اکتاویو پاز- ترجمه احمد شاملو "آزادی" کسانی از سرزمینمان سخن به میان آوردند من اما به سرزمینی تهیدست میاندیشیدم به مردمانی از خاک و نور به خیابانی و دیواری و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ و به آن سنگها میاندیشیدم که برهنه بر پای ایستادهاند در آب رود در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور. به آن چیزهای از یاد رفته میاندیشیدم که خاطرهام را زنده نگه میدارد، به آن چیزهای بیربط که هیچ کسشان فرا نمیخواند: به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابههنگام که زمان از ورای آنها به ما میگوید که ما را موجودیتی نیست و زمان تنها چیزی است که بازمیآفریند خاطرهها را و در سر میپروراند رویاها را. سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش: خاک و نوری که در زمان میزید. قافیهیی که با هر واژه میآمیزد: آزادی که مرا به مرگ میخواند، آزادی که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته. آزادی من به من لبخند زد همچون گردابی که در آن جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید. □ آزادی به بالها میماند به نسیمی که در میان برگها میوزد و بر گلی ساده آرام میگ...