‏نمایش پست‌ها با برچسب عباس صحرائى. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عباس صحرائى. نمایش همه پست‌ها

مثل یوسف

Frida Kahlo. Moses.
Frida Kahlo. Moses. 1945.Oil on Masonite. 94 x 50.8 cm. Private collection.





عباس صحرائی


با توجه به داستان بسیار آشنای
یوسف و زلیخا، شاید خواسته ام
ا
ز تکرار همیشگی آن بگویم...



 وقتى آوردنم اينجا، بهت زده، متحير و عصبى بودم، اما در نهايت سلامت جسم و روان. زورشان رسيد، آوردنم. نمى دانم با چه توصيه اى همراه بود، که ازلحظه ورود مراقب هاى گردن کلفت نفسم را گرفتند.
وقتى اتهام " روانى " مىزنند، نجات غير ممکن است، بخصوص وقتى در واقع نيستى، و مى خواهند که باشى. عين گيرآمده اى در باتلاق، هر تلاشت، نه بى ثمر که مصيبت بار است. هر دست و پا زدنى بيشتر پائينت مى برد. راه  در رو ندارى، بخصوص اگر چون من حامى هم نداشته باشى، و کسى چوب موازنه اش را بسويت دراز نکند، تا مفرى باشد، و بهر جان کندنى، بکشدت بيرون.
نزديکى هاى يک غروب گرم تابستان، تحويلم دادند، ودرى که حماقت هاى خودم روى پاشنه نشانده بود، پشت سرم چرخيد و بسته شد.
غروب چيست که گرم هم باشد و به چنين جائى هم، تحويل داده شوى.
"...بيمار روانى شماره  ٨۵۴، مجرد، خموش ادوارى، رويائى و قصه گو..."
چنين حرف هائى را توانستم در پرونده ام بخوانم. بيش از ١٠-١٢ صفحه بود، همينش يادم مانده است. چنين برچسب و يا تشخيصى، هر تلاشى را براى اثبات روانى نبودن، و در نهايت خلاصى از آن جهنم، نقش بر آب مىکند. به دنبال راه ديگرى بايد بود. سويه " خموش ادوارى! " را پيش گرفتم. تا فرصتى مناسب.
***
" ...به يک راننده، جوان با سابقه کافى، تمام وقت براى شش روز در هفته، نيازمنديم. واجدين شرايط، تماس حاصل فرمايند. تلفن...."
تازه بيکار شده بودم. تماس گرفتم، براى روز بعد ساعت يازده صبح به مصاحبه دعوت شدم.
خانمى
٣٠ - ٣۵ ساله روبرويم نشست. معمولن سئوال اول اين نيست.
" متاهلى؟ "
در نشيمن خانه اى ويلائى، با پنجره هائى گسترده و بغايت نورگير، رو به باغى درندشت. چاى را قبلن مستخدمه آورده بود.
" خير، مجردم! "
 نمى توانستم دروغ بگويم، با آنکه مى دانستم براى کار در يک جمع خانودگى " متاهل " مناسب تر است.
 " مى توانى هر روز ساعت ٧ صبح اينجا باشى، و تا سرشب؟ "
 با آنکه از خانه ام فاصله کمى نبود، گفتم:
" بله مى توانم "
 فکرکردم پاسخ هاى کوتاه بهتراست، ياد گرفته بودم بى فکر پايم را روى بيل نبرم. تجارب متعدد گذشته، نشانم داده بود که تا بخواهى بگوئى " سقا "  نيستى چل راه به کولت آب مى کشند.
 " چايتان سرد نشود "
" زياد اهل چاى نيستم "
 ولى برش داشتم، و بى مصرف شيرينى شروع به خوردن کردم.
 " تلخ مى خوريد؟ "
 چه دقتى!
" کار زيادى نداريم. شايد هم بعضى روز ها نيازى به اتومبيل نداشته باشيم. شوهرم مريض است. گاه او را بيرون مى برم. ولى شما، بايد هر روز، يعنى شش روز درهفته، به موقع اينجا باشيد. يک ساعت هم وقت ناهار داريد. حقوق تان هم، پانزده روز يکبار پرداخت مى شود...."

همه شرايطش خوب بود. ازحقوقش هم راضى بودم.
" موافقم "
از روى ميز کنار مبلش، کاغذى به دستم داد.
 " لطفن اين پرسشنامه را پر کنيد. "
  اسم:
هوشنگ
 شهرت:
دادالهى
 تاريخ تولد:
فروردين 
١٣٤٩
 سابقه کيفرى:
 ندارم
 قبلن در يک کارخانه شوکلات سازى راننده بودم.
 از هر روزى که بخواهيد، مى توانم شروع کنم.
 پس از امضا، خود کار را رويش گذاشتم، و به او تحويل دادم. 
اسم من:
 "شيرين است... فردا ساعت ٧ صبح، منتظرت هستيم "
نمى دانم چرا خوشحال نشدم. بيکار بودم و شديدن به درآمد نياز داشتم. بسيار خانم محترم و مؤدبى هم بود.شرايط آنچنانى هم نداشت. چه مرگم بود؟ نمىدانم.
 ولى با اين همه، فردا ساعت هفت صبح آنجا بودم، و رسمن کارم را شروع کردم. اتومبيل شيک و نوى بود. رنگش مشکى و شيشه هايش به شدت دودى، از بيرون خودت را درآنها مى ديدى. کليد را که به دستم داد، گفت:
 " توى همين محوطه گشتى بزن، تا قلقش دستت بيايد. "
 داشتم مى گفتم:
 " نيازى نيست، قلق خاصى ندارد..."
 که در را باز کرد، و در حين سوار شدن گفت:
" من هم همراهت مى آيم."
از ديروز خوشگل تر بنظرم آمد. ولى عقب نشست. داشتم آينه و صندلى را ميزان مى کردم.
 " بنظر مى رسد، کار کرده اى. "
 نمى دانستم چى بايد گفت. سکوت خوشايند نبود. گفتم:
" نظر لطف شماست "
گمان مى کنم، پاسخ درستى بود. از آينه ى بالاى سرم ديدم که چهره اش باز شد. محوطه بزرگ جلو ساختمان را، که باغ بزرگى بود، دور زدم.
 " بسيار خوب. با من بيائيد، تا شما را به شوهرم معرفى کنم. "
 از پاگرد سرسرا که گذشتيم، "همانجائىکه ديروز در يکىاز اتاق هايش بامن مصاحبه کرده بود " از پله چوبى بسيار شيکى بالا رفتيم. در اتاق بزرگ و باشکوهى که پنجره وسيعش به باغ باز مى شد، مردى با مو هاى جو گندمى، روى صندلى چرخدار، پشت به ما، نشسته بود.
" جهان! آقاى راننده آمده اند با شما آشنا شوند. "
 چرخيد، با خنده اى نا محسوس، نگاهش را به صورتم دوخت.
" خوش آمديد، اميدوارم کار خسته کننده اى نباشد. "
 معرفى شدم:
" آقاى دادالهى! که اگر اجازه بدهد، او را با نام اولش، هوشنگ خان صدا خواهيم کرد، از امروز کارش را با ما شروع کرده است."
 سرم را به احترام کمى خم کردم. اما او دستش را بسويم دراز کرده بود. بسويش رفتم، و آن را به آرامى فشردم. و گفتم:
" آقاى!..." شيرين خانم ياد آورى کرد.
 " جهانگيرى! "
 " آقاى جهانگيرى! اميد وارم بتوانم، رضايتتان را جلب کنم."
 فضاى سنگينى بود، ادامه اش داشت ناراحتم مىکرد. با کمى مکث گفتم:
" اجازه بدهيد، بروم ببينم اتومبيل تيمارى لازم ندارد. "
 " چه کلمه قشنگى، کار برد، تيمار براى اتومبيل "
 صداى آهنگين آقاى جهانگيرى بود. رضايت بيشترى را در چهره خانم ديدم. نشان مى داد که از انتخاب من بدش نيامده است. با گفتنِ مجددِ
" با اجازه! "
 از پله ها پائين آمدم. توى اتومبيل پشت فرمان نشسته بودم و فکرمىکردم، که ضربه هاى آرامى به شيشه، توجهم را جلب کرد. آقاى جهانگيرى، روى صندلى چرخدار، شيرين خانم و مستخدمه " هنوز اسمش را نپرسيده بودم "، کنار اتومبيل ايستاده بودند. با نگاهى پرسان و متعجب، پريدم پائين.
" تصميم گرفتيم گشتى در شهر بزنيم "
 همه تصميم ها با شيرين خانم، " خانم خانه " بود. در ِ عقب را باز کردم، و رفتم براى سوار شدن به آقاى جهانگيرى کمک کنم، خانم مانع شد.
" فاطى کارش را بلد است. "
 پس اسمش " فاطى " است. از شيرين خانم جوان تر بود، ولى نه به آن زيبائى! هنوزحرکت نکرده بوديم که فاطى با صندلى خالى به طرف ساختمان بر مى گشت.
 " کولر روشن کرده بوديد؟
 " داشتم همه چيز را وارسى مى کردم.
 آقاى جهانگيرى دنباله اش را گرفت:
" گفته بود که مى خواهد تيمارش کند. "
" هواى سرد براى تو بد نباشد من حرفى ندارم "
 فرمان را خانم صادر کرد:
 " حدود نيمساعت هرجا را که خودت ميدانى برو."
 در مغزم جستجو کردم.
" کجا بروم که تيپ ام را خراب نکند؟ شايد داشت ذوق ام را امتحان مىکرد."
راه افتاديم. تابستان گرمى بود. اجازه گرفتم وکولر را روشنکردم. " سى دى " را آوردم روى شماره٣، آهنگ بدون کلام ملايمى در اتاقک تاريک اتومبيل پيچيد، ترنمى که تا آن روز نشنيده بودم. بسيار با ملاحظه و با احتياط، مى راندم.
هرکارى اگر روز اولش به خوبى بگذرد، و صاحب کار رضايتش جلب شود اميد ادامه بيشتر مى شود. اعتماد به نفس مى يابى. و من در اين فکر بودم.
" خوب با شهر آشنائى، همه جا را مى دانى "
 نظر آقاى جهانگيرى بود، که يعنى رضايت. در مراجعت، وقتى فاطى، آقاى جهانگيرى را بر صندلى نشاند و از ما دورشد، شيرين خانم مرا که براى ناهار عازم بودم دعوت به ماندن کرد.
 " فاطى دست پخت خوبى دارد. خوشحال مى شويم، ناهار امروز را با ما باشيد."
چرا " امروز؟ "
 يعنى، " هوا برت ندارد " يا هر چيز ديگر. بى منظور و قصد نبود. ماندم، و به تنهائى، در همان اتاق کذا، اتاق ديروز، دست پخت فاطى را، امتحان کردم.
فکر کردم:
" بايد خودمانى تر بشوم. غير از آن گمان نمى کنم بتوانم ادامه بدهم، رودرواسى و عصا غورت دادگى، برايم سخت است "
شب را راحت نخوابيدم. فيلمى را مرور مىکردم که هنوز ساخته نشده بود. بعضى از صحنه هايش را نمى پسنديدم.

 اگر شيرين خانم به اين زيبائى نبود. اگر آقاى جهانگيرى اين همه محترم رفتار نمى کرد. اگر فاطى تنها نبود، ومثلن باغبانى آنجا پرسه مى زد، شايد بهتر مى توانستم ويرم را به کار بدهم. کنجکاو شده بودم:
 آقاى جهانگيرى چرا زمين گير شده؟ ازکى؟ چه نوع روابطى با هم دارند؟ تنها هستند؟ فرزندى ندارند؟ بنظر مى رسيد که وضع مالىخوبى دارند. ولىدر چه سطحى؟ گمانم بر اين بود، که به راننده اى تمام وقت نياز نداشتند. نيمه وقت هم، ضمن کم هزينه تربودن، کارشان را، که گه گاه بيرون رفتن به اتفاق است، راه مى انداخت.
 بر عکس خانم، فاطى خشک و اخمو بود. بيشتر روز ها فقط او را براى خريد مايحتاج مى بردم. تنها که مى شديم، تلاشم براى به حرف کشيدنش، بجائى نمى رسيد. مى دانستم مجرد است، ولى نمى دانستم بلائى سر شوهرش آمده، يا هنوز، کسى را ندارد. نمى دانم چگونه، سکوت، و ملاحظه را، با هم کنار گذاشتم:
" فاطى، خيلى وقت است اين جا هستى؟ "
" سه سال پيش که آمده بودند،  " جواهر ده " مرا با خود آوردند."
 " مگر شوهر نداشتى؟ "
 وقتى به اين سئوالم پاسخ داد، گستاخ شدم.
" نه، من هنوز شوهر نکرده ام "
 " چرا؟.... مگر چند سالت است؟ "
 خنديد. اين اولين خنده اى بود که در اين مدت از او مى ديدم. کمى اميدوار شدم. رفتم تو برنامه نزديکى بيشتر به او. درفکر يافتن راهى، مغز تکانى کردم، مى خواستم بيشترخنده هايش را ببينم، " چيزى " داشت قلقلکم مى داد. داشتم از بى تفاوتى فاصله مى گرفتم. بايد بيشتر او را مى شناختم. سرم را برگرداندم، ديدم دارد، خريدارانه نگاهم مىکند، کمى دستپاچه شدم. چشم از او برداشتم و گفتم:
 " چرا رانندگى نمى کنى؟، مى خواهى يادت بدهم؟ "
 چهره اش که باز شد، به نظرم خوشگل تر آمد.
" کجا؟، چطورى؟ کى؟ "

 نبايد دختر دهاتى بى سوادى باشد. اينگونه مکالمه کردن نمى توانست بى ريشه باشد. رويا بافى شروع شده بود. در باز گشت از خريد، آمد جلو و کمى نزديک به من نشست. بازى با احساسم را استقبال کردم. فرصت نداد تعجبم را بروز بدهم:
 " کمى دقت کنم ببينم چکار ميکنى، واقعن دلم مى خواهد رانندگى ياد بگيرم. "
 وقتش بود کمى جلو بروم، لحنم را خودمانى تر کردم:
" اگر راستش را بگوئى، حتمن يادت مى دهم. از اين پس هر وقت آمديم خريد... (به عمد جمله ام را چنين تمام کردم....) کمى با تو  ور مى روم.... تا کم کم ياد بگيرى "
 زنگ را به صدا در آورد:
 " ولى خانم نبايد بفهمد! "
 بار ِ حرفش را متوجه شد. سکوت کرد. نگاهش را بيرون برد، تکيه داد. از سرعتم کم کردم، راه زيادى نمانده بود. دنبال شروع مجدد مى گشتم که گفت:  " گفتى اگرراست بگويم، راستِ چى را بگويم؟ "
 داشتيم به در باغ، و محوطه چشم انداز شيرين خانم نزديک مى شديم. منتظر جواب من نماند.
" نگه دار، من بروم عقب بنشينم. "

 چند روزى بود، که چيزکى را بعنوان ناهار با خودم مى آوردم. هم رفت و برگشت برايم مشکل بود، هم، غذاى بيرون هزينه اش زياد مى شد. و هم بيشتر مى توانستم، " فاطى " و " شيرين " را که داشتند، هر کدام به نوعى افکارو احساس ام را دستکارى مى کردند، ببينم. با آنکه خريد آن روز زياد نبود، و فاطى به راحتى مى توانست آن را حمل کند، اجازه ندادم. در آشپزخانه شيرين خانم را که ديدم، جا خوردم.
" مرسى هوشنگ خان، فاطى خودش مى توانست. "

چه حضور مسلطى داشت. بر همه چيز نظارت کامل مى کرد. با اين همه حواس جمع، امکان دسترسى به هر " چيز" کم، و حتا غير ممکن بود. تشکرکردم، و آمدم بيرون. فاطى خودش را به جاسازى خريدها مشغول کرده بود. او را نمىدانم، ولى  احساسی در من داشت جوانه می زد. و طليعه خوبى نبود.
 شب جيک و پوک را براى مادرم تعريف کردم. دلم مى خواست با کسى حرف بزنم، مادرم بهترين بود.
" گناهى ندارى، جوانى، مجردى، ماشاالله بالا بلندى و برو روئى هم دارى...خب، بالاخره يک روزى بايد دست به کار شوى. نه اينکه پسر منى، ولى اعتقاد دارم، اگه دست روى هرکس بگذارى، نه نمى گويد. "
 امان از اين مادرها، فقط به فکر خودشان هستند.
 " تا زنده ام دلم مى خواهد داماد شوى. "
 خواسته همه آنهاست، طوق ازدواج به دست دنبال پسرشان راه مى افتند. گفتم:
 " مادر، خودت مىدانى، اول بايد طرف را خوب شناسائىکرد و درحد امکان با خصوصيات او آشنا شد. از همه مهمتر بايد ديد، آيا او هم تمايل دارد، و خيلى بيشتر.

 به دام انداختن شکار، بدون آنکه صيدش کنى، کارى است که استادى مى خواهد، و من با فاطى به چنين چالشى کشانده شده بودم. شيرين، تازى هوشيارى بود، که مى رماند. و اين آستانه احتياط را بالا مى برد، ولى معمولن در چنين شکارگاهى احتياط زياد، راه گشا نيست، شکار، چنين حوصله و تحملى ندارد. شهامت حرف اول است.
اما من به درآمد اين کارکه ريش و قيچى اش دست شيرين بود احتياج داشتم. وچه نا کار آمد مى کند آدم را، اين احتياج.

ترتيبى دادم که، ظهر ها را آنجا نزديک فاطى باشم، با اين اصرارکه، ناهار خودم را داشته باشم. به بهانه زمان رفت و برگشت، و خستگى ناشى از آن. و با کمال نا باورى شيرين خانم با خوش روئى پذيرفت. خريد بعدى را که حدود ده روز ديگر بود و من برايش روز شمارى مى کردم، شيرين خانم آمد، بجاى فاطى. چرايش را وقتى گفت:
" روزى که مى خواهم، براى خودم و جهان و سائلى شخصى تهيه کنم، وسواسم به کارمىافتد. "
 متوجه شدم.
 بوئى برده بود؟ " هرچند هنوز بو بِرنگى نداشت " يا به همين دليلى بود که گفت:

" ...من همسر دوم جهان هستم، وفاطى دختر او از زن اولش است، که دو سال پس از تولد فاطى در تصادفى ناگوار، از بين رفت..."
 بى مقدمه، شروع کرده بود، فکر کردم بى علاقه نيست که منهم حرف بزنم، ضمن اينکه سر نخ خوبى هم بود براى عطش کنجکاوى من.
" پس در آن تصادفى که فاطى مادرش را از دست داد، آقاى جهانگيرى هم، پاها يش را. عجب ضايعه اى. فاطى هم جريان را مى داند؟ "
 منتظر باز تاب تندى بودم. نگاهش را بسويم چرخاند، سنگينى اش عذابم مى داد. پشت چراغ قرمز سرم را برگردانم و گفتم:
 " اگر زياد سئوال کردم مى بخشيد، من اصولن آدم فضولى نيستم. "
 مى خواستم بيشتر بگويم، شايد محبتى را در نگاهش بيابم. فرصت نداد:

 " وقتى با جهانگيرى ازدواج کردم، پاهايش سالم بود. زمين گيرى او حاصل اسبى رام است که نفهميديم، چرا ناگهان يورتمه رفت و در حين چهار نعل جهانگيرى را کوباند به زمين، کوباندنى که معمولن سوارکار زنده نمى ماند. آنچه که مى بينى حاصل سال ها مراقبت و مداوا ست."
 و ساکت شد.
 درمراجعت پس از حمل کيسه هاى خريد، موقعى که داشتم باز مىگشتم تا اتومبيل را به درستى پارک کنم، بسيار قاطع گفت:
  " کجا؟ "
 کمى ترسيدم، و به آهستگى قصدم را بيان کردم.
 " نمى خواهى بقيه کنجکاويت را ارضا کنى؟ بمان تا برايت تعريف کنم "
 " مى بخشيد خانم، واقعن پوزش می خواهم، اگر بى ادبى کرده ام شرمنده ام. همانطور که تشخيص داده ايد، کنجکاوى بود، که قول مى دهم تکرار نشود." بيشتر ادامه ندادم، چون احساس کردم در آستانه:
" کليد را بگذاريد، تا تسويه حساب کنيم. "
قرارگرفته ام. حالا علاوه بر نياز به درآمد، علاقه به " فاطى "، و زيبائى متشخص خودش نيز کاملن جا باز کرده بودند. 
" نگفتم که پوزش بخواهى، درحقيقت مى خواهم با بيان آن براى تو، خودم هم يکبار ديگر آنها را بشنوم، و خب به تو نيز که کم کم دارى عضوى از ما مى شوى، نزديکتر شوم."
گيج وسط آشپز خانه ايستاده بودم، نمى دانستم چکار بايد بکنم. خوشحال باشم يا بى تفاوت. خودش را، بى توجه به من که حالت بدى داشتم به تهيه قهوه مشغول کرد. دل به دريا زدم:
" خوشحالم که مرا عضوى از خانواده خودتان مى دانيد "
بدون برگرداندن سر، ولى شمرده و آرام گفت:
 " در نشيمن باش تا قهوه را بياورم "
 در مغزم چرخيد:
" خدا عمرت بدهد!  "
 از گيجى در آمدم و خودم را به مبل اتاق نشيمن رساندم. دو فنجان قهوه بدون شير را روى ميز وسط گذاشت. سيگارى برداشت، و حين روشن کردن آن گفت:
" اگر قهوه را باشير دوست دارى پاشو روبراه کن "
 لحن خودمانى اش را به فال نيک گرفتم، و " پاشدم! "  در حين برخاستن گفتم:
" نديده بودم سيگار بکشيد "
" زياد نمى کشم، گه گاهى هوس مى کنم. مگر تو چقدر با من بوده اى که نديده اى سيگار بکشم؟ "
 داشت ا ز " شيرين خانم " کارفرما! خارج مى شد. و من احساس راحتى مى کردم.
" جهان " مهندس است و شرکت مقاطعه کارى دارد، هنوزهم درآمدش از شرکت اش، خوب است. منهم خيلى داشتم. ولى تصادف  جهان، و مسافرت هاى مکرر به خارج و هزينه هاى سنگين بيمارستانهاى اروپا و آمريکا، از پا درمان آورد. و بالاخره هم، درمان به انجام دلخواه نرسيد. درست است که  جهان از مرگ نجات يافت، ولى زمين گير شد،  بچه دار هم نمى شود. و من چقدر هم دلم بچه مى خواهد.
  واقعن داشت براى خودش حرف مى زد. از موقعيت و سطح ارتباطى من زياد تر بود. با کسى که من نبودم، صحبت مى کرد.
" اجازه مى دهيد فاطى را صدا کنم ميز را خلوت کند؟ "
" تنها زندگى مى کنى؟ "
 سئوالم را بى پاسخ گذاشت. نگاهش که کردم تاثير حرف هايش را در چهره اش نديدم، در حالى که مرا متاثر کرده بود.
" با مادر پيرم هستم "
 " فقط! "
" بله، فقط، تنها فرزندم،  پدرم هم سالها پيش ما را تنها گذاشت "
 " چگونه تنهائى؟ بجائى رفته يا،..."
» خير خانم، درگذشته "
" فاطى اينجا نيست براى مدتى کوتاه رفته شمال، تا با خاله اش باشد. بايد در انتظار خبرهاى خوشى از او باشيم ."
 پاسخم را حالا، با تاخير داد.
" چگونه خبر هائى؟ "
 بدون معطلى جويا شدم، ضربه اى به بند دلم خورده بود. فاطى! شمال! خاله! خبرهاى خوش؟ پس من چه مىشوم؟ چرا خودش چيزى به من نگفت؟ چرا چنين ناگهانى؟ طفلک مادرم. حتمن شيرين خانم از اشارات ما بوئى برده است. خب برده باشد. من که کار خلافى نکرده ام. داشتم زمينه هاى ازدواجى درراه را مى چيدم... يعنى شيرين خانم " رَدَ ش "  کرده است؟  چرا؟  رد کردن من که راحت تر و صحيح تربود. چرا شيرين خانم بايد مخالف باشد؟ اگر فاطى از من بدش آمده باشد، پس چرا از فراگيرى رانندگى با علاقه استقبال کرد؟ يکى دو بارهم، ترمز دستى را که مى کشيدم، دستش را روى دستم گذاشت. حتا گفته بود اگر بشود، با اتومبيل و به اتفاق به شمال، به " جواهر ده "  برويم. اشتباه نمىکنم، چراغ سبز را روشن کرده بود. درست است که، واضح و مستقيم هيچکدام اشاره اى نکرده بوديم، ولى نبايد اين همه اشتباه کرده باشم. بى خبر رفتنش عادى نبود. هرچه بود تصميمى ناگهانى، يا حساب شده  درآخر هفته اى بود، که معمولن من با آنها نيستم. مجبورش کرده اند. آ قاى جهانگيرى هم بدون او که با جان و دل مواظبش بود، کمبود خواهد داشت.
 دلم مىخواست تنها و براى خودم باشم.
 " خاله اش، برايش دست بالا زده، خيلى فاطى را دوست دارد، خودش بزرگش کرده، از مادر برايش بهتر است. بايد لقمه خوبى روبراه کرده باشد. " داشت سوهان کشى را ادامه مى داد، شايد هم داشت علاقه مرا به او، محک مى زد. بايد متوجه شده باشد. کاملن وا داده بودم. جز شيرين هر کس ديگرى هم مى توانست متوجه بشود.
 با چه فشار و تظاهرى گفتم:
 " مبارک است "
 وادامه دادم:
" يعنى مى ماند تا همه کارها تمام بشود؟ پس مواظبت از آقاى جهانگيرى چه مى شود؟   داشتم پايم را کمى بيشتر از گليم کوچکم دراز مى کردم. 
" جهان زحمتى ندارد، آن بالا، توى دنياى خودش است. تلفن و کتاب و روزنامه هم در اختيار دارد. منهم در فرصت هائى مى روم سراغش "
 داشت آب پاکى مى ريخت. مىخواست فاطى را از ذهنم بشويد، و خيالم را راحت کند که، ديگر فاطىى در ميان نيست. يا من اينطور فکر مىکردم. تحمل نشستن و شرکت در ماجرا را نداشتم به آرامى برخواستم و گفتم:
" اجازه مرخصى مى فرمائيد "
 و ليوانهاى قهوه و شير را از روى ميز بر داشتم:
" حالا که فاطى نيست من ميز را تميز مى کنم "
 " فکر کردم مى گوئى حالا که فاطى نيست من هم مى روم. "
 " نبودن فاطى چه ربطى به من دارد؟ "
 فکر مى کنم در مغزش چرخيد:
" که اينطور؟"
 فقط خنديد، دستش را بسويم دراز کرد و گفت:
" فردا منتظرت هستم، جهان مى خواهد سرى به دفترش بزند "
 مگر خوابم مى برد. در پاسخ هزار! سئوال ِمادرم، فقط گفتم:
 " چيزى نيست مادر، نمى دانم چرا اين همه خسته ام "
 وقتى چراغها ها را خاموش مى کرد گفت:
" ولى من مى دانم "
 و در جواب من که گفتم:
" چى را مى دانى مادر؟ "
 گفت:
" که چرا خيلى خسته اى "
 اگرمادر متوجه شده باشد، شيرين، جاى خود دارد. راست مىگويند:
 عشق را حتا يکطرفه هم که باشد نمى توان پنهان کرد. من حتا از رسوائيش هم که از ديگر صفات! آن است، ابائى نداشتم. اما طفلک فاطى، بدون خوردن آشى! داشت دهانش مى سوخت، و من هم، که درآستانه ازدست دادن او، و کارم، با هم بودم. مى خواستم تلفنى اطلاع بدهم که ديگر نمى آيم. روال معمول داشت بهم مى خورد. فاطى ذهنم را آرام نمىگذاشت. چه سردرگمى غريبى. بايد خودم مقصر باشم . فاطى به اندازه کا فى بى توجهى کرده بود، حتا بد اخمى. اين من بودم که بازى را شروع کردم.... کاش مى توانستم به نحوى با او تماس بگيرم. شايد اين ذهن اميدوار من است که چنين تصوراتى دارد... شايد او به واقع منتظر ديگرى را در شمال دارد. او که به جز نشان دادن علاقه اش به رانندگى کار ديگرى نکرده بود. دخترها وقتى موافق باشند، فرستنده هاى خوبى دارند. اين ما مردهاى ازخود راضى هستيم که مىبريم و مىدوزيم و مى پوشيم بدون اينکه به مراسمى دعوت شده باشيم... پس چرا آمد جلو و نزيک به من نشست؟ چرا به خانه که نزديک شديم، رفت عقب؟. چرا گفت:
" ولى خانم نبايد بفهمد "
چى را خانم نفهمد؟ ...نه اشتباه نمىکنم، پيام را فرستاده بود، من هم گرفتم. بايد هرجور شده با او حرف بزنم، و بى پرده نظرش را بپرسم. بهتراست مثل معمول بروم و به کارم ادامه بدهم. فقط در اين صورت است که امکان صحبت با فاطى را مى يابم. نرفتن يعنى تمام شدن ِرسيدن به او. ضمنن، امروز بايستى کمى هم زودتر بروم، چون قرار است آقاى جهانگيرى سرى به شرکتش بزند. شيرين خانم خواسته بود که به موقع آنجا باشم. رفتم. و کوشش کردم هرچه بيشترعادى باشم. کنجکاويم را سر کوفت بزنم و منتظر فرصت بمانم. بر خلاف يک هفته اى که فاطى نبود، شيرين خانم را منتظر نديدم. گمان مى کردم به اتفاق آقاى جهانگيرى منتظر من باشند. خودم را آماده کرده بودم که جهت قدرى تاخير پوزش بخواهم. وقتى به هنگام ورود، کسى را نمى بينم بزرگى و خلوتى خانه برايم وَهم انگيز مى شود. با بستن در ورودى که نشانه ى ورودم به خانه بود، صداى مهربان آقاى جهانگيرى را شنيدم که به طبقه بالا به اتاق خودش دعوتم کرد. به رو به راهى و آراستگى هميشگى نبود. مى رساند که نبود فاطى در جمع و جور کردن او تاثيرى اساسى داشته است. البته رسيدگى هاى مستمر و مسئولانه همسرش نيز، در مرتب کردن همه چيز او کاملن به چشم مى خورد.
" سلام آقاى جهانگيرى، احضار فرموديد، خدمت رسيدم "
 " صبح بخير هو شنگ خان. شيرين قدرى کسالت دارد، روى تخت دراز کشيده، لطفن ببينيد اگر به چيزى نياز دارد کمکش کنيد. روزنامه من هم بايد، پشت در پائين باشد، آن را به من برسانيد "
 قرار بود کنجکاوى نکنم، درعوض فضولى کردم.
" از وقتى فاطى خانم رفته اند شمال، بنظر مى رسد که کار شيرين خانم زياد شده است. خسته مى شوند. کاش فاطى اينجا بود."
" کسى را گفته ايم، از هفته آينده مى آيد تا کمک شيرين باشد، هرچند کار ِ خانه ما زياد نيست، اين کار ِ شخص من است که زياد است. "
 داشتم از اتاق خارج مى شدم، که آقاى جهانگيرى آخرين حرفش را زد.
" فاطى کلفت خانه نيست، او فرزند من است. "
 آهسته چند سر انگشت به در زدم، و منتظر ماندم. اجاز که داد وارد شدم.
" بد نباشد خانم! سرما خورده ايد؟ آقاى جهانگيرى دستور دادند که خدمت برسم، اگر نيازى داريد، بفرمائيد، فورن تهيه مىکنم. "
نه، نيازى نيست، کسالتى ندارم، سرما هم نخورده ام، فقط کمى خسته ام. چهره اش حتا خستگى را هم نشان نمى داد. نمى دانستم چرا به رختخو اب پناه برده است.
 " مى خواهيد چاى برايتان درست کنم يا ليوانى شير داغ را ترجيح مى دهيد؟ "
 با کمى مکث ادامه دادم:
" احساس مى کنم کمى تب داريد. آن را روى گونه هايتان مى بينم. "
 درحاليکه چراغ کنارتختخوابش را روش مىکرد، و خودش راکمى از رختخواب بيرون مىکشيد، بدون نگاه به من گفت:
" شما از آنجا چگونه تب مرا تشخيص مى دهيد؟ جلو تر بيائيد، تب ازداغى پيشانى بهتر مشخص مى شود. "
 و ادامه داد:
" مى بخشيد دراتاقم صندلى يا مبلى براى نشستن ندارم، اما مىتوانيد روىلبه تخت بنشينيد"
 تشکرکردم، و با گفتن:
" اگر کارى داشتيد، اطلاع بدهيد "
قصد خروج داشتم که مانع شد.
" بالاخره تب دارم يا نه؟ "
 و با طنز ادامه داد.
 " بيائيد اينجا، روى لبه تخت بنشينيد، و با لمس پيشانيم، طبابت تان را کامل کنيد. بفرمائيد. "
 رفتم و روى لبه تخت نشستم، اما راحت نبودم، نمى دانستم، چرا بايد طبابت کنم. دستم را گرفت و روى پيشانيش گذاشت، و گفت:
 " متوجه مى شويد که تب ندارم؟ "
 گفتم:
" اگرگرمى پيشانى دليل تب است، داريد درکوره آن مى سوزيد، ضمن اينکه چهره تان نيز شهادت مى دهد. به واقع به استراحت نياز داريد."
 چشمانش را بست، و بسيار آرام گفت:
" هوشنگ! "
 و ساکت شد. نمى دانستم چه کارکنم، يا چه بگويم. بد جورى گيرکرده بودم. مشخص بود که بيمار نيست، سرما هم نخورده است، و خسته هم نيست. يک تمارض بود. چرا؟ جنجال عجيبى در مغزم راه افتاده بود. خدايا! يعنى شيرين به من نظر دارد؟ مگر مى شود. اين غير قابل باور است. قدرت تمرکز نداشتم. بهتر بود مى زدم بيرون. شيرين داشت هذيان مىگفت، يقين کردم که بنحوى تب دارد. بلند شدم، و گفتم:
" خانم شما حالتان خوب نيست. به طبيب تان تلفن کنيد، وقت فورى براى همين امروز بگيريد تا شما را به مطبش برسانم."
 دستم را گرفت و مانع رفتنم شد. هنوز چشمش بسته بود. مگر نه حيا در چشم است.؟
" هوشنگ بنشين، من براى صحبت با توخودم را به رختخواب کشانده ام. فرصت زيادى نداريم "
 دستم را از دستش بيرون نکشيدم، ولى ننشستم. قاطعن پرسيدم:
 " خانم من نمى دانم از چه فرصتى داريد صحبت مى کنيد. شما وضع روبراهى نداريد، اجازه بدهيد خارج مى شوم، تا قدرى بخوابيد. دستم را از دستش درآوردم، چراغ بالاى سرش را خاموشکردم، پرده را که به کنار رفته بود کشيدم و به قصد خروج راه افتادم، وگفتم:
" اينطور بهتر است، در اتاق تاريک بهتر مى توانيد استراحت کنيد. "
 " هوشنگ! "
 بسيار محکم بود.
" بله خانم! "
" لطفن بنشين تا بگويم "
 دلم مى خواست بفهمم چه مىخواهد بگويد، از روى کنجاوى، مجددن نشستم. اتاق کاملن تاريک بود. اين بار اين من بودم که هيجان داشتم، تنفسم ناجور بود. نيم خيز شد، هردو دستم راگرفت و قبل از هرگونه واکنشى از جانب من، خودش را کشاند به طرفم، درآغوشم گرفت، وگريه را سرداد.
" در اين مدت زندگى مرا با يک مرد ازکارافتاده شاهد بوده اى. يک زندگى بى رونق، بدون هيجان، بدون آينده، بدون بچه. اين خانه براى يکى و نصفى آدم خيلى بزرگ است...خانه اى ساکت و بدون روح است...شوق زندگى در اين خانه مرده است..."
درحين حرف زدن، کم کم به من نزديکتر شده بود. بوى عطرى خاص دماغم را مى سوزاند. وقتى دست هايش را به دور گردنم حلقه کرد، داشت گُر،
مى گرفت. آن قدر از رختخواب خودش را بيرون کشيده بود که بشود ديد، فقط يک پيراهن خواب رکابى بسيار نازکى به تن دارد. آقاى جهانگيرى، و فاطى در ذهنم حضور داشتند و شاهد ماجرا بودند. ولى فشارهاى دست او که مرا به سوى خودش مىکشاند، و تن تقريبن عريانش، وعطرى که ديگر دماغم را نمى سوزاند، داشت از پا در مى آورد. ديگر حرف نمى زد، نفس هايش از هزاران حرف، تحريک کننده تر بود. دست هايش را از دور گردنم رها کرد، هر دو مچم را گرفت و با يک حرکت سريع آن را روى سينه هايش گذاشت و فشار داد، تعادلمان داشت بهم مى خورد. وا داده بودم، مقاومتم داشت آب مى شد... وقتى از او جدا شدم، و باعجله بسوى در رفتم، کليد ماشين را روى کف اتاق انداختم و تقريبن با فرياد گفتم:
" من ديگر، هرگز به اين خانه پا نخواهم گذاشت ..."
" مادر! پسرتان خانه است؟ "
 " شما کى هستيد، چکارش داريد؟ "
" ما از اداره تجسس آمده ايم، لطفن بگوئيد بيايد دم در."
 " بلا دور باشد، کمى کسالت دارد، خوابيده است. "
 " مادر پسرتان، گویا بيش از کمى، کسالت دارد، بگوئيد بيايد، اين هم کت اوست، بيايد اول کتى را که جا گذاشته تحويل بگيرد، بعد هم به چند سئوال ما جواب بدهد ."
داشتم به همه مکالمات آنها گوش مى دادم. وقتى صحبت ازجا گذاشتن کت شد، فهميدم که، از کجا آب مىخورد. خودم قبلن متوجه جا ماندن کتم شد ه بودم. ولى چرا کتى را که کنار تخت شيرين جا گذاشته ام دست اين هاست؟ گمان هاى متعدد، فکرم را در هم ريخته بود. منکه گناهى نداشتم، اين شيرين بود که آتش را برافروخت. خودم را به در رساندم، با ديدن من، دستپاچه آمدند تو، مثل يافتن يا درتله انداختن يک فرارى. مادرم مبهوت نگاهشان مىکرد. فرصت ندادم:
" چه خبر است آقايان!؟ شما که تا حالا آرام و معقول داشتيد با مادرم حرف مى زديد، او هم که بودن مرا در خانه تائيد کرد، منهم که فورن آمدم، ديگر اين هجوم براى چيست؟ "
 و باز قبل از آنها ادامه دادم:
" درخدمتم، امرتان را بفرمائيد. کتى را هم که همراه داريد متعلق به من است. من درآن خانه کار مىکنم، علاوه بر کت وسايل شخصى ديگرى نيز آنجا دارم..."
 به عنوان شروع، اين ستوال را مطرح کردند:
" چرا در اتاق خواب خانم خانه جا مانده است؟ "
 و قبل از پاسخ من، ادامه دادند:
" بفرمائيد برويم پاسگاه، آنجا روشن مى شود. "
 همراهشان رفتم.
" چند وقت است اين ناراحتى را داريد؟ "
اين تنها سئوال آنها تا قبل از رسيدن به آنجائى بود که داشتند مرا مى بردند. هرچه خودم را جستجوکردم نفهميدم منظورشان از " ناراحتى " چيست. جوابشان را ندادم.
"...اين هم هوشنگ خان! هوشنگ خان دادالهى "
 با اين جمله مرا تحويل مامورى دادند، که گوش شنوا نداشت.
 " بفرمائيد بنشينيد! "
 به اتاق يک مامور آگاهى يا دفتر رياست کلانترى شباهتى نداشت. در چنين اتاق هائى معمولن بجاى صندلى، آنهم کهنه و به تعداد يکى دوتا، چند مبل شيک وجود ندارد. داشتم با نا باورى اتاق را بر انداز مى کردم که دو آدم نخراشيده ى پر عضله وارد شدند، و بى هيچ کلامى، در دوطرف ميز آقاى شيکى، که حتمن مامور نبود، ايستادند. نمى دانستم چه دارد مى گذرد.
 " قربان، با من چکار داريد؟ با وضعى غيرمتعارف، مامورين تجسس! شما، مرا از خانه کشانده اند اينجا. نمىدانم اين احضار براى چيست؟ و بخصوص آدم هاى شما، مامورين تجسس چه اداره اى هستند. اصلن قضيه چيست؟ اينجا کجاست؟ "
 " چرا از خودشان نپرسيديد؟"
 کمى سکوت.
" بفرمائيد بنشينيد.  با اکراه و ناراضى، نشستم.
 " گفتيد اسمتان چيست؟ "
 " من چيزى نگفتم، کسى هم اسم مرا نپرسيده است. ولى مامورين شما، مرا با نام خودم به شما تحويل دادند."
 " مى خواستم خودتان اسمتان را بيان  کنيد "
 " شما که هنوز اسمم را نپرسيده ايد، ولى اسمم: هوشنگ است، هوشنگ دادالهى است "
نگاهى به دوتا هيولاى اطرافش انداخت، و با چشم و ابرو، در رابطه با من، اشاراتى را ردو بدل کردند. خوشم نيامد، احساس کردم. دارند بازى در مى آورند. به قصد رفتن بر خاستم. آن دو آدم ناجور با هم، به سويم تکان خوردند. وبسيار نا مهربان و نا خوشايند، و به اتفاق گفتند:
 " بنشين! "
 کمى ترسيدم. و گيج تر از قبل، نشستم وگفتم:
" معلوم هست اين جا چه خبره؟، و شما کى هستيد؟ و از من چه مى خواهيد؟ "
 آقائى که پشت ميز بود، خودش را معرفى کرد:
" من دکتر نصرتى هستم، رئيس اين آسايشگاه "
 چشمهايم سياهى رفت، حالم داشت بهم مى خورد.
 " آسايشگاه! آسايشگاه چى؟ مرا چرا آورده ايد اينجا؟ دارم درست مى شنوم و مى بينم؟ قضيه چيست؟ ....من لزومى نمى بينم که اينجا بمانم و با شما دهن به دهن بشوم. "
 و با بلند شدنم براى رفتن، باز آن دو محافظ، اين بار بسويم آمدند، و زور بازويشان را حاليم کردند.
" بگير بنشين ادا هم در نياور "
 و نشاندندم!
" خودت مى دانى که چه نوع بيمارى دارى؟ اسمى براى آن به توگفته اند؟ اسم داروهائى که استفاده مى کنى مى دانى؟ "
 ساکت نگاهش کردم. و هيچ جوابى ندادم. به واقع جوابى نداشتم. چى بايد مىگفتم؟ جواب هاى بله، و نه، مرا وارد سناريوئى مى کرد که علاقه اى به بازى در آن نبودم.
 " پس اين جا بايستى بيمارستان روانى باشد. يعنى مرا به ديوانه خانه آورده ايد. چرا؟ و به چه حق و حکمى؟، گمان مى کنم اشتباه يا سوتفاهمى رخ داده است. اجاز بدهيد از خدمت مرخص مى شوم. اگر گناه يا جرمى هم مرتکب شده باشم مسير قانونى مشخص ومعلومى دارد. "
 و اين بار قاطعن عزم رفتنکردم. مجددن مرا با خشونت بسيار سرجايم نشاندند. و با چشم و ابرو، اشارات مجددى را رد و بدل کردند.
" نمى خواهيد با من صحبت کنيد؟ نمىخواهيد، بگوئيد که چرا مرا به چنين جائى آورده ايد؟ "
 " پرسيدم، چند وقت است که گه گاه بيمارى شما عود مى کند؟ "
 " من بيمار نيستم. نه دردى دارم، نه تبى، چرا فکر مى کنيد که مشکلى دارم؟ "
 " پزشک فاميلى شما، مىگويد، بيش از يک سال است که علائم " شيزوفرنى " را نشان مى دهيد. "
 " چى را نشان مى دهم؟ "
 "جنون ادوارى  را  "
 " پس چرا طى اين يکسال، هيچ گونه حرفى به من گفته نشده ا ست. من چندين بار براى سرفه و تزريق واکسن، يک بار هم براى حساسيت که با عطسه هاى فراوان همراه بود به طبيبم مراجعه کرده ام. هرگز صحبتى ازآنچه که شما اشاره مىکنيد مطرح نشده است. حالا هم اگر اجازه بدهيد از تلفونتان استفاده بکنم، در حضور شما باز از او جويا مى شوم تا بدانيد که اشتباه مىکنيد. "
  " او نظرش راکتبن اعلام کرده است ودر پرونه شما موجود است. لزوى به تائيد مجدد آن نيست "
پرونده! برايم پرونده روانى درست کرده اند...؟ چرا؟ جريان چيست؟ ماجراى من و شيرين با هر اقدامى مى توانست همراه باشد جز آنچه که دارد اتفاق مى افتد.
" ببينيد آقا! مگر مرا بکشيد که آرام بگيرم. من تحت هيچ فشار و ضرب و شتمى ساکت نمى شوم، بايد روشن و واضح بدانم که جريا ن چيست. بايد قبول کنيد، که در هر مورد و مسئله و موضوعى مى تواند، اشتباه رخ بدهد. خواهش مىکنم اجازه بدهيد پرونده ام را مطالعه کنم. "
 بسيار خشک و عصبانى کننده، در يک جمله کوتاه گفت:
" چنين اجازه اى نداريم "
 " از چه کسی بايد اجازه گرفت؟ شما که خودتان رئيس و همه کاره اينجا هستيد. شما در حقيقت بدون داشتن مجوز، مرا از خانه ام دزديده ايد. اينطور که سنگ روى سنگ بند نمى شود. "
 هر بارکه، کلى حرف مى زدم، فقط يک کلمه جوابم را مى داد، آن هم نا مربوط، که قانعم نمى کرد. مستاصل شده بودم. اين بار نيز گفت:
 " ديگه دارى حوصله ام را سر مى برى "
و پس از کمى مکث ادامه داد:
" اين خلاصه علت آوردن تو به اينجاست. بشرط اينکه بچه خوبى باشى توضيح مى دهم و پس از آن آمادگى شنيدن حتا يک کلمه بيشتر را ندارم. مثل بچه آدم با آقايان راه مى افتى تا جا و مکانت را مشخص کنند. يا مى برندت. همين "
بهتر ديدم ساکت و آرام باشم تا بدانم که چرا به اينجا آورده شده ام.
" شما به جنون ادوارى مبتلا هستى، که تا حد زيادى قابل درمان است، در يکى از حملات آن، به خانم خانه اى که راننده اش بودى، حمله مىکنى، و قصد تجاوز به او را داشته اى که جيغ و داد او، و فريادهاى شوهر عليلش، شما را متوقف مىکند. وخوشبختانه با بجا گذاشت کت خود با خشونت خانه را ترک ميکنى، چون در چنين مواقعى گاه امکان قتل نيز هست."
 و با مهربانى که تا حالا نشان نداده بود، اضافه کرد:
"  بفرمائيد، با آقايان تشريف ببريد. اميد وارم معالجات مفيد واقع شود. "
 " اجازه بدهيد فقط يک سئوال مطرح کنم و به اتفاق آقايان بروم ."
 سکوتش را که ديدم، جرات پيدا کردم، مامورين گردن کلفتى هم که چپ و راستم را گرفته بودند، مانع نشدند.
 " باور بفرمائيد، جريان بدين گونه نبوده است. من بهيچ وجه بيمار نيستم. نه جنون ادوارى دارم نه جنون جوانى و نه آن اسم پزشکى که گفتيد. اگر روزى حوصله داشتيد و اجازه داديد، برايتان تعريف خواهم کرد."
 اين را گفتم و برخاستم تا به اتفاق ماموران، نمى دانم به کجا بروم. داشتيم از در خارج مى شديم که شنيدم:
 " اين درست علامت بيمارى است. همه مبتلايان ادعا دارند که بيمار نيستند... ولى هستند "
 اين آب پاکى بود، که به سرتا پايم ريخت، سردم شد.

 

ما ههای آخر


Diego Rivera. Man, Controller of the Universe. Detail. 1934. Fresco. Palacio de Bellas Artes, Mexico City, Mexico



عباس صحرائی
 

چهار ماهی می شود که از خانه بیرون نرفته ام. شاید هم دیگر هیچ وقت بیرون نروم. بیرون رفتن ابزار و وسیله می خواهد، که اولینش: دل و دماغ است، دل خوش است، و خب، پای ایستادن، پای
رفتن، پای گام زدن. ا لبته چهار ماه زمان زیادی نیست. ولی فکر اینکه شاید همیشگی باشد....
نمی دانم.
بیشتر توی این اتاق تنگ و ترش ( البته گمان نمی کنم که اگر بزرگ و دَ نگال هم بود، فرقی
می کرد. ) کنار پنجره ای که بر عکس اتاق، بزرگ است، می نشینم. چشم اندازوسیعی پیش رو دارم. انبوه برگهای زرد انباشته شده، " جفا دیدگان باد خزان "، پیاده روی منجر به پارک را بیشتر غمزده و دلگیر کرده است. اما این حُسن را دارد که صدای پای عابرین را، حتا اگر کفش
سبک لاستیکی به پا داشته باشند، حتا وقتی چشمهایم بسته باشند و حتا اگر از پنجره فاصله
داشته باشم " البته به شرط باز بودن آن "، به خوبی می شنوم.
حالا پس از چهار ماه با چشمان ِ بسته، و بدون نگاه به این راه  باریکه، که می رود به سوی پارک، می دانم که صدای پای  زن ا ست یا مرد. و حتا می دانم که بعضی ها چند بار در هفته
از این راه باریکه ای که دراز شده است به جانب پارک، رفت و آمد می کنند. وخیلی تمرین کردم که با چشمان بسته هم، بدانم کیستند. تا حدودی هم موفق شده ام. اما وقتی که کفشهایشان را عوض
می کنند، تشخیص برایم مشکل می شود. و نمی دانم چطور شاعر، که تمرین! یکجا نشینی من را
هم نداشته، ادعا کرده است که:
" می شناسم این صدای پای اوست "
و احتمالن روی زمینی بدون خش خش برگ های پائیزی. به گمانم باید ا ز کرامات عشق باشد.
چیزی که من ندارم. راستش داشتم، هنوز هم دارم، ای....یکطرفه هم نیست، یعنی اینطور وانمود
می شود. حتا نشانه هائی هم دارد. ولی من نمی خواهم ادامه داشته باشد. فکر می کنم بعد از بازگشتم، و آنچه ره آوردش بود، آن را تبدیل به ترحم کرده است. و چه نفرت انگیز است. " ترحم را می گویم "
البته در قسمت بعد، شاعر خود علت " شنا خت! " را اعتراف می کند.
" طرز ره پیمودن زیبای اوست "
ره پیمودن؟!...
چه نعمتی است.
چهار ماه بیشتر است. دقیقن چهار ماه و هیجده روز است که " ره نمی پیمایم " ، که این امکان را ندارم.
باید یاد بگیرم که: نشمرم. شمردن به امید پایان است. پایان یک انتظار. خط هائی که یک محکوم به حبس ابد هم به دیوار زندان می کشد، باز خالی از انتظار نیست. انتظار عفو، یا تخفیف. من با کدامین امید زندگی را به شماره بنشینم؟
روزنامه هم نمی خوانم. خواهش کرده ام برایم نیاورند.
این: " برایم نیاورند " هم، صحبت یک انسان در بند است. خواه در زندان، خواه بستری در بیمارستان، خواه کسی چون من، اسیر یک چهار دیواری. کسی که منتظر است تا به ملاقات اش
بیایند و برایش " بیاورند "
فکر نمی کنم بتوانم تاب بیاورم. دردهای جسمی ندارم، یعنی جسمی که درد می کرد، دیگر نیست.  پنج ماه و دوازده روز پیش از من جدا یش کردند. آن را ا ز من گرفتند." چپم " را همان روزهای اولی که به جبهه رفتم، هنوزعرق ام خشک نشده بود، که از دست دادم....دومی را؟ خیلی باها ش
  کنار آمدم، اما حالا آن را هم ندارم. درد جسمی هم ندارم. دیگر نیستند که به مجرد کم شدن اثر مُسَکن، درد را روانه کنند.اگر هم بودند، دیگر کاری ازشان ساخته نبود. اما درد فکری چرا، خیلی هم دارم. گاه مدتها سرم را روی دست هایم می گذارم و درمانده، جان می کنم.

وقتی خوشگلی باشد، حجاب کاری از پیش نمی برد. گیریم که مانع لرزش پیچش های مو بشود،
ولی اشارت های ابرو که هست. وازآ ن مهمتر گردش نگاهها ست که کلمه به کلمه پیغام را بی بیان حتا یک " کلمه "، با زبان ایما، می رسانند. و حالت باز و بسته شدن پلکها، و خواباندن مژه ها بر روی هم، آتش لازم را می افروزند. نه، حجاب حریف صورت زیبا نمی شود. " آن ِ" نشسته در چهره کار خود را می کند، به همان گونه که " مریم " با من کرد، و همه مقاومتم را در اختیار گرفت و نرم نرم به من نزدیک شد. من دیگر حجابی بر سر او نمی دیدم.

جنگی که می توانست نباشد، حلقوم بلعنده اش را به سوی جوانها باز کرده بود.
وقتی چیزی به اعزامم نمانده بود، فهمیدم که اتفاقی افتاده است، و من دیگر آدم آزاد و بی قید
قبلی نیستم. " مریم " آرام آرام درهمه درونم گام می زد، و بوی خوش زندگی را در اطرافم
می پراکند.
تصمیم گرفتم رسمن به او بگویم دوستش دارم واگر موافق باشد می خواهم با او ازدواج کنم.
بی طاقت در اولین فرصت چنین کردم. وقتی، جوا ب نداد و ساکت نگاهم کرد پریشان شدم.
اشتباه کرده بودم؟ چرا سکوت؟ با تاخیر، جرات کردم، و کمی دستپاجه، ا ز بیم آنچه که نمی خواستم بشنوم، هر دو دستش را گرفتم و به چشما نش نگاه کردم. نمی دانستم چکار کنم، یا چه بگویم. در ذهنم مشغول جستجو بودم، که آرام گفت:
" رضا، منهم مثل تو "
زبانش سنگین شده بود. و من برای نجات هر دویمان گفتم:
" مریم، مثل من یعنی چی؟ "
حجاب را ا ز سرش بر داشت، دستهایش را از دستهایم بیرون کشید، کمی فاصله گرفت و گفت:
" رضا، مطمئنی؟ واقعن می خواهی با من ازدواج کنی؟ "
" بله مریم، واقعن می خواهم، باهمه شوق و عشق می خواهم "
جلو آمد، این بار او دستهای مرا گرفت، و رسا تر از بار اول گفت:
" رضا، منهم مثل تو "
و این بار فهمیدم که چه می گوید.
خبرش را به مادرم دادم. خیلی خوشحال شد. فورن این خوشحالی را با مریم در میان گذاشتم.
قرارشد قبل از اعزام به جبهه، نامزد شویم. و در نشستی فامیلی چنین شد.

سه ماه آموزشی کافی نبود. هنوز چیزی دستگیرم نشده بود که روانه ام کردند. به جبهه ای که شعله وربود. اسمش را نشنیده بودم....." سومار"
جای کوچکی که طپش بی وقفه داشت. دریغ از حتا چند ساعت آرامش.
" سومار" جبهه خدمت من بود. در توپخانه!
جای پلکیدن نبود. نه برای آنها که با من شدند هفت نفر، ونه حتا اگر چهار نفر بودیم. سنگر
کوچکی بود. ساکم را گوشه ای انداختم و گفتم:
" رضا هستم "
و دوست شدیم، یعنی دوست بودیم. نمی دانم از کی. ولی نگاه های مهربان آنها به سالهای دور بر می گشت. به موقعی که تازه خودمان را پیدا کرده بودیم. در کوچه پس کوچه ها با هم بازی کرده بودیم، کوچه های همه جا...
بیشتر صحبت ها از عاقبت جنگ بود، و حسرت آرامشی که نداشتیم. و آرزوی باز گشت. و گاه
سَرَکی به خاطرا ت. ولی من بیشتر مریم را مزه مزه می کردم، و کمتر با آنها بودم. همه در تدارک حمله بودیم. در فاصله کوتاه استرا حت، همانطور که به ساکم تکیه داده بودم، دیدم مریم
منتظرم ا یستاده، برخاستم، دستش را گرفتم و در پیج و خم های پارکی که هر گز ندیده بودم، در
سکوت راه افتادیم.
غرش انفجارهای بی وقفه، نمی گذاشت که حرف بزنم، ولی او گاه به صورتم نگاه می کرد و
  آرام می گفت:
" چرا ساکتی؟ "
در جبهه نبود، و سکوت من را نمی خوا ست. تصمیم گرفتیم برای اینکه بهتر با هم باشیم جائی
بنشینیم. به طرف نیمکتی خالی که زیر درختان افرا، درخنکای سایه ای قرار داشت رفتیم. ولی
  نتوانستیم بنشینیم، نفهمیدم چرا.....

در کرمانشاه، در بیمارستان، احمد همراهم بود.
خودم را به جا نمی آوردم. حال خوبی نداشتم. گیج بودم.حالت تهوع کلافه ام کرده بود. درست
نمی دانستم چرا روی ا ین تخت هستم. احمد نگاهش را از من می دزدید. یا سقف را نگاه می کرد یا زمین را. چند بار صدایش کردم. می گفت نشنیده است. ولی شنیده بود. نمی خواست حرف بزند.

هر روز به دیدنم می آید. در همین اتاق کوچک، کنار همین پنجره بزرگ، و با همین چشم انداز.
از برگهای زردی که راه باریکه منتهی به پارک را پوشانده، خوشش نمی آید. می گوید:
" من پا ئیز را دوست ندارم "
ولی من از همین راه باریکه ی پوشیده از برگهای زرد، به اتفاق مریم به همین پارک رفته بودیم.
همین فصل بود، پائیز بود، دیروز بود.
نیمه ام را  که دل خوشی ا زش ندارم، مدیون احمد هستم. آغوش او مرا تا اینجا آورده است.
" ولی چرا فقط من را؟ "
هرگز به من نگفت.
بعد ها فهمیدم که بقیه بچه ها، این ور و آن ور ا فتاده بودند، و با سکوتی برای همیشه.  گویا سینه 
 من بازی کوچکی داشته است. و احمد که ثمره یک معجزه بود.
در کرمانشاه. در بیمارستان. وقتی بالاخره نگاهش را از سقف و زمین برگرفت و با من حرف زد، گفت:
" رضا خوشحالم که زنده ای ، هرچند یکی را از دست داده ای "
او که می دانست، چرا نگفت که: دومی هم ماندنی نیست. شاید نمی دانست، شاید نمی خواست بگوید.
همانجا در همان بیمارستان بود که برا یش ا ز مریم گفتم. و آنجا بود که برای اولین بار با بوسه ای آغشته به اشک پیشانی ام را لمس کرد.
قرار بود مرا تا شهرم همراهی کند، و بقیه خدمتش را نیزدرهمانجا بگذراند. ولی تا امروز رهایم نکرده است.
"... رضا تو مانده ی آنهائی هستی که بیش از یکسال، شب و روز با هم بودیم.  تو که آمدی قرار
بود " مجید " که خدمتش تمام شده بود مرخص شود. چقدر از زن و بچه کوچکش برایم گفته بود.
چه شب هائی زیرآتشبارهای دشمن، " بهرام " برایمان، " دشتی " خوانده بود، و به اتفاق گریسته بودیم. وقتی از " حسن " پرسیدیم: بچه کجائی؟ و گفت: " بچه لشت نشا "، همه بهم نگاه کردیم.
هیچکدام نفهمیده بودیم کجا را می گوید. و چقدر از شمال همیشه سبز، برایمان گفت. چقدر سر به سر " کاظم " می گذاشتیم، و او بی توجه، با آن لهجه شیرین قزوینی ا ش، دلداریمان می داد. و
" کریم " با چه آب و تابی از سرشیر و عسل های تبریز می گفت، و دعوت صمیمانه از همه ما
که پس از جنگ میهمان او باشیم، برای شکار در دامنه های " سهند "....لعنت بر جنگ "
" احمد، کاش بجای یکی از آن نازنین ها، من رفته بودم. اینکه من دارم زندگی نیست. اگر بگویم به آنها حسودی ام می شود، باورکن. "

باد پائیزی گاه چه صدائی دارد. و زندگی چه بازی هائی....و ذهن چه قدرت تخیلی.
چه پدر خوبی داشتم، وقتی که رفت تنها شدم. هنوز دبستان را تمام نکرده بودم. اگر بود، چه نو جوانی بهتری می داشتم. مادر برای روبراهی من، چه پر قدرت با مشکلات جنگید.
و چه شعفی صورتش را پر کرد، وقتی از مریم برایش گفتم. آن دو قطره ای که به هنگام عزیمت به جبهه، ا ز آ ن چشمان نازنین و مهربان سرا زیر شد، کلافه ام کرد. کاش بود تا جدائی ا ز مریم را، مریمی که نمی تواند و نباید مال من باشد به او می سپردم. کار ساده ای نبود. برای مادر هم نمی توانست ساده باشد. نمی توانستم ادامه بدهم. نمی دانستم چگونه شروع کنم. این از همه شروع
های زندگی ام سخت تر بود.
اما، بهر جان کندنی، دیروز، در آ ن دیروز خاکستری شروع کردم.
هنوز ضربانم ناجور است. هنوز نفس تنگی دارم. هنوز لرزش شروع  رهایم نکرده است.
چند روزی می شد که نیامده بود. دیروزآمد. با یک دسته گل آمد. و همین گل پریشانم کرد. در فکرم چرخید: " به ملاقاتم! آمده است. "
گل را که در گلدان جای داد، تختخواب در هم ریخته ام را مرتب کرد.
وقتی خودش را روی لبه تخت جابجا کرد، نمی دانم چرا بی مقدمه گفت:
" رضا، من تورا مثل سابق، مثل همیشه، دوست دارم. "
 و ساکت خودش را با کرک های پتو مشغول کرد.
صندلی را راندم کنار پنجره، پشت به او. نگاهم را بردم بیرون. و تلاش کردم خودم را از فضای اتاق خارج کنم.
خوب می دانستم که مریم را خیلی دوست دارم. و می دانستم که، اگر تمامش نکنم، و پل ارتباطی
آن را از میان بر ندارم، کار دست هر دوی مان خواهد داد، . بخصوص مریم را سخت خواهد آزرد.
می دانستم با وضعی که من دارم ادامه اش، به پشیمانی و نفرت کشانده خواهد شد، واین سرنگونی 
را نمی خواستم. باید بتوانم خاطره اش را، نه برای خودم که برای مریم حفظ کنم. می دانستم که
راست می گوید، اوهم مرا دوست دارد، و بی تردید، حتا حاضر است با نیمه من زندگی کند. ولی
حاصل جنگ، نقطه پایانی بوده است بر آنچه که می توانست، متعارف و عادی آغاز گردد، و
بشود یک زندگی. باید از همه توان اراده ام بهره بگیرم، و تمامش کنم.
در فکر شروع بودم که دستهایش را از پشت روی شانه هایم گذاشت. بوی خوشی احساس منتظرم را بارور کرد. صندلی را چرخاند، روبرویم نشست، سرم را بین دستهایش نگه داشت، به چشمانم
نگاه کرد، جلو تر آمد.  هُرم نفس هایش صورتم را گرم کرد.
"... رضا،... تو هنوز همان رضای منی... با همان نگاه ها..."
چشمانش را بست، من هم.  داغی لب ها یش همه نیمه ام را بر افروخت. و احساس ناشناخته ای
تنم را به مور مور انداخت. اصلن انتظارش را نداشتم. گردش اشک نریخته ای چشمانم را سوخت.
وقتی از من فاصله گرفت، چشمان او هم پر آب بود.... چه پیش آمدی!
بر خاست، انگشتا نش را شانه موهایم کرد و گفت:
" رضا، خواهش می کنم به زندگی بر گرد.... می توانی، می توانیم....من همراهت هستم..."
ساکت سرم را پائین گرفته بودم. نمی خواستم نگاهش کنم. فکر کرد تنها یم بگذارد. خو د ش را جمع و  جورکرد. باز روبرویم نشست و گفت:
" رضا، فردا هم می آیم. "
دندان روی احساس گُر گرفته ام گذاشتم، نفسم را تو دادم، آرام ولی واضح گفتم:
" نه مریم، فردا نه. چند روزدیگر....نیا، تا خبر شوی...."
دانه های عرق، همچون تاول های آبله، روی پیشانیش روئید، و از زیر مو های اصلاح نشده
پشت سرم من، روی تیره کمرم راه افتاد.  و این آخرین ارتباط! ما با هم بود.
آرام برخاست. کیفش را روی دوشش انداخت، و بی نگاهی پایانی، آهسته از در بیرون رفت.
....هنوز پائیز است....دیروز بود....پنجره را کیپ بستم و پرده را کشیدم.
من دیروز آخرین داشته ام را نیز از دست دادم.
 
      

جاسم


Joan Miró. Painting. 1933. Oil on canvas. 130.4 x 162.5 cm.  Fundació Joan Miró, Barcelona, Spain. 



عباس صحرائى


"حَنُون " از " جاسم " چه خبر؟.  ميگن ديشب سرتيررفته. به پست " خسروآباد " که مى رسه، نمى ايسته، دنده چاق مى کنه گاز ِمى بره تخته، مى زنه به چوب راه بند. ايست ژاندارم ها، فايده اى نداشته، مى افتن دنبالش وبا تک تير " بِرنو " کاسه سرشه مى چسبونن بسقف " شُوفِه لِت " ، ازوقتى که ئى سروان جديده اومده، ژاندارمرى هارشده.
 گرچه لبِ شکرى " حَنُون "  خنده ولبخند را ازش دريغ کرده بود، درعوض، اشک بى راه بندى به دهانش مى ريخت، شورى آنرا تف کرد ولُنگ خيسش را براى چندمين باربه گلگيرى که تکيه داده بود کشيد. ماشين پائى وماشين شوئى شغل اصليش بود و...مرکز همه خبرهاى دست اول شهرى.
 " عَبود " بيشتر رقيب  جاسم  بود تا دوست او. ازوقتى که جاسم چند " بار " را بخاطرسرعت و شهامتش " رَد " کرده بود، هم بيشترمى ساخت وهم بيشتر صدايش مى کردند. هردو بى واهمه به کام هرخطرى مى رفتند. " جنس " را که تحويل مى گرفتند تا باختن جان آن را حفاظت مى کردند وبه مقصد مى رساندند. به همين خاطرطرفداران زيادى بين قاچاقچى هاى شهر داشتند.
"  حتمن " زُبيده " خبر نشده ؟ "
" معلوم نيست شايدم شده "
" ا گه خبرشده بود، شهرآروم نبود، اينجورى توسکوت جاخوش نکرده بود.
مگه  زبيده  را نمى شناسى؟  جاسم  نفس وعشقشه، اگه بدونه که جاسم را زدن، که ديگه جاسم نيست شهر را بهم مى ريزه، با دستاى خودش ژاندارم ها راخفه مى کنه.
 جاسم هر" بار" را که رد مي کرد، هرچه دستخوش مى گرفت، همه را مى ريخت به پاى، زبيده.
 بچه شون هم نمى شه، جاسم بچه زبيده بود! براى همين هم همه به جاسم ميگن " جاسم زبيده "   
" ديشب چه داشته ؟ "
 " مث هميشه ، کاغذ سيگار "
"  اما، ميگن که اين آخرىيا ، ترياک هم رد مى کرده . "
 " بيخودميگن، اصلن توخط ترياک نبود. خودت که مى دونى، جاسم با کشتى بُرا کارمى کرد، اونا هيچ وقت تواين خطا نيسن. نکنه خودت هسى کلک ؟ "
 عَبود، هر قدرخودش را جستجوکرد، ديد نمى تواند خوشحال باشد. با اينکه به جاسم بيشتر کار مى دادند وبا اينکه، زبيده مال اوبود، اما مرگش را نمى خواست و انديشيد:
 " نه، نميشه توئی کار پرخطرتنها بود. "
 واحساس کرد که وجود جاسم مايه دل قرصى بود. با اينکه پايش که مى افتاد بيشترازجاسم خطر مى کرد، و شورولت ۵۶ را بقول خودش، تاحدى که از اگزوزش خون بزنه بيرون مى راند، ولى، جاسم هميشه سرراهش بود. با اين همه نبودش را نمى خواست.
دلش گرفته بود وبغضى توام با دلهره قرارش را بهم مى زد، احساس مىکرد تنها شده، احساس مى کرد جاسم بايد باشد تا اين کار رونق داشته باشد:
" اگه رقيب نباشه بچشم نمى خورى "
 خودش قبلا خبررا گرفته بود، ولى به بهانه روشوئى اتومبيل آمده بود تا از " حَنُون " تائيد بگيرد. ديشب، آخرشب جاسم را زده بودند، شهرهنوزکاملن بيدارنشده بود.
 " کاشکى مى شد کارى کرد که زبيده هيچ وقت نفهمه که جاسم رفته ...
اون چشمانى که برقش بى تاب مى کنه، حيفه که پرآب بشه. جاسم هم حيف بود. چه ميشه کرد، عاقبت ئى کارا همينه. لامصب نميشه هم ولش کرد، هم پول خوب توشه، هم اسم ورسم داره. زبيده هم براى همين شد مال جاسم.
اولش دلشه يکى نکرده بود، گاهى سراغى هم ازمن ميگرفت.
 ازوقتى پيچيد که جاسم ازتيرهم نمى ترسه، وخبرآوردن که توخيابوناى شهروحتى توکوچه پس کوچه هاى تنگ وترش هم ، مث " کاريل چسمان " مى رونه، ورق برگشت و جاسم شد،" جاسم زبيده "
"...لاکردار! چه سالاريه، گاهى اوقات ازاينهمه خوشگلىحرصم مى گيره، هرچه گشتم مثلش پيدانکردم، مى خواستم، با يکى ازخودش بهتر، داغ به دلش بذارم، اما نشد. نمى دونم چه داره. همه هيکلش هوسه، بى تاب مى کنه، خنده هاش زنگ داره، حرف زدنش يه جورخوبيه، ته استکانى هم که مى زنه با  لودگى هاش کلافه مى کنه ..."
" عبود کجائى؟ "
 عبود باشرمى که حنون متوجه نشودگفت:
" پيش جاسم بودم، ما مث دوبرادربوديم. فکرمى کردم با زبيده چه کنم، چه جورى دلداريش بدم "     " حالا، حالا، نبايد کسى بره پرچک زبيده ، او، تا بفهمه، مى شه پلنگ تيرخورده "
  روز به خاک سپارى، زبيده، بى ناله وفرياد، باوقارتمام ، سراپا مشکى، همانند وجدان مجسم جاسم گام برمى داشت. وعبود با دسته اى گُل، همراه باتعداى از" بچه ها " ، آخرين بدرقه را ازجاسم بجا آورد، وهنگام وداع، خطاب به جاسمى که ديگر نبود، کلماتى را اداکرد، که ميرساند:
" اگرجاسم نيست، عبود هست، شوفه لت هم هست، سرعت هم هست."
وبا صدای بلند ناليد:
" جاسم! توخوب ميدونى که عبود، مث خودت، دل ايکار ِداره ..."
 وازآن پس، عبود آرامش نداشت، شب ها را با هزاران خيال، به صبح مى رساند، و با زبيده،  حرف مى زد وبه او ميگفت:
"....ئى دُرُسه ِ که جاسم نيست، که جاسم واقعن حيف بود، اما تو نبايد در را روى خودت ببندى و زندگى را به خودت حرام کنى. به خدا عبود همون جاسمه، فقط کمى فرصت بده ..."
 و از روزى که جاسم وار ، " جنس " را دربدترين شرايط و باعبور از موانع بسيار، به مقصد رساند ، وفهميد که زبيده گفته:
" عبود براى خودش يه جاسمه "
 پا ک بي قرارشد، ودائم درانتظارنيم نگاهى، خبرى، پيغامى، و ا شاره اى، از زبيده بود. تا شبى که به سرش زد، که فردا، براى حل مشکلش، ورام کردن زبيده، که هنوز هرچيز را با جاسم مقايسه مى کرد، به " خِضر" برود...وبا اين خيال که راهش را پيدا کرده است، صبح پس از تيمار" شورولت " با دنيائى از اميد، رو به  خِضر راه افتاد.
يکى از روزهاى داغ مردادماه بود، چيزى حدود ۶ماه پس ازجاسم.  شرجىى نفس گيرى که ازچندروزپيش شروع شده بود، بيداد مى کرد.  دريغ ازکمترين نسيمى يا حرکت برگى، هوا درسکون کامل بود واکسيژن درذرات معلق آب ازتحرک افتاده بود. ولى شوق زبيده، عبود را بى توجه به آتشباران خورشيد وشرجى سمجى که به تن شهر ماسيده بود، راه انداخته بود. وقتى که جاده هاى روبرا ه تمام شد و زد به کوره راه شنى، احساس کرد که دارد به زبيده نزديک مى شود.
ترانه عاشقانه اى رازم زمه کرد ، و بى توجه به سختى راه ، اتومبيل را به جلومى برد. ومى خواست قبل ازغروب آفتاب حرف هايش را به خِضر  گفته باشد.
وقتى برگشتم، برا ش سوغات مى فرستم، وصبرميکنم، ببينم چه ميگه. بعد مى فهمم که خضر برايم چکارکرده... وترانه رادر ذهنش چرخاند
"....مثه يک آهوى تشنه، تمام دشت وصحرا را مى دوم، تا به چشمه اى برَسُم ....وآنجا کنارهمو آب زلال وخنک مىمونم... وتولابلاى درختا ش خونه مى سازُم...اونجا، عشق رنگ بهترى داره ، وبچه آهوا، راحتی بهتری دارن ....
و با همان شور، دنده را عوض کرد تا  شورولت را ازجا بِکَنَد، اما، خبرى نشد، يکى دوبار فرمان را چپ وراست کرد، فايده اى نداشت، ناله هاى فرياد گونه ى موتوربى تاثيربود، شورولت داشت از
 " نا "  مى افتد.
 شرجى غليظ و چسبنده  فضا را مى چلاند وعرق را ازچهارستون عبود به بيرون مى راند و تمامى لباسهايش را خيس کرده بود. خورشيد ِبي رحم  تابستان، شن هاى کوره راه را عين ريگهاى تنو، سوزان کرده بود، وعبود بيش ازنيمساعت بود که با ازدست دادن توان، با چرخ پنچرکلنجار ميرفت. اندیشید:
"  تا کلافگى دنيا را به سياهى نکشد، وتا زجرهمه وجودت را له نکند، زيارتت قبول نميشه "
 و با اين اميد، زيرسه تيغ آفتاب با تمام نيروتلاش ميکرد.
گرما  شرجى، پنچرى، وجکى که توى شن هاى داغ  فرو ميرفت وازتحمل وزن اتومبيل عاجزمانده بود، دمار ازروزگار عبود در مى آورد.
بياد چشمه وآب زلال وخُنکى که قراربود به آن برسد افتاد و، با انگشت عرق را از لابلاى ابروان پر پشتش به زمين چکاند. شن ها، عين جرقه هاى آتشفشان، مذاب بودند و عبود زيرپيراهن " کاپيتانش " را حفاظ داغى جک کرده بود، تا زبيده را نرم کند، تا تمايل او راجهت ديگرى بدهد، ومى خواست تا ديرنشده  ، تا تاريکى نيامده خودش را به چفت وبست هاى " خضر" برساند. يکبارديگ، آجرهائى را که سوارهم کرده بود، بغل دستش کشاند،  گُرده اش را داد زير گلگير،  پا را حمايل  کرد، و با تمام نيرو، عربده کشان اتومبيل را تا حدى که بتوان جک را روى آجرها قرار داد، بالا کشيد. واين چيزى نبود جز يک واقعه، معجزه عشق يا کرامت " خضر"
  وقتى "استارت" زد و شورولت را که تمامى  شيشه هايش را پايين کشيده بود، راه  انداخت با اين خيال که در صندلى جلو، در کنار دستش "زبيده" را دارد،  سرى چرخاند، او را نگاه کرد و ترانه محلى را ادامه داد.
 " اگر شرط دنيا را هم بگذارد، قبول ميکنم. فقط ته دلش با من بشود، بقيه اش کارى ندارد."
 با پشت دست، عرق پيشانى را که ميخزيد تا چشمانش را از کار بياندازد، پاک  کرد و با شوق تمام فرمان اتومبيل را بيخودى پيچ و تاب داد. از بيم شن هاى نرم نمى توانست آنطور که دلش مى خواست براند، بايستى مدارا مي کرد، و ناليد:
 " هر که طاووس ميخواهد، بايد جور اين جاده و اين گرما و اين همه درد سر را بکشه ."
 و با خودش گفت:
 " الحق که چه طاووسيه، وقتى مى خنده، چتر عشق را باز مى کنه، چه صداى خوشى داره....
 يک بارکه شنگول بود،  همان روزى که جاسم  پنجاه  صندوق " جنس " را رد کرده بود، چه رقصى کرد، تمام عضلاتش مثل ژله  موجدار و لرزان، تکان مى خوردند وآب  را ازچک وچيل  راه  مى انداخت."
 " امروز، ول کن نيستم. بايد زبيده را تمام کنم. بدون او نميشه "
 يادش آمدکه ماشيتش راديوهم دارد... وقتى صداى " ام کلثوم " توى اطاقک رهاشد ، شوق وصل اوج بیشتری گرفت، سر دنده را ماساژ داد و آن را  چاق کرد، اتومبيل مثل اسبى که سُم به زمين بکوبد، سروصدائى کرد، سينه اش را داد بالا وازجا کنده شد. ازآينه بغل گرد وخاکى را که همه چيزرا درخود فرومى برد ديد، عشق کرد که هيچکس نمى تواند تعقيبش کند.
" اگه موقع آوردن جنس هم، همه جاده ها اينطورخاک بلند مىکرد، هيچکس نمى تواست دنبالمون کنه  خب ، اونوقت هربچه ننه اى مى شد  جاسم  يا  عبود،  ديگه نه اينهمه پول مى دادن، نه اين همه پُزداشت. آن وقت  زبيده،  مگه خل بود که بياد سراغ ما. مرد ميخواد که روى جاده کَفِه " شوفه لت " را با " بار " ازهمه جا رد کنه وازاکزوزش خون دربياره. همين خون بود که زبيده را خراب جاسم کرد. يادش آمد که زبيده گفته بود:
" يه روز جاسم سوارم کرد،  جنس هم  نداشت، فقط  ميخواست عشق کنه. وقتى متوجه شدم که داشتيم پروازمى کرديم ."
 و باخودش حرف زد:
" اگه به راه شد، و آومد سراغم ، پروازى نشونش بدم که کيف کنه ، شيشه ها را مى کشم پائين تا ازسرعت موها ش کَندِه بشه، تا بفهمه که پروازشوفه لت، يعنى چه، وبفهمه عبودکيه! "
خورشيد، بى هيچ مانعى همه جا را مى سوزاند. نخل هاى باردار، زير سنگينى " پَنگ " هاى خرمائى که که از زورگرما وشرجى، به شيره افتاه بودند، خم شده بود ن ، وتنها سايبان بارشان برگهاى درهمى بود که روى آن ها چتربازکرده بودند.
  بخار " رادياتور" ازدرز " کاپوت " مثل دودکش قطارهاى زغال سنگى بالامى زد و جان  شورولت  را همراه با رمق عبود تحليل مى برد. پا را روى ترمز گذاشت و به دنبال زمينى غير شنى، نگاهش را به همه جا چرخاند، وچون نيافت، ناچار، روى شن هاى نرم وداغ توقف کرد. کاپوت را که همچون آهنى گداخته بود بالازد. صندوق عقب را بازکرد وظرف آب را بيرون آورد، ومى رفت تا موتور

 را خنک کند که متوجه شد چرخ ديگرى پنچر شده است.
 مشتى نابکار قلبش را با تمام نيرو فشرد، ودرد بى تاب کننده اى تمامى سينه اش را در خود گرفت. ظرف آب ازدستش افتاد، سرش را روى تشک جلو، گذاشت وبا تتمه رمقش، خودش را بالا کشيد، دستش را به لب تشک بغل راننده  گرفت و تا روى صندلى زبيده به جلو خزيد، چرخى خورد، سرش را روى زانوى زبيده  گذاشت و چشمانش را به سقف شورولت دوخت ، جائي که کاسه سر جاسم را با تک تير " بِرنو "  چسبانده بودند. و از درز  چشمان بى فروغش روبه " خضر " نگاه کرد و به زور ناليد:
 " اى خضر ازشفاعتت گذشتم، ديوانه ام نکنى "
  " زبيده " با جمله ى:
" عبود، بيشتر اوقات  واقعن  جاسم بود، وبا رفتن او شهرازشهامت خالى شد."
 ازعبود تجليل کرد، تجليلى درسايه جاسم