پست‌ها

نمایش پست‌ها از دسامبر, ۲۰۱۷

شعر

آفتاب، شرمگینانه می روید و کبوتران بال از خاکستر می تکانند دلها، وامانده در دستها می گریند و چشم ها، در چشم خانه های تاریک سراب می بینند پنجره ی بازِ کوچه تمامی خاطرات دنیا را مرور می کند. -- منصوره اشرافی

شعر

*رنگ* سرخ، اسطوره‌ست فراتر از گل وگیاه و خاطره آبی،  تبار شگفت‌انگیزترین کلام‌ها، واژه‌های نهفته سفید، هزار پاره‌ی تن با هزار قلب که دوست داشتن را تجربه می‌کند. -- منصوره اشرافی

شعر

. مردگان، زنجیر شده در مرگ اما، بی‌مرگ سرد و ساکت و صامت میان دروازه‌ی رویاها می‌نگرند ما را،                  در ابدیتی پایدار. -- منصوره اشرافی- از کتاب" مرگ خلاصه شد"

شعر

تنها ماهی می‌داند از حسرتِ آب مردن،                               چیست  ماهی نیستم  انسانی‌ام و هوایی که سر می‌کشم                         کفافم نمی‌دهد. -- منصوره اشرافی

شعر

*اختیار* چرخیدم  و زمان چرخید بر عمودِ نامطلق خویش  از نیمه‌ی روشن  به نیمه‌ی تاریکش و من، سعادت هستی را بر تغییرناپذیری ستارگان فراز سرم بنا کردم. -- منصوره اشرافی- از کتاب " نفس های پنهان"