۲۶ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

یک شعر


صبح،
پاورچین پاورچین
می آید
شب،
قامت ترک خورده اش را
به ناباوری
دست می ساید
قطره ای نور
در پی آویختن از شاخه ای

می ربایدم خواب از چشم
و می آویزم چنگ،
گوشه ی پیراهن آفتاب را.
----
منصوره اشرافی
نقاشی از کلود مونه


۲۹ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

خبرگزاری کتاب ایران، سکوت سپری شده...


...در این کتاب 117 شعر کوتاه و بلند آورده شده که هیچ‌کدام نام ندارند و بر اساس عدد نامگذاری شده‌اند. شاید کسانی که به شاعرانگی زیاد علاقه دارند، نتوانند با این کتاب ارتباط برقرار کنند...
در اینجا کلمه "شاعرانگی" اشتباه است و جایگزین آن فرم" است.

۲۷ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

یک شعر




دستم پر از تاول زخم
وپیکرم آماج تیر های زهر آگین کینه
و بر گونه ام ،
سیلی سخت بی اعتمادی.
و من ،
این چنین
سر سخت و استوار
گام بر می دارم.
و من،
این چنین باید
زاده شوم.
این چنین سخت و پر درد
و پر آزمون.
بر مهر شان بوسه می زنم
و بر درد شان
اشک می ریزم
و بر دوستی کجشان
مغموم می شوم
چرا که ،
دوستشان دارم
چرا که ،
زخمم،
از بهر آنانست.
و من ،
چه شاد و سر فراز
چه عظیم
خویشتن را می بینم.
----
منصوره اشرافی - از کتاب " خورشید
من کجاست؟" منتشر شده در 1384

۲۱ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

از کتاب" دالان ها"


هر زندگی شکلی دارد. بعضی زندگی‌ها به شکل یک خط راست افقی است، بعضی‌ها اریب رو به بالا یا پایین، بعضی‌ها خط عمودی، بعضی‌ها خط شکسته، بعضی‌ها خطوط زیگزاگ، بعضی‌ها خط منحنی و بعضی زندگی‌ها دو سر خط‌شان به هم می‌رسند مثل یک دایره.
---
منصوره اشرافی- از کتاب" دالان ها"

۳۱ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

"شام" - کتاب " دالان ها"

"شام"
مرد ماهیتابه‌ی نیمرو را روی میز گذاشت. زن از گوشی موبایلش سمفونی «موزارت» را پخش می‌کرد. مرد دنبال شمع گشت. نداشتند. چراغ مطالعه‌ی کوچکی را آورد روی قفسه‌های کتاب ِ در اتاق نشیمن گذاشت و سرش را آن‌قدر به پایین خم کرد تا نورش کم و ملایم شود.
بعد نشستند، زیر آن نور ملایم، با موزارت که بی‌وقفه می‌نواخت، نیمروی دو نفره را خوردند.
--------
منصوره اشرافی- کتاب " دالان ها" نشر شورآفرین 1395


بخشی از روایت "آقای نویسنده " ار کتاب "دالان ها"



" آقای نویسنده"
یک
آخرین باری که با آقای نویسنده برخورد داشتم حدود یک سال پیش بود. وقتی ازش پرسیدم الان مشغول چه کاری است گفت چیزی می‌نویسم شبیه رساله. گفتم چرا رساله؟ گفت آخر من برگزیده شده‌ام و تمام. آنچه که باید برای پیروان‌ام به ارمغان بیاورم در این رساله خواهم نوشت. و من متوجه شدم که باز هم مثل همیشه حشیش اثر خودش را گذاشته و حسابی مغز آقای نویسنده به دوَران افتاده است. سر شام بود که حرف از موسیقی ایرانی بود و یکی از آهنگ‌های «ناظری» را می‌‌شنیدم. آقای نویسنده اعتراض خود را نسبت به صدای خواننده با در آوردن چند تا بع‌بع نشان داد و گفت که خرچران‌های دهاتی خیلی بهتر از «شجریان» می‌خوانند. به او توضیح دادم که الان خواننده شجریان نیست بلکه شهرام ناظری است. و بعد هم اضافه کردم که بهتر است وقتی از کسی خوشمان می‌آید زیاد بزرگش نکنیم و وقتی بدمان هم می‌آید شایسته نیست که او را با خاک یکسان کنیم و در حضیض قرار دهیم. گفت شما روشنفکرنما هستید و یکی از نشانه‌های روشنفکرنمایی طرفداری از شجریان است. گفتم من چندان از او خوشم نمی‌آید ولی صدایش را دوست دارم و برایم به‌عنوان هنرمند قابل احترام است.
آقای نویسنده که دَوَران مغزش با خوردن یک استکان کوچولوی مشروب شدت یافته بود به یک‌باره برافروخته شد و معترضانه گفت شما همه‌اش دوست دارید دیگران را تحقیر کنید و درحالی‌که وسایلش را درون کیفش می‌گذاشت گفت: بله من آدمی نارفیق، نامرد، حشیشی؛ زنباره و همه‌ی آن چیزهایی هستم که تصور می‌کنید. بله من بوی سگ می‌دهم و سپس در مقابل سکوت ما، دوباره گفت از من نخواهید اینجا بمانم، جای من اینجا نیست. کیفش را برداشت و تقریبا نیمه‌های شب بود که از خانه خارج شد. یکی دو ساعت بعد زنگ در به صدا در آمد. آقای نویسنده بود. بدون اینکه با کسی حرف بزند آهسته آمد کیفش را گوشه‌ای گذاشت و رختخواب شب‌های قبلش را پهن کرد و خوابید....
بخشی از روایت "آقای نویسنده " ار کتاب "دالان ها" - منصوره اشرافی

بخشی از مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»فدریکو گارسیا لورکا



پیشانی ِ سختی‌ست سنگ که رویاها در آن می‌نالند
بی‌آب موّاج و بی‌سرو ِ یخ زده.
گُرده‌یی‌ست سنگ، تا بار زمان را بکشد
و درختان اشکش را و نوارها و ستاره‌هایش را.

باران‌های تیره‌یی را دیده‌ام من دوان از پی موج‌ها
که بازوان بلند بیخته‌ی خویش برافراشته بودند
تا به سنگپاره‌ی پرتابی‌شان نرانند.
سنگپاره‌یی که اندام‌های‌شان را در هم می‌شکند بی‌آن‌که به
خون‌شان آغشته کند.

........

بخشی از مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه احمد شاملو

۳ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

از کتاب دالان ها



"وارسی"
زن همان‌طور که کنار خيابان نشسته بود با عجله يک يک کیسه‌های پلاستيک را که درون آنها پر از لباس‌های درهم و برهم بود، وارسی می‌کرد. پسربچه و دختربچه‌ای بالای سرش ايستاده و نظاره می‌کردند.زن نسبتا پیر بود و بچه‌هایش لباس‌های کثيف و ژنده‌ای در برداشتند. زن هر پلاستيک را واژگون کرده روی آسفالت‌ها و لباس‌ها را با دقت ورانداز می‌کرد؛ آنهايی که به نظرش خوب بودند، دوباره درون پلاستيک می‌گذاشت. بعد که همه‌ی پلاستيک‌ها را زیر و رو کرد و لباس‌های به‌درد بخور را درون آنها جای داد، يک دسته لباس اضافی و به‌درد نخور را کنار جوی آب گذاشت.
همين‌طور داشتم تماشايش می‌کردم و او اصلا به اطرافش توجهی نداشت.
بعد بچه‌ها را ديدم پلاستيک‌ها را بر دوش گرفته و به سرعت دور شدند. زن را هم نفهميدم به کدام طرف رفت. با خود گفتم لابد بچه‌ها از اين که لباس تقريبا درست و حسابی‌تری گيرشان آمده خوشحال شده‌اند. بعد به ذهنم رسيد که شاید يکی از آنها به ديگری خواهد گفت: ببين، این لباس‌ها را دیگر نمی‌فروشيم، اونارو تنمون می‌کنیم. خیلی قشنگن، نه؟
فردای آن روز دوباره ديدمشان. همان لباس‌های ژنده و کثيف ديروز تنشان بود و داشتند کارتون‌های خالی را از جلوی مغازه‌ها جمع می‌کردند.
------
منصوره اشرافی- از کتاب " دالان ها"

نشر شورآفرین 1395

۱ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

برج ایفل از نگاه رولان بارت


گى دو موپاسان اغلب در رستوران برج نهار می خورد، هرچند اعتنایى به غذا نداشت. او می گفت اینجا یگانه جایى در پاریس است که مجبور نیستم برج را ببینم. و این امر حقیقت دارد که باید در پاریس احتیاطهایى بی اندازه به عمل آورى تا برج ایفل را نبینى؛ هر فصلى که باشد، از خلال مِه و ابر، در روزهاى ابرى و آفتابى، در باران، هر جا که باشى، هر چشم اندازى از بامها و گنبدها یا شاخه هاى درختان باشد که تو را از آن جدا کند: برج حضور دارد؛ ادغام شده در زندگى روزمره، تا زمانى که دیگر صفت خاصى به آن نسبت ندهى و تصمیم بگیرى که موکّدانه آن را همچون صخرهاى یا رودخانهاى به عنوان پدیدهاى طبیعى به معناى حقیقى کلمه در نظرگیرى، که تا ابد مىتوان پرسید چه معنایى دارد اما وجودش مسلّم و بى چون و چراست. در عمل، نگاه هر پاریسى در زمانى از روز نمىتواند به برج نیفتد. از زمانى که نوشتن این سطور را آغاز کرده ام برج پیش رویم حضور دارد، درون قاب پنجره ام و درست در لحظه هاى که شب ژانویه آن را تیره و تار مى سازد و به ظاهر مى کوشد تا از نظر پنهانش کند و حضورش را انکار کند. دو شعاع باریک نور که دور سرش در حال چرخش اند به نرمى چشمک مى زنند و به بیرون مى تراوند، در تمامى طول این شب نیز آنجا خواهند بود و مرا از فراز پاریس به یک یک دوستانم که مى دانم در حال دیدن آنند پیوند خواهند زد.
برج ایفل نوشته رولان بارت ترجمه یوسف اباذرى



۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

نگاهی به کتاب " دالان ها"- یادداشتی علیرضا ذیحق


منصوره اشرافي را با شعرها ، نقاشي ها و نقد و تحليل هاي ادبي اش مي شناختم و ولي با چهره ي داستانگويي اش هيچ آشنايي نداشتم . كتاب " دالان ها " اما مرا با زاو يه اي ديگر از خلاقيت بديع او همراه نمود و تصويري ديدم از نسلي سوخته كه با آرمان هايش عجين بود و تاوان هاي سخت چون رگباري كوبنده هستي اش را از ريخت مي انداخت . " دالان ها " مجموعه اي از روايت هاي داستاني است كه برخي از نظر ساختاري چنان گيرا و تكنيكي كار شده كه قصه اي تمام عيار مي باشند و بعضي در حد روايت باقي مي مانند و اين نيز همگون خواسته هاي نويسنده است كه دوست داشته چنين باشد و بيشتر ازآن كه با فرم و ساختار درگير باشد به بيان آلامي بپردازد كه عمري در خفاي دل اش پرورانده است و حالا مي خواهد پروازش بدهد .
"
دالان ها " بيش از آن كه ما را با بن بست ها مواجه سازد به نوري تابان در انتها سوق مي دهد و انساني است كه اميد چون موجي در دل اش لبريز است و عليرغم همه ي ناكامي هاي نسلي كه روزگاري جوان بوده و تا چشم باز كرده رقص خنجرها را شاهد بوده است كه بر گرده ها فرود مي آمده و اگر امروزه روز بودني را شاهد است شانش و اتفاقي بيش نيست . 
منصوره اشرافي در " دالان ها " ما را از تو در توهاي راهي گذر مي دهد كه شاهد كتاب سوزان ها و گداختن روح و روان قبيله اي هستيم كه چشم و چراغ آينده بودند و حالا كه دنبالشان مي گردي جز اين كه بداني حتي استخوانهاشان نيز پودر شده اند چيزي دستت را نمي گيرد . اما همه ي كتاب اين نيست ورسالتي بس شگرف را بر دوش مي كشد و از زن ها چنان زيبا و عميق سخن مي گويد كه مثل شعله ي ماهي پرتلاطم ، كتاب را از نور مي آكَنَد . از مرداني سخن مي گويد كه به اغواي زنان مي انديشند بي آن كه به ظرافت روح آانان وقوف يابند ويا كه ب زخم و رملال دل آنها مرهمي باشند ." زناني كه زندگي را همچنان دوست داشته و دارند و چون وظيفه اي فراموش نشدني آن را به پايان مي رسانند ."
منصوره اشرافي در داستان " مردگان زنده " بي آن كه بخواهد از فلسفه نوشتن " دالان ها " سخن بگويد ناخود آگاه بر اساس ضرورت محتوايي چنين مي گويد :
"
سال هاي سال بود كه فقط با خودم حرف مي زدم . اما اكنون به يكباره مصمم شدم كه همه ي حرف هايم را بنويسم همه ي شرح ملال هايم را بنويسم چرا كه و قتي هيچ معنايي براي زندگي پيدا نمي كنم بايد زندگي هايي را بنويسم كه پر از معنا هستند . چرا كه بدين ترتيب شايد ديگر نيازي به جستجو براي يافتن معناي زندگي نخواهم داشت . شايد زندگي كردن محض خاطر ديگران ، از زندگي كردن محض خاطر خويشتن ، آسانتر باشد ..."
منصوره اشرافي ، شاعر ، نويسنده و نقاشي است كه به هربّعدي از خلاقيت اش نگاه مي كني با انبوهي فروزان از ستاره هايي روبرو هستي كه ماندگاري شان در درخشندگي تعهدي است كه بر پيشاني آنان تلأ لؤ دارد و هميشه حرفي از انسانيت برآنان جاري است . من در" دالانها " خلوت مي كردم و بعضي از نوشته ها ها را به خاطر نثر زيبا و محتوايي كه روح من را نشانه مي گرفت و آلام و شاديهايم را در آن مي ديدم چند باره مي خواندم و در هر خوانشي به عمقي ديگر دست مي يافتم . به قول نويسنده " مشوش شده و به جستجوي آرامش از دست رفته بر مي آمدم ." در" دالان ها " چنانچه نويسنده نيز متذكر شده " مرزي ميان خاطره ، رويا و واقعيت وجوندارد " و اين ويژگي سبب گرديده كه تو به گنجي دست يابي كه آسان آن را از دست ننهي . *
*دالان ها ، منصوره اشرافي ، چاپ اول : 1395، نشر شور آفرين – تهران 

** مطالب داخل گيومه از كتاب " دالان " هاست .


۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

کتاب " دالان ها"

دوستانی که راهی نمایشگاه کتاب می شوند این روزها، در صورت تمایل می توانند اکثر کتابهایم را از نشر شورآفرین در این آدرس تهیه کنند.
نشر شور آفرین- سالن 2 راهروی 4 غرفه 750
و نیز تهیه اینترنتی کتاب دالان ها از شهر کتاب:

خرید کتاب دالان ها نوشته منصوره اشرافی از انتشارات شور آفرین، در شهر کتاب آنلاین.داستان ایران، داستان های فارسی قرن 14
SHAHREKETABONLINE.COM

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گالری و فروش برخی از نقاشی هایم


چون معتقدم هنر هم، همانند کفش و لباس و کیف و گوشی موبایل و رستوران رفتن و غیره ، وجودش در زندگی انسان ضروری ست، به مدت محدودی(یک ماه)، برخی از نفاشی هایم که درین سایت است، در معرض فروش گذاشته ام
در مورد خرید آثار می توانید قیمت پیشنهادی خود را به صورت کامنت نهاده و یا به این آدرس ایمیل ارسال کنید:
ashrafi_mansoureh@yahoo.com
یا در اینجا پیغام بگذارید:
https://telegram.me/ashrafiMansoureh
MANSOUREHGALLERY.BLOGSPOT.COM|BY MANSOUREH ASHRAFI



۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

کتابهای من در نشر شور آفرین



کتابهای من در نشر شور آفرین:
دوستانی که راهی نمایشگاه کتاب می شوند این روزها، در صورت تمایل می توانند اکثر کتابهایم را از نشر شورآفرین در این آدرس تهیه کنند.
نشر شور آفرین- سالن 2 راهروی 4 غرفه 750
و اما کتایها: 
1- « دالان ها» 
2- « در جست و جوی هویت»
3-« فرشته ای در خانه»
4- «فریاد بلند عصیان»
5- « دریغا از عشق»
6- « نفس های پنهان»
7-« مرگ خلاصه شد»

خبرگزاری کتاب ایران - دالان ها



خبرگزاری کتاب ایران : «دالان‌ها»‌ مجموعه‌ای از روایت‌های منصوره اشرافی



متن خبر:

منصوره اشرافی، نویسنده و پژوهشگر مطرح کشورمان اظهار کرد: کتاب جدیدم که مجموعه‌ای از روایت‌ها و خرده‌روایت‌هایم است با نام «دالان‌ها» منتشر شده و در نمایشگاه کتاب تهران عرضه خواهد شد.
منصوره اشرافی - جلد کتاب
منصوره اشرافی - جلد کتاب
منصوره اشرافی به خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، گفت:‌ کتاب «دالان‌ها» مجموعه‌ای از روایت‌ها و خرده روایت‌هایم است که چند روزی است از سوی نشر شور‌آفرین منتشر شده و قرار است در نمایشگاه کتاب تهران عرضه شود. توضیح دقیقی درباره متن کتاب نمی‌توانم بدهم چراکه همه داستان‌ها از یک ساختار پیروی نمی‌کنند، برخی متن‌ها روایت‌گونه و داستانی هستند اما متن‌هایی با ساختار غیرداستانی نیز در کتاب وجود دارد.

وی ادامه داد: ...

۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

قاصدک - مهدی اخوان ثالث




فکر می کنم لازم باشد که توضیح بدهم "قاصدک" (قبل از پیدایش موبایل و اینترنت و مسنجرها و شبکه های اجتماعی)، نقش پیام رسانی داشته!
------
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما 
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
------
مهدی اخوان ثالث



۲۴ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تی اس الیوت







آوریل ستمگر ترین ماه هاست
گل های یاس را از زمین مرده می رویاند ،
خواست و خاطره را به هم می آمیزد ،
و ریشه های کرخت را با باران بهاری برمی انگیزد .
زمستان گرممان می داشت ،
خاک را از برفی نسیان بار می پوشاند ،
و اندک حیاتی را
به آوندهای خشکیده توشه می داد .
تابستان غافل‌گیرمان می‌ ساخت
از فراز اشتارن برگرسه
با رگباری از باران فرا می‌ رسید
ما در شبستان توقف می‌ کردیم
و آفتاب که می‌ شد
به راهمان می‌‌ رفتیم ؛
به هوفگارتن
و قهوه می‌ نوشیدیم
و ساعتی گفت‌ و گو می‌ کردیم.
------
تی اس الیوت - سرزمین‌هرز‌‌‌‌‌‌‌

ترجمه‌بهمن‌شعله‌ور

۶ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

اکتاویو پاز






در ایوان بق بقو می کند مرغکی
سکه ای فرو غلتیده در قلکی
پرهایش نسیمی کوتاه
که در قیقاژی محو می شود ناگاه
شاید هم نه مرغکی ست در کار، نه مردی
که منم نشسته در ایوان .
--------
اکتاویو پاز- ترجمه سعید سعیدپور
متن اصلی شعر:
In the patio a bird squawks,
A penny in a money box.
Its feathers are a little air,
And vanish in a sudden flare.
Perhaps there's no bird, and no man
That one in the patio where I am.