پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژوئن, ۲۰۱۴

یک شعر از کتابم " دریغا از عشق"

یک شعر از کتابم " دریغا از عشق" " سوال" چیزی که تراویده از خامشای هر دیوار و باریده از ابرهای عاشق و پیچیده بر گیاه صحرایی و افتاده برخاک و روییده درذهن ملول ذره ذره اش با خاطرات درد و خون و شکفته با بهار, زندگی ست ? 10

شعری از کتاب " دریغا از عشق"

 شعری از کتاب " دریغا از عشق" ----------------------------------- زمان پیر می شود آنگه که شتابان از عبورم گذر می کند و من, لنگان لنگان در برابرش همواره جوان خواهم ماند

شعری از کتاب " دریغا از عشق"

 شعری از کتاب " دریغا از عشق" ----------------------------------- زمان پیر می شود آنگه که شتابان از عبورم گذر می کند و من, لنگان لنگان در برابرش همواره جوان خواهم ماند

یک شعر بی عنوان , از کتابم با عنوان " مرگ خلاصه شد "

یک شعر بی عنوان , از کتابم با عنوان " مرگ خلاصه شد " ______________________________ ___________ *** مردگان, زنجیر شده در مرگ اما, بی مرگ سرد و ساکت و صامت میان دروازه ی رویاها می نگرند ما را, در ابدیتی پایدار.

بخشی از مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»فدریکو گارسیا لورکا

پیشانی ِ سختی‌ست سنگ که رویاها در آن می‌نالند بی‌آب موّاج و بی‌سرو ِ یخ زده . گُرده‌یی‌ست سنگ، تا بار زمان را بکشد و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را . باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌ها که بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودند تا به سنگپاره‌ی پرتابی‌شان نرانند . سنگپاره‌یی که اندام‌های‌شان را در هم می‌شکند بی‌آن‌که به خون‌شان آغشته کند . ........ بخشی از مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»فدریکو گارسیا لورکا ترجمه احمد شاملو