"وارسی" زن همانطور که کنار خيابان نشسته بود با عجله يک يک کیسههای پلاستيک را که درون آنها پر از لباسهای درهم و برهم بود، وارسی میکرد. پسربچه و دختربچهای بالای سرش ايستاده و نظاره میکردند.زن نسبتا پیر بود و بچههایش لباسهای کثيف و ژندهای در برداشتند. زن هر پلاستيک را واژگون کرده روی آسفالتها و لباسها را با دقت ورانداز میکرد؛ آنهايی که به نظرش خوب بودند، دوباره درون پلاستيک میگذاشت. بعد که همهی پلاستيکها را زیر و رو کرد و لباسهای بهدرد بخور را درون آنها جای داد، يک دسته لباس اضافی و بهدرد نخور را کنار جوی آب گذاشت. همينطور داشتم تماشايش میکردم و او اصلا به اطرافش توجهی نداشت. بعد بچهها را ديدم پلاستيکها را بر دوش گرفته و به سرعت دور شدند. زن را هم نفهميدم به کدام طرف رفت. با خود گفتم لابد بچهها از اين که لباس تقريبا درست و حسابیتری گيرشان آمده خوشحال شدهاند. بعد به ذهنم رسيد که شاید يکی از آنها به ديگری خواهد گفت: ببين، این لباسها را دیگر نمیفروشيم، اونارو تنمون میکنیم. خیلی قشنگن، نه؟ فردای آن روز دوباره ديدمشان. همان لباسهای ژنده و کثي...