پست‌ها

شعرهایی به زبان ترکی از منصوره اشرافی با ترجمه علیرضا ذیحق

ترجمه ده  شعر از منصوره اشرافی  به ترکی آذربایجانی توسط علیرضا ذیحق در وبلاگ مارال یکی از شعر های ترجمه شده: «قیت لیق» گؤروشون جیره یه سالیب لار با خشینی ، گولوشونی ، قوجاغینی منیم پاییم ، بیر سامان چؤپودور یئلین قارشیندا . دؤزوم داغی یام بیر پارا کلمه کی آردیندا بیر قادین یاتیب انتیظار چکیری . بیر قادین کی حیاتینی جیره یه سالیبلار بیر قادین کی سئوگی سینی جیره یه باغلاییبلار . -- از کتاب  " دریغا از عشق " http://www.maral65.blogsky.com/1397 /04/13/post-309/

از کتاب شعرهای سکوت

تصویر
تاریکی، از دور دست ها تا اینجا                   همه چیز را در بر گرفته صداهای شب  را می شنوم آرام و پیوسته          بر کرانه های دور می غلتند و نرمه نرمه های موج وارش دلم را می برند              تا افق هایی                            که در راهند. منصوره اشرافی«شعرهای سکوت»، نشر آفتاب عکس از هنرمند عزیز  Reza Artman

شعری از کتاب، شعرهای سکوت

تصویر
بید و برکه و مهتاب،                       در خواب هوا، رها و پرنده         در قفس، دلش را می برد               تا دوردست های پرواز. -- منصوره اشرافی- کتاب « شعرهای سکوت» نشر آفتاب، نروژ، ۲۰۱۸

انهدام_ نصرت رحمانی

تصویر
«« بعضی ها در حاشیه زندگی شعر هم می گویند، من در حاشیه شعر زندگی هم می کنم» نصرت رحمانی «انهدام» این روزها این‌گونه‌ام ببین: دستم، چه کند پیش می‌رود  انگار شعر باکره‌ای را سروده‌ام پایم چه خسته می‌کشدم، گویی کت بسته از خم هر راه رفته‌ام تا زیر هر کجا حتی شنوده‌ام هر بار شیون تیر خلاص را ای دوست این روزها با هر که دوست می‌شوم احساس می‌کنم آن‌قدر دوست بوده‌ایم که دیگر وقت خیانت است انبوه غم حریم  حرمت خود را از دست داده است دیری‌ست هیچ کار ندارم مانند یک وزیر وقتی که هیچ کار نداری تو هیچ کاره‌ای من هیچ کاره‌ام: یعنی که شاعرم گیرم از این کنایه هیچ نفهمی این روزها این گونه‌ام: فرهادواره‌ای که تیشه‌ی خود را گم کرده است آغاز انهدام چنین است این‌گونه بود آغاز انقراض سلسله‌ی مردان یاران وقتی صدای حادثه خوابید بر گور من بنویسید: ـ یک جنگجو که نجنگید اما، ... شکست خورد.   (نصرت رحمانی)

شعر

تصویر
. ای شب، ای شب   نرم و سبکبال                می خرامی   در کنارم ای شب، ای اندوه جاوانه ی همیشگی ای تیره گی   مدام که مرا در خود پنهانی ای شب، آن هنگام که در خلوت های دورت ستاره ای رخشان،                       طلوع می کند و می بارد بر سینه خاک،                هم چون آذرخشی بی تاب جان بی قرار مرا                      نیز،                          دریاب. منصوره اشرافی- از کتاب " شعرهای سکوت" - نشر آفتاب 2018 نقاشی از ونسان ونگوگ

یک شعر

. از ایوان شب   آسمان را می نگرم مسیر نور   را                   می پویم تا   بدانم هنگام خواهش خفتن ام با صبح، چندین ستاره فرو افتاده بر خاک چندین ستاره،                     زاده شده. منصوره اشرافی از کتاب " شعرهای سکوت"

نگاهی به کتاب " دالان ها "ی ذهن اثری از منصوره اشرافی

رقص خنجر ها در دشتی مشوش / یادداشتی از علیرضا ذیحق منصوره اشرافي را با شعرها ، نقاشي ها و نقد و تحليل هاي ادبي اش مي شناختم و ولي با چهره ي داستانگويي اش هيچ آشنايي نداشتم . كتاب " دالان ها "ی ذهن   اما مرا با زاو يه اي ديگر از خلاقيت بديع او همراه نمود و تصويري ديدم از نسلي سوخته كه با آرمان هايش عجين بود و تاوان هاي سخت چون رگباري كوبنده هستي اش را از ريخت مي انداخت . " دالان ها " مجموعه اي از روايت هاي داستاني است كه برخي از نظر ساختاري چنان گيرا و تكنيكي كار شده كه قصه اي تمام عيار مي باشند و بعضي در حد روايت باقي مي مانند و اين نيز همگون خواسته هاي نويسنده است كه دوست داشته چنين باشد و بيشتر ازآن كه با فرم و ساختار درگير باشد به بيان آلامي بپردازد كه عمري در خفاي دل اش پرورانده است و حالا مي خواهد پروازش بدهد . " دالان ها " بيش از آن كه ما را با بن بست ها مواجه سازد به نوري تابان در انتها سوق مي دهد و انساني است كه اميد چون موجي در دل اش لبريز است و عليرغم همه ي ناكامي هاي نسلي كه روزگاري جوان بوده و تا چشم باز كرده رقص خنجرها را شاهد بود...