شام آخر - علیرضا عطاران
شام آخر همانطور که از ميان انبوه ماشين ها می راند، دقت کرد به کسی نزند. تا همين جا هم سپر جلو و چراغ سمت چپ را خورد و خاکشیر کرده بود، و حالا مانده بود چطوری به زنش بگويد. سعی کرد سيگاری روشن کند و بهانه ای برای تصادفش پيدا کند. اما هر چه فکر کرد بهانه خوبی نيافت. آنوقت آنقدر دنده عوض کرد و مورچه وار رانندگی کرد تا توانست از ميان ترافیک خفه کننده شهر فرار کند و پيش از آنکه هوا کاملا تاريک بشود به خانه برسد. همينکه رسيد، سعی کرد ماشین را در نزديکترین محل کنار خیابان پارک کند. بعد دو شاخه گل سرخی که خريده بود برداشت و به سرعت وارد شد و خودش را به آسانسور رساند. احساس خستگی می کرد. نمی دانست چرا، اما این را می دانست که دلايل آن خیلی بودند. تازه همين امشب شانس آورد که پولش برای خرید همین دوشاخه گل کم نبود. حالا هم که می خواست با زنش بيرون شام بخورند، برایش سخت بود که باز هم زنش دست توی جیبش کند. دو سال پیش این شرايط را پیش بینی نمی کرد، چيزی که در تصورش بود زنی را پيدا کرده که هم جذاب است و امکانات مادی داشت، مهمتر از آن روابطی گسترده با تنی از ...