درد استادان دانشگاه، فضلا و سخنرانانی که عطش خود نمایی دارند می خورد نه به درد شاعر و گاهگاه بزرگترین لطمه را به احساسی که در آستانه بیان شدن می جو شد، وارد می سازد.  زیرا اگر زبان از زندگی مایه می گیرد مانند زندگی گاهکاه زشتی ها و ناهنجاری هایی هم دارد که به آن جان می بخشد.
بعضی از شعرا در زبان شعری خود به علت اعتقادی که به اصالت و درستی زبان دارند و به زنده کردن کلماتی پرداخته اند که باهمة پاکیزگی وبه اصطلاح رگ وریشه داریشان در زندگی امروز برای بیان مفاهیم
خود قدرت کافی ندارند. من کوشش آنها را کوششی بی حاصل می دانم زیرا که کلمات در زندگی و مرگ خود تابع شرایط و احتیاجات محیط و زمان خود هستند و اگر نیرومند و مفید باشند هرگز نمی میرند و جای خود را به کلمه دیگری نمی سپارند.در این زمینه تنها از م. امید « اخوان» به عنوان شاعری که با اتکا ء
به سنتهای گذشته زبان فارسی توانسته است آثار جاندار و زنده ای بوجور آورد می توان یاد کرد زیرا که زبان او با خصال شعرش همآ هنگی کامل دارد.کلمات معمولی سبک وقتی در شعراو قرارمی گیرند گوئی بلافاصله تغییر ماهیت می دهند و خود را با محیط زندگیشان همرنگ می سازند. من با وجود اینکه زبان او را نمی پسندم اما نمی توانم قدرت او را درایجاد یک نوع اتحاد و برادری درمیان کلمات زندگی امروز و کلمات زندگی گذ شته انکار کنم. زبان شعری او نمونه یک زبان پاک و سنگین و اصیل است که صد درصد مقهور سنگینی و اصالت خود نشده و پیوندش را بازندگی امروز وزبان مردم کوچه وبازار حفظ کرده است.نمونه های معقول و شیوای زبان را می توان دربعضی ازآثارنیما وبیشتر شعرهای شاملو جست. در گروه دوم یعنی کسانی که برای اصالت زبان اهمیتی قائل نشده اند رحمانی نمونه جالب وموفقی است.اوجنبه احساس کلمات رابخوبی دریافته است. زبان او مانند زبانیکه در ترانه های عامیانه به کار برده شده است مستقیماً درقلب انسان می نشیند و بقیه،یعنی بقیه گروه اول و بقیه گروه دوم، همچنان به فریت دادن خود ودیگران مشغولند ودر باد کنک هائی که با کلمات زیبا تزئین شده است مید مند. از میان چند صد هزار کلمه ای که در زبان فارسی وجود دارد تعداد مشخص ومعین معد ودی پیوسته درشعراستعمال شده اند. شاعر امروز نباید خود را اسیر این محدودیت ها سازد وکار تبعیض وملاحظه کاری درزبان شعر امروز به جائی رسیده است که مثلاً «پهن» به علت بد بو بودن و نداشتن هیچ گونه سابقه شعری جای خود را به گل و سنبل می سپارد. زیبائی، درزشت ترین چیزها میتواند جود داشته باشد. شعرا کلمات را ضد عفونی می کنند و زبان شعر امروز به دلیل همین ندانم کاری ها زبانی بیجان و وارفته و نا همآهنگ با زندگی از آب در آمده است. اگر این درد را دوا کنید بسیاری از درد ها به خودی خود دوا خواهند شد.
درمورد  وزن من معتقد به دنبال کردن روش نیما هستم.
در خاتمه متذکر شوم که بیشتر ایراداتم در مورد شعر کنونی فارسی، بسیاری از آثار اولی خودم را نیز شامل می شود. در سه کتابی که من تا به حال منتشر کرده ام، شاید بیش ازهفت ویا هشت شعرخوب، درسنجش با مقیاس های امروزیم وجود نداشته باشد، و من خود را دراین زمینه کمتر از دیگران سرزنش نمی کنم.
من شعرم را تازه آغاز کرده ام در حالی که پیش از این آن را جستجو می کردم. و چون مجال نیست بیش از این چیزی نمیگویم.اگر نوشته های من خشم عده ای را برانگیزاند من ازآن بیمی ندارم و مکرر وقت خود را به جوابگوئی تلف نخواهم کرد زیرا که من به آنچه که نوشتم صمیمانه معتفدم.
                                                                         


نظراتی درباره شعر


forougham.blogfa.com





 فروغ فرخزاد


راجع به راهی که در شعر انتخاب کرده‌ام و اصولاً نظرم راجع به شعر: به نظر من شعر شعله‌ای از احساس است و تنها چیزی است که مرا در هر حال که باشم، می‌تواند به یک دنیای رؤیایی زیبا ببرد، یک شعر وقتی زیباست که شاعر تمام هیجانات و التهابات روح و جسم خود را در آن منعکس کرده باشد. من عقیده دارم که هر احساسی را بدون هیچ قید و شرطی باید بیان کرد. اصولاً برای هنر نمی‌شود حدی قائل شد و اگر جز این باشد، هنر روح اصلی خود را از دست می‌دهد. روی همین طرز فکر شعر می‌گویم.
۱۳۳۲

اصلاً به نظر من مضمون است که قالب را به وجود می‌آورد. یعنی فرمِ قالب را به قالب تحمیل می‌کند. مضمون به خاطر قالب به وجود نمی‌آید، قالب است که به خاطر مضمون به وجود می‌آید. اصلاً من به قالب زیاد اهمیت نمی‌دهم. من معتقد ام که شعر عبارت است از یک حرف یا حس، البته نه حس سطحی، یک حس تجربه شده و عمیق.
۱۳۳۴

اصل موضوع نوع برداشت و جهان‌بینی شاعر است. نیما که تقریباً شاعرترین شاعر امروز است می‌گوید:
تا نه داغی بیند
کس به دوران نه چراغی بیند
یا:
باید از چیزی کاست
تا به چیزی افزود
مسأله همین است. یعنی اگر بخواهی شاعر باشی، خودت را قربانی شعر کن. از خیلی حرف‌ها و حساب‌ها بگذر. خیلی خوش‌بختی‌های ساده و راضی کننده را کنار بگذار. دور خودت دیواری بساز و در داخل محیط این دیوار از نو شروع کن به دنیا آمدن و شکل گرفتن و فکر کردن و کشف کردن معانی مختلف و مفاهیم مختلف.
من همین کار را می‌کنم؛ اما تلخ است، خیلی تلخ است و استقامت و ظرفیت می‌خواهد.
۱۳۳۸


اکنون دیگر زمان آن رسیده است که به مطالعه و دقت در شعری که امروز تحت عنوان "شعر نو" مطرح است، و در واقع تنها شکل اصیل و صادق در زمان ما می‌باشد، بپردازیم و توانایی‌ها و شایستگی‌هایش را پرورش دهیم و بر ضعف‌هایش انگشت بگذاریم و کوشش کنیم تا هدف و اندیشه و مسیر سالمی برای آن بیافرینیم.
تنها در هم شکستن یا کنار گذاشتن اوزان عروضی کافی نیست، آنچه در مرحله‌ی اول در یک اثر هنری به چشم می‌خورد، محتوا و مضمون آن است. درد بزرگ شعر امروز ما- به جز یکی دو مورد- تهی بودن آن از هرگونه صمیمیت و حقیقت و هرگونه اندیشه و آرزوی زیبا است. شعر امروز بینش و ادراک خاص زمان خود را ندارد.
اشتباه بزرگ شعرای ما در این است که تصور می‌کنند با جور کردن مقداری ایماژ و تعبیر تازه و گنجانیدن آن‌ها در یک قالب غیرمعمولی می‌توانند تصویری از یک زندگی عصبی و بیمار که در کوچه‌ها و خیابان‌ها جریان دارد، به دست ما بدهند.
شعر امروز از زبان آوردن نام اشیا و اماکنی که از صبح تا شب با آن‌ها سروکار دارد می‌ترسد و هنوز برای بیان خود به کلماتی متوسل می‌شود که چندصد سال سنت شعری به دنبال دارند.
نکته‌ی مهمی که در شعر موجب نگرانی است کوشش آن در راه بیان مفاهیم دور از ذهن و گریختن از سادگی و سلامت است. به کودکی می‌ماند که برای جلب توجه و ترحم اطرافیانش، به بریدن و یا سوزاندن انگشت خود اقدام می‌کند.
شعرا به بیان درد خود نمی‌پردازند بلکه به بزک کردن و شاخ‌وبرگ دادن حقارت‌ها و ضعف‌های خود مشغول اند و این به سبب آن است که در حقیقت درد بزرگی ندارند و یا درد بزرگ را احساس نمی‌کنند. شعر امروز از دریچه‌ی تنگ و محقری که بر آن عنکبوت‌های خودخواهی، تنبلی، و بیشتر اوقات بی‌سوادی و کوته‌فکری تار بسته‌اند، دنیای بیرون را می‌نگرد. وقت خود را به سند موافقت از این‌وآن گرفتن می‌گذراند، گویی به موجودیت خود ایمان ندارد و تنها با تأیید دیگران است که می‌تواند بر پا بایستد و در او جرقه‌ای نیست.
احساساتی که شعر امروز وظیفه‌ی بیان کردن آن‌ها را به عهده گرفته است، احساساتی پوک و غالباً غیرانسانی و تقلبی اند. شاعر تنها آموخته است که از درد سخن بگوید، گویی آنچه از درد تهی باشد شعر نیست. در های‌وهوی اجتماعی است که بلندگوهای رادیو و پرده‌های سینما و تلویزیون و صفحات روزنامه‌ها و مجله‌ها جریان ذوق و احساس او را منحرف و مسموم ساخته‌اند. گوینده‌ی شعر می‌خواهد تنها با مکرر استعمال کردن کلمه‌ی "درد" بیان کننده‌ی تمام اضطراب‌ها، آرزوها، حسرت‌ها و بیماری‌های چنین اجتماعی باشد. زندگی اکنون پر از خفقان است. اما شعر از هرگونه فریادی تهی است. ملاحظه‌کاری، رعایت بعضی قواعد و رسوم، ترس، شرم و شهرت طلبی دیوارهایی هستند که به گرد شاعر امروز کشیده شده‌اند. او در اندیشه‌ی طغیان و شورش بر ضد عوامل فساد و انحطاط جامعه‌اش نیست، زیرا که برای او تنها داشتن عنوان شاعری کافی است. همان‌طور که گفتم، فقط یاد گرفته است بگوید "آه، من درد می‌کشم" و تصور کند که رسالت خود را با بیان این جمله به پایان رسانیده است.
محتوای شعر امروز که مهم‌ترین و اصلی‌ترین جنبه‌ی آن است، از یک عمق هوشیارانه تهی است. شاعر با کلمات و تصاویر بازی کودکانه‌ای را آغاز کرده است. او حرفی برای گفتن ندارد و حاصل کارش حامل پیامی نیست. مخلوق او به زن زیبای مرده‌ای می‌ماند که اگر پلک‌هایش را از هم بگشایند، در ته مردمک‌هایش جوشش و درخشش حیات جای خود را به خلاء و سکون بی‌انتهایی سپرده است، و نگاهش بیان کننده‌ی هیچ‌گونه اندیشه‌ای نیست.
شعر امروز، در گرایش‌های خود به سوی مطالب و مسائل اجتماعی، کمتر صمیمی و صادق بوده است. گویی می‌پندارد که برای تکمیل اوراق پرونده‌ی خود احتیاج به اسنادی از این قبیل هم دارد. تنها در آثار نیما و دو تن دیگر از شعراست که دریافت و احساس عمیقی از وضع کنونی وجود دارد.
۱۳۳۹

شعر ما به مقداری کلمات تازه احتیاج دارد و باید جسارت گنجانیدن آن‌ها را در خود پیدا کند. تنها تشخیص معنی واقعی کلمه و به کار بردن صحیح آن است که می‌تواند به زبان شعر امروز ما گرمی و حیات تازه‌ای ببخشد.
خشن‌ترین و زشت‌ترین کلمات، هنگامی که به وجودشان نیازی احساس می‌شود، نباید به علت آن که هرگز سابقه‌ی شعری نداشته‌اند، کنار گذاشته شوند؛ و شاعر امروز متأسفانه این کار را می‌کند.
تنها در شعر شاملو است که انسان جسارت، دقت و بی‌نظری شاعر را در استفاده از امکانات زبان و استعمال کلمات احساس می‌کند. زبان شاعری او نه یک زبان فاخر است نه یک زبان ول‌گرد. او شیوا، زنده و عریان می‌نویسد و زبان شعری او از کلمات امروز انباشته شده است.
تنها فصاحت کافی نیست. شعر امروز باید با زبان جان‌داری صحبت کند. یک زبان لخت و بی‌رحم و هماهنگ با آنچه در لحظات زندگی امروز جاری است.
۱۳۳۹

در مورد وزن من معتقد به دنبال کردن روش نیما هستم.
۱۳۳۹

... ای کاش می‌توانستم مثل حافظ شعر بگویم و مثل او حساسیتی داشته باشم که ایجاد کننده‌ی رابطه با تمام لحظه‌های صمیمانه‌ی تمام زندگی‌های تمام مردم آینده باشد.
۱۳۴۵

نامه هایی به برادر


49088900936972084104.jpg



 فروغ فرخزاد





فری عزیزم، امیدوارم که حالت خوب باشد. خواهش می کنم از من نرنجی که برایت چند هفته نامه ندادم _ به خدا آنقدر کارم زیاد است که فرصت غذا خوردن ندارم.
دلم برایت خیلی تنگ شده و چقدر دلم می خواهد زودتر درست تمام شود و بیائی..

امروز برایت 200 مارک فرستادم . اگر بیشتر نمی فرستم برای این است که خودم در شرایط مالی بدی زندگی می کنم. اغلب وسط هر ماه بدون پول می مانم و کسی را ندارم که به من کمک کند. با وجود این اگر بیشتر هم بخواهی برایت می فرستم. مهم این است که تو درس بخوانی و بتوانی بهتر زندگی کن.

_ 8 اردیبهشت

فری عزیزم! کارتت رسید آن را چندین بار خواندم و پکر شدم. تو وقتی از آدم دور هستی آدم را دوست داری، و وقتی نزدیک آدمی بر عکس آن رفتار می کنی... با وجود این تو را و دیوانگی هایت را خیلی دوست دارم. تو مثل خود من هستی.

_ یکشنبه 26 اسفند 1337

...چند رو پیش نامه ات رسید با شعرهای تازه ات که کلی خوشحال شدم، مرتب می خواهی برایت جواب بنویسم و فرصت نمی کنم، حال شما ها باید خیلی خوب باشد برای اینکه هیچ کدا متان برای مادر نامه نمی دهید و بخصوص تو که باید کا ملا ً سیرو راضی باشی چون مرتب شعر می گوئی و به طوری که شنیده ام داری بچه دار هم می شوی؟ بگذریم _ فری جان شعر هایت را خواندم تو از اول استعداد داشتی و من هیچ تعجب نمی کنم. شعرهایت از نظر موضوع وحس ظرافت حس ها کا ملا ً به دل می نشینند وخیلی خوب هستند. اما نمی دانم در زبان آلمانی چه حالتی ممکن است داشته باشند و فرم وساختمان آنها از نظر زبان وریتم چگونه است.
هر چند این مسائل در درجۀ دوم اهمیت قراد دارند. اصل موضوع نوع برداشت  و نوع جهان بینی شاعر است. از آخرین شعرت که اینطور شروع می شود ( ...می خواهم برای آرامش درونم ...) خیلی لذت بردم چون در پشت تصاویر سطح خارجی آنها یک حس عمیق و وحشت زده انسان وجود داشت ویک حالت میستیک و تسلیم آمیز داشت که آدم تا در تجربیات حسی و فکریش پخته نشود وشکل نگیرد نمی تواند این مسائل را به این صورت ابراز کند.
تو باید ادامه بدهی و من مطمئن هستم که تو عالی و خوب خواهی شد بهتر است با سیروس (منظور سیروس آتابای است) تماس بگیری، راستی خوب شد یاد او افتادم. تا سال گذشته که او در تهران بود با هم خیلی دوست شده بودیم _ بعد یک دفعه اوائل پائیز بود که غیبش زد و بچه ها گفتند که به آلمان برگشته و من دیگر از او خبری ندارم سلام من مرا به او برسان. شعرهایت را برایم بفرست وسعی کن آنها را چاپ کنی و مهم تر از تمام اینها ؟ سعی کن بیشتر فکر کنی. نمی دانم اصلا ً می توانی فکر کنی و یا اینکه آنطور که شعرهایت نشان می دهند واقعا ً عوض شده ای. به هر جهت آرزوی من این است که موفق باشی...
اینجا خیلی تنها مانده ام ...از زورتنهائی مثل سگ کارمی کنم و فراموش می کنم که شما ها هم رفته اید و دیگربرنمی گردید.یک فیلم ساخته ام راجع به زندگی جذامیها که موفقیت پیدا کرده ...

زندگی همین است یا باید خودت را با سعادت های زود یاب و معمول مثل بچه ها وشوهر وخانواده گول بزنی یا با سعادت های دیریاب و غیر معقول مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما به هر حال همیشه تنها هستی و تنهائی تو را می خوردو خرد می کند _ من قیافه ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده وفکر آینده خفه ام می کند ولی بگذریم...بگذریم. بگذریم... وضع از این قرار است _ برایم نامه بنویس و به آینا و گلور (منظور همسر برادرش و خواهر دیگر است) سلام برسون _ عید را به همۀ شماها تبریک می گویم و دلم پر از نور می شود وقتی که به آن روزهائی که همه با هم بودیم فکر می کنم تو را می بوسم. فروغ

  2فروردین
  عزیزم _ مدت درازی است که اینجا نشسته ام و می خواهم برایت بنویسم و نمی دانم چه بنویسم! بخصوص که نامه های تو همه پر از گله و شکایت از من است. چکار می شود کرد.با تو تفاهم برقرار کردن کار مشکلی است. چون تو به من که می رسی همان بچه 20 سال قبل می شوی وقضاوت هایت همه متکی به آن دوران است. به هر حال من تو را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم و اگر گاهی اوقات از تو می رنجم برای این است که از تو بیشتر ازسایر خواهر و برادر هایم انتظار دارم....
وقتی سیروس (سیروس آتابای) به آلمان می رفت صحبت از ترجمۀ اشعار من می کرد.
من مطمئن هستم که این اشعار چیز خوبی از آب در نخواهند آمد چون سیروس زبان فارسی را خوب نمی داند و سالها از این محیط دور بوده است. تو چرا این کار را نمی کنی.
هر چند که تو هم چندان با زبان فارسی آشنا نیستی و می دانم که معنی بسیاری از کلمات را درک نمی کنی اما در عوض صاحب روحیه و حسی هستی که به روحیه وحس من خیلی نزدیک است ....
نزدیک به 1000صفحه سناریو نوشتم که یک فیلم بسازم ولی می ماند برای سال بعد می ترسم که زودتر از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند... ولی فعلا ً می سازم _ چه می شودکرد؟ مگر می شود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی را در آورد _ همین است که هست. امسال حتی یک شعر هم نگفتم _ اگر تو چیز تازه ای داری برایم بفرست.



_ شنبه 31 فروردین 1338

فری جانم! _ امروز بازنامه ای ازتو داشتم امیدوارم حال تو و آینای عزیزم خوب باشد.اگر دیر جواب می نویسم علتش این است که کارم زیاد بوده و فرصت نکرده ام. شعر هایت بخصوص این آخری ها عالی بودند.جداً عالی من تعجب می کنم وازخودم می پرسم تو این هوشیاری و ادراک و حس را ازکجا آورده ای؟ به تو نمی آید فری خر من _ تو خیلی بچه بودی _ نمیدانم شاید حالا بزرگ شده ای و زندگی را فهمیده ای که چه چیز گند و درعین حال معرکه ای است. به هر حال تو داری مقام اول را در فامیل محترم فرخ زاد بدست می آوری. من به تو پیشنهاد می کنم به فارسی هم شعربگو _لازم نیست وزن و قافیه را رعایت کنی سعی کن با ریتم کلمات یک حرکت کلی بوجود بیاوری که شنیدنی باشد _ یعنی در گوش تبدیل به یک نوع وزن شود.
به هر حال تو شاعر هستی و این مهم است و تو اگر بتوانی این را در خودت پرورش بدهی بازی را برده ای، حال من بد نیست _ دلم گرفته است. مثل همیشه زندگیم پر از فقر است وهیچ چیزم درست نیست، نه قلبم سیر است _ نه بدنم و نه به چیزی اعتماد دارم _ به هر حال برای آنکه آدم بجائی برسد باید محدودیت های زیادی را تحمل کند. نیما که تقریباً شاعرترین شاعر امروز است می گوید:

تا نه داغی بیند
کس به دوران نه چراغی بیند
یا:
باید از چیزی کاست
تا به چیزی افزود

مسأ له همین است. یعنی اگر بخواهی شاعر باشی خودت را قربانی شعر کن. از خیلی حرفها و حسابها بگذر. خیلی خوشبختی های ساده و راضی کننده را کناربگذار.
دور خودت را دیواری بساز و در داخل محیط این دیوار از نو شروع کن به بدنیا آمدن و شکل گرفتن و کشف کردن معانی مختلفِ مفاهیم مختلف.
من همین کار ار می کنم _ اما تلخ است _ خیلی تلخ است. و استقامت وظرفیت می خواهد..بعضی وقتها فکر می کنم که ترک کردن این زندگی برای من در یک ثانیه امکان دارد چون به چیزی دلبستگی ندارم _ آدمی بی ریشه هستم. فقط دوست داشتن من است که حفظم می کند اما فایده اش چیست ...آه فری جانم نمی دانی چرا این حرفها را می نویسم ، اما دلم گرفته، گرفته و در اینجا خیلی تنها افتاده ام، شما ها همه رفته اید. مادرم همیشه غصه دار است و به پدرم فقط می شودسلام گفت.
_ 30 دی 1338

الآن وسط زمستان است و من هنوز بخاری ندارم. پول هم ندارم با وجود این هیشه به تو فکر می کنم. اگر داشته باشم از تو دریغ نمی کنم... عروسی بچه بازی نیست وزیبائی مراسم و اسم عروسی نباید آدم را فریت دهد. وقتی دختری می آید وشریک زندگی آدم می شود از آدم توقع دارد که قدرت حمایت اداره کردن او را داشته باشد. تو هر وقت در خودت این قدرت را داشتی عروسی کن.
_ چهارم اکتبر

فری جانم امیدوارم که حالت خوب باشد. از روزی که رفته ای فقط یک نامه برایت داده ام، خدا کند که نرنجیده باشی. تو می دانی که من زیاد اهل نامه نوشتن نیستم مگر در مواقع ضروری حالا هم چون نوشته ای که از تنهائی رنج می بری غصه دار شدم و فکر کردم شاید نامۀ من بتواند تو را کمی خوشحال سازد.
اما در هر حال تو باید به تنهائی و به این نوع زندگی عادت کنی چون سال های زیادی در پیش داری که ناچار دور از ما زندگی خواهی کرد.آدمهائی که بیشتر از من و توسرشان می شود می گویند انسان متمدن آن کسی است که در تنهائی احساس تنهائی نکند.تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیه گاههای ثابت روحی و فکری: یعنی در عین حال ک درمیان مردم زندگی می کنی خودت را کاملاً از آنها بی نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمی دهند که ما خودمان از بدست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سرو صدای بی خود نصیب آدم می شود. حتی از پدر و مادر و خانواده.
تو باید به فکر آینده باشی و کار کنی و مردم را فراموش کنی...نمی دانی از اینکه بعد از مدتها تو را در تهران دیدم چقدر خوشحال شدم تو خیلی عوض شده ای... و من با تعجب به تو نگاه می کردم... نظرت راجع به آنهائی که اینجا دیدی و شناختی کاملا ً صحیح است... به غیر از چند تایی بقیه هیچ هستندو فقط برای این بوجود آمده اند که زندگی آن چند تا را خراب کنند چون خودشان هیچ نمی توانند وفقط حرف می زنند... من از اینها شکایت نمی کنم چون ارزش این را ندارند که آدم وقتش را به جای کار کردن وفکر کردن با عده ای حقه باز مشغول کند. ولی تو نمیدانی هنوز هم خوب نمی دانی که اینها چه هستند...

هنوز که هنوز است بعضی وقتها می نشینم وگریه می کنم...از زندگی گذشته به کل بریده ام _ وقتی کامی (کامیار پسر فروغ ) را در خیابان می بینم که حالا قدش تا شانه ام میرسد فقط تنم شروع می کند به لرزیدن و قلبم به ترکیدن اما نمی خواهمش نمی خواهمش _ فایده این علائق و روابط چیست
من خیلی بدبخت هستم فری جانم وهیچ کس نمی داند. حتی خودم هم نمیخواهم بدانم چون وقتی با این مسأله روبرو می شوم تنها کاری که می توانم بکنم این است که خودم را از پنجره پائین بیاندازم.
آه.... دارم چرت و پرت مینویسم _ پائیز که آمدی با هم صحبت خواهیم کرد و خدا کند پائیز بیاید. آینا راببوس. شعرهایت را برایم بفرست و فراموش نکن که زندگی همین است. کار و باز هم کار.
_ 5 تیر

جریانات خانه همان است که بود _ من برخلاف تصور تو، تو را همیشه دوست داشتم فقط گاهی اوقات رفتار بچگانه تو ناراحتم می کرد، شاید من هم آدم خودخواهی بودم حال دیگر نیستم _ حالا من فقط سعی می کنم که انسان باشم...می دانی فری جانم هیچ چیز در زندگی مهم نیست چون هیچ چیز حقیقی و ماندنی نیست... فقط کار است که می ماند و این کار خود ما هستیم.
هر وقت توی خیابان های مونیخ راه می روی یاد من هم باش_چون من شهر مونیخ را خیلی دوست داشتم. بخصوص خیابان لئوپولد را ...

23 آذر _
حیف است که حرف مراگوش نمی کنی و همانجا که هستی به کارت ادامه نمی دهی...
بیا بالاخره یک کاری خواهیم کرد...ترجمه هائی که کرده ای بفرست من درستشان می کنم حالا هم بچه های ما یک مؤ سسۀ مطبوعاتی و انتشار کتاب درست کرده و می خواهند ماهی 5 کتاب چاپ کنن. اگر آنها رابفرستی ترتیب چاپش را در سری انتشارات جوانه خواهم داد. عیب کار اینجا است که تو هم مثل بقیه فرخ زادها از هر صد چاقو که می سازی یک دانه اش دسته ندارد، همیشه وعده می دهی و کمتر عمل می کنی.مدتی است از سیروس![آتابای] خبری ندارم اگر آدرسش را در برلین داری برایم بفرست.
و هم چنین اگر مقالات خوب ادبی از نشریات آلمانی داری ترجمه کن تا برایت چاپ کنم. ما داریم با کمک رؤیایی و شاملو یک مجله هفتگی به اسم هنر در می آوریم و خیلی به مقالات تازه احتیاج داریم...
فری جانم از نامه ننوشتن من گله نکن _ تو بنویس و من می خوانم _ می دانی که چقدر نوشته هایت را با علاقه مطالعه می کنم. آ خرین ا شعارت شاهکار هستند وهنوز باور نمی کنم که تو با آن همه خریت به این زیبائی چیز می نویسی. حالا باید بروم اداره و ماشین هم همینطور دم در ایستاده و بوق می زند.آینا را می بوسم و آرزوی دیدنش را در تهران دارم

سه شنبه 23 مهر

فری جان عزیزم خبرت را مرتب در روزنامه ها می خوانم، معلوم می شود کارت خیلی بالا گرفته. احمق نباش وفکر مشاغل وغیره را از سرت بیرون کن _ تو نمی دانی، نمی دانی وباز هم نمیدانی..
مگر من اینجا چه شده ام که تو می خواهی بشوی؟ دو سال است به آلمانی شعر می گویی و برای خودت آدمی شده ای. من 10 سال است که شعر می گویم وهنوز وقتی احتیاج به 50 تومان دارم باید سرخودم را بگیرم واز بدبختی گریه کنم. وقتی می خواهم یک کتاب چاپ کنم ناشر ها به زور دست توی جیبشان می کنند وهزار تومان حق التألیف می دهندو آن کتاب را هم با هزار غرولند چاپ می کنند و تازه وقتی کتابت چاپ شد با تیراژ حداکثر 2 هزار، سالها توی ویترین مغازه ها می ماند تا 50 جلدش به فروش برود وبعد چهار تا آدم احمق بی سواد بی شعور توی چهار تا مجله مبتذل که سرتاپایش صحبت از خورشت قورمه سبزی وجنایت های مخوف است، بر می دارند و به عنوان انتقاد هنری!! تو را مسخره می کنند. همین، تو این چیزها را نمی دانی _ تو به زبان آلمانی شعر می گوئی _ تو در محیط روشنفکر و پیشرفته ای داری زندگی می کنی _ کار می کنی و موفق هم هست دیگر چرا می خواهی بیائی و میان یک عده احمق شهرت پیدا کنی؟ این برای تو چه ارزشی دارد؟

آخرین نامه
نمی دانی چقدر غصه دار هستم و قلبم چقدر گرفته. ممکن است تا آمدن شما ها من خفه شده باشم _ فایده اش چیست؟ فایدۀ تمام این کارها چیست؟تا حالا من خوشحال بودم که اقلآ تو از آنجا راضی هستی و کار می کنی وکارت این همه موفقیت پیدا کرده، حالا تو بر می گردی و تمام نصایح من در تو اثری نداشته. حیف...!
اینجا باید تو میان کسانی زندگی کنی که تمام زندگی مرا خرد و نابود کردند این ها هیچ هستند _ هیج هستند، هیچ هستند... اینهائی که امروز صد دفعه عکس تو را تو مجلاتشان چاپ می کنند و به زور بخورد آن بقیه می دهند وفردا هیچ کاری ندارد غیر از آنکه هر جا می نشینند از تو بد بگویند و هر جا می نویسند از تو بد بنویسند... من نمی دانم قدرت تحمّل تو چه اندازه است؟ من میان اینها زندگی کرده ام ، میان اینها مرده ام تا توانسته ام خودم باشم ولی تو...؟
من مثلا عاشق گردو خاک کوچه مان وبچه گداهای خیابان امیریه و کبوترها وسگها وگل های آفتاب گردان هستم ولی تو برای که می خواهی اینها را تعریف کنی؟
تو از طریق [سادگیت]و از [طریق] احساسات پاک و بچه گانه ات زندگی می کنی و اینها با مسخره کردن همین احساسات تو نان خواهند خورد. تو از سادگیت و از احساسات پاک بچه گانه ات زندگی می کنی و اینها با مسخره کردن همین احسا سات تو نان خواهند خورد
من به این چیزها عادت کرده ام و این دلقک ها را خوب می شناسم، تو هم بیا تا آنها را بهتر بشناسی. منتظر آمدن تو و آینای عزیزم هستم. به هر جهت اولین کسی که در فامیل ما می میرد من هستم و بعد از من نوبت تو است و من این را می دانم

قربانت فروغ