۸ آبان ۱۳۸۹

نگاهی به کوندرا


Max Ernst. Eve, the Only One Left to Us. 1925. Oil on plaster on cardboard. 50 x 35 cm. Private collection



منصوره اشرافی
            

فلسفه و ادبيات پيوند های نامرئی و جدايی ناپذير با هم داشته و دارند و اين پيوند­ها زمانی پررنگ و گاهی اوقات بسيار کمرنگ رخ می­نمايند. هميشه هر نوشته ادبی حتی مبتذل ترين آنها در ذات خود مروج ايده و نظر خاصی می­تواند باشد و چه بسا می­توان گفت، ادبيات گاه آگاهانه و زمانی ناآگاهانه در خدمت فلسفه بوده است. نويسندگان و شاعران صاحب اندیشه، در واقع فيلسوفانی بزرگ و یا کوچک هستند که برای ترويج نظريات خود به آ ن رنگ و لعاب دلپذير و مطلوبی می دهند؛ و در واقع به طورغير مستقيم آن را بيان مي­کنند و در این میان کوندرا را می­توان جزو فلاسفه ای دانست که حرفی برای گفتن دارند.
هرچند که گفتن از کوندرا بسی دشوار است. هر چند که  مورد كوندرا جاي سخن و تامل بسيار است  اما اين اندك نوشته را شايد بتوان مقدمه اي کوچک دانست براي ورود به جهاني كه او ساخته و پرداخته است.
نگاه او به جهان وهستي وآدميان به گونه اي متفاوت است واين تفاوت نيازمند كنكاش و تعمق بسیار است. كوندرا را همه جا نمي­شود خواند. مثلا وقتي در اتوبوس رهسپار مقصدي هستي؛ ويا در مطب پزشكي در انتظار نشسته اي…
كوندرا را فقط بايد زماني خواند كه مختص كوندرا باشد. براي خواندن آثار وی بايد وقت گذاشت زيرا، آن نگاشته ها براي پر كردن اوقات بيكاري نيست، در غير اين صورت آنچه را كه مي خواني يا پيش پا افتاده و مبتذل خواهي يافت و يا اينكه مطالبي بي سر و ته.
كتابهاي كوندرا، رمانهاي سرگرم كننده اي نيستند كه براي پر كردن اوقات فراغت مورد استفاده قرار گيرند.
 به قول خودش،" رمان نویس به خواننده می­آموزد که دنیا را به مثابه یک پرسش ادراک کند. من از  کلمات بدبینی و خوش بینی خسته شده­ام. رمان روي چيزی پا فشاری نمي كند، رمان جستجو و پرسش هايي را مطرح مي­كند... من داستان می­سازم. یکی را با دیگری مواجه و از این طریق پرسش­هایی را مطرح می­کنم."
خواندن كوندرا همراه با آمادگي ذهني و تمركز فكري ميسر مي­شود، درغير اين صورت خواننده با يك سري پرسشهايي روبرو ميشود كه به دنبال پاسخ آن گشتن، وقت تلف كردن است، زيرا كوندراي داستان نويس (به معناي اخص آن) وقايع نگار زندگي قهرمانان خود نيست؛ بلكه در نوشته هاي خود چراهايي را كه وجود دارند و دغدغه هايي را كه روح آدمي با آن دست به گريبان است، نشان مي­دهد.
پس هيچ گاه از ياد نبريم كه كوندرا خواندن، سرگرمي نيست، بلكه سر در گم شدن در كلافي است به نام هستي. و رودر رو شدن با واقعيت­هايي به سنگيني هستي و به سبكي نيستي و مرگ.
اگر مجاز باشيم كه رمان را به گونه اي شعر تشبيه نماييم؛ رمان­هاي كوندرا را مي­توان رباعي­هايي دانست؛ كه گاه درميان آن ابياتي ناب مثل بار هستي مي­درخشد.
شخصيت­ها در كتابهاي او به گونه اي به خواننده شناسانده مي­شوند كه گويي زمان درازي را با وي پيموده اند؛ هر چند كه كوندرا ــ به دور از هرگونه زياده  گويي ــ  فقط جلوه هاي خاصي از زندگي آنان را نمايانده است، جلوه هايي برجسته و برشها یي كوتاه از زندگي كه گويي تمامي زندگي آنان در اين  جلوه­ها خلاصه گرديده است.
رمان نويسان بزرگ در گذشته، دقايق و لحظات بي شماري از زندگي شخصيتهايشان را باز گو كرده اند. گاه حتي به توصيف چهره و لباس آنان نيز با دقت تمام پر داخته اند. گاه اشيايي را كه با آن سروكار داشته اند را نيز توصيف نموده اند و نيز توصيف مناظرو جغرافياي اطراف، كه كم به چشم نمي­خورد.
اما كوندرا به گونه اي خاص از تمام اينها دوري جسته است. او به گونه اي قهرمانان داستانهايش را ساخته و پرداخته است كه گويي قصيده اي بلند  را در چهار چوب يك رباعي گنجانده است وچه جالب چند مصرع كوتاه بار عظيم معاني فلسفي را بر دوش مي­كشند. او هر گز به شرح جزييات نمي­پردازد، جزييات در كنار بستر اصلي جريانات، بدون بازگو شدن روان هستند.

خود او مي­گويد: "رمان او را بايد كلمه به كلمه خواند و از هيچ سطري ناخوانده عبور نكرد."

براستي  کهِ«بار هستي»كوندرا بقدري تاثيرگذار و عميق است كه انسان با خواندن آن از اين همه سرگشتگي و غربت و بي پناهي انسان بر خود مي­لرزد و حس غريبي همچون سنگيني بار هستي را در اعماق وجودش به كنكاش مي نشيند. تلخي اين رمان روح آدمي را به گريستن وا مي­دارد. هر يك از شخصيتهاي اين رمان في الواقع بار سنگين هستي را به تنهايي بر دوش مي كشند.
بار هستی، بار روح آدمی ست. کوندار نوشته، که سبکی روح باعث دور شدن بشر از زندگی زمینی و جدا شدن او از زمین و سنگینی روح او سبب زمینی تر شدن او می­شود. تمایل افراد بشر به این است که عشق خود را، چیزی دارای سنگینی در زندگی ببینند که بدون عشق زندگی ممکن نیست. او در این رمان با انتقاد از کمونیست های کشورش آنها را باعث بدبختی مردم چک می­داند. او در بخشی دیگر از رمان، موسیقی بتهوون و تفکر پارمنیدس را با هم  مقایسه می کند و می نویسد که بتهوون عبارت "ضروری است" را که معنای جدیت تصمیم گیری را نشان می دهد در موسیقی اش به صورت کوارتت جدی در آورده و درواقع سبکی را به سنگینی تبدیل کرده است. این تبدیل به نظر پارمنیدس تبدیل مثبت به منفی ست.
به گفته خودش، ارزش رمان در آشکار سازی امکان­هایی از وجود است که پیش­تر بدان روشنی دیده نشده­اند. به دیگر سخن، رمان از آنچه در هر یک از ماست، پرده بر می­دارد. نگارش رمان اعترافات نویسنده نیست، بلکه جست و جو و کاوش زندگی بشری ست که در دام جهان گرفتار شده  است..
او آدمها را برحسب نوع نیازی که به نگاه دیگران دارند به چهار گروه تقسیم می­کند. گروه اول نیاز به نگاه عموم دارند. گروه دوم احتیاج به توجه تعداد زیادی از آشنایان خود دارند. دسته سوم کسانی هستند که احتیاج به پرتو چشمان یار دلخواه خود دارند. گروه آخر به نگاه موجودات خیالی نیازمندند. شخصیت های رمان وی هر کدام در یکی از این چهار گروه جای گرفته­اند.
رمان بار هستی  او از پیوند شخصیت ها با مفاهیم فلسفی تصویری زیبا و عمیق از هستی بشر را نشان می دهد. سبک نگارش رمان پیچیده نیست و زمان حوادث و شخصیت های داستان باعث پیچیده شدن محتوای آن نشده است
آدمها در بار هستی، ترزا، توما، سابینا و فرانس، همه در نوسانی میان نیمه ی سبک و نیمه سنگین هستی،  میان پذیرش بار هستی یا شانه خالی کردن از آن معلق هستند.  ترزا بدنبال همبستگی میان تن و روان در زندگیش با توما، به دنبال عشق و به دنبال گریز از همشکلی با جامعه ی توتالیتر. و سابینای هنرمند تنها به دنبال گریز از همشکلی، نه با پذیرش بار که گریز به نیمه ی سبک هستی است.

به نظر سابینا، «در حقیقت زیستن و به خود و دیگران دروغ نگفتن، تنها در صورتی امکان پذیر است که انسان با مردم زندگی نکند. به محض اینکه بدانیم کسی شاهد کارهای ما ست، خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظاره گر تطبیق می دهیم و دیگر هیچ یک از کارهایمان صادقانه نیست. با دیگران تماس داشتن و به دیگران اندیشیدن در دروغ زیستن است.»
رمانها ي كوندرا در عین طنز گونگی بسيار تلخ و غريب اند. احساس يگانگي و آشنايي ديرينه عجيبي ميان خواننده  و شخصيت­هاي رمان دست مي­دهد كه شگفت آور است. درون مایه رمانهای وی را دارای دو وجه می­توان دانست، یکی وجه طنز و شوخی و وجه دیگر آن تیرگی و جبر زندگی.
طنز در آثار وی جای ویژه ای دارد. کو ندرا می­گوید، " در طول وحشت استالینیست بود که ارزش شوخی را فهمیدم. آن وقت­ها بیست سالم بود. حس شوخ طبعی علامت اطمینان بخشی برای شناختن افراد  بود. از آن موقع، از دنیایی که دارد حس شوخ طبعی­اش را از دست می دهد به وحشت افتادم."
در رمانهاي او در زير لايه به ظاهر آرام زندگي كه درجريان است؛ واقعيتي تلخ و گزنده با خواننده همراه مي­شود؛ واقعيتي آنچنان تلخ كه خواننده در پايان، در خود به گريستن واداشته خواهد شد.
"بار هستي " حكايت تلخ كامي هستي یی ست؛ كه در پس زندگي به ظاهر شيرين شخصيت هاي آن، نهفته است. آنان هيچ گاه از آنچه كه بر ايشان مي­گذرد گلايه اي نمي كنند، اما طعم تلخ هستي­شان را ؛ توي خواننده؛ احساس مي­كني.
اگر بار هستی یک رمان فلسفی و اگر "کلاه کلمنتیس" یک شبه رمان فلسفی،اجتماعی ست، "شوخی" روانشناسی انسان در جامعه بسته است. در شوخی ترس و تنهایی در رژیمهای توتالیتر، بدبینی، تقدیرگرایی، پناه بردن های به عشق یا تصور عشق  و تلخی تصویر شده است.
 اين تلخي همان چيزي است كه در تمام رژيمهاي تو تاليتري در زندگي افراد موج مي­زند در حالي كه آنها مي پندارند كه خوش بختند، ولی مرگ تنها راه گريز آنان از اين اجبار زيستن است. زندگي هايي كه فنا مي­شوند و انسانهايي كه نابود مي­گردند، بدون آنكه نابودي و مرگشان كوچكترين حس ترحمي در تو برانگيزد. چرا كه آنان در دايره اي محصورند، كه هيچ چيز آن خودخواسته نيست، و نه راه گريزي در آن متصور است.
انسانها حتی اگر واژه «توتالتیاریسم» را نشنیده باشند ترس  سایه افکنده در رژیمهای توتالیتر بر آدمیان را  دیده یا احساس کرده­اند. سلطه فراگیر و مطلق بر همه شئون مردمان از اخلاق شخصی تا اخلاق اجتماعی از سیاست و اقتصاد گرفته تا، باورهای عمومی و حتی تاریخ چیزی است که بشر امروز اگر در «آلمان هیتلر» در «شوروی استالین» و در«ایتالیای موسیلینی» زیسته باشد آنرا به تمامی  تجربه کرده است.
در رژیم های توتالیتر، کلیشه است که بر جامعه، فرد، روابط و مناسبات زندگی حکمفرمایی می­کند. حتی زبان را هم از آن گریزی نیست. وقتی که واژه­ها کلیشه ای می­شوند، وقتی که سیاست کلیشه ای است، سکوت پدیده ای می­شود تحمیل شده و آنگاه است که انتخاب از بین می­رود. و وقتی جهان زبانی از بین برود یعنی جهان من، جهان هوین و فردیت از بین رفته است، چرا که جهان من همان جهان زبانی من است .
كوندرا در رمانهايش رنج انسان را با تمام ابعاد آن، چنان ساده ودر عین حال پيچيده به گونه ای طنز مانند ارائه مي­دهد كه گاه در نگاه اول و به ظاهر، قابل رويت  نيست. او رنج هستي و درك فلسفه وجودي از انسان را نه در قالب كلمات خشك و پيچيده فلسفي؛ بلكه در لفافه اي نازك و ظريف از ظنزي بسيار گزنده ارائه مي­دهد.
در منظر نگاه شخصيت­هاي رمانهايش زندگي تفسيرهاي گوناگون  و متضاد مي­يابد. براستي زندگي در نگاه كوندرا چه چيزي  مي­تواند باشد؟ سراسر رنجي كه در فنا به نهايت مي­رسد؟
ديدگاه ­هاي او در پس كلماتي است كه بر زبان قهرمانانش جاري مي­شود و اين مجال اندك را يارايش نيست كه به آن پرداخته شود. اما به اجمال مي توان گفت كه رمان­هاي كوندرا، حكايت  فنا شدن و مرگ و نيستي است؛ فنا شدن انسانهايي كه بازيچه اي بيش نبوده اند؛ بازيچه قدرت؛ سياست و سرنوشت.
انسانهايي كه از همان آغاز راه، رو به سوي سراشيبي هستن دو خواننده در پس لايه نازك خوشبختي آنان؛ به گونه اي رمز آلود عمق فاجعه را احساس مي­كند. فاجعه نابودي انسان  و انسانيت بويژه در نظام­هاي تك حزبي.
اغلب افراد در رمانهاي او داراي چند شخصيت هستند، آنگونه كه فكر مي­كنند، نيستند و آنگونه كه هستند، در زمان و مكان ديگر، خلاف آن رفتار مي کنند. "يارو ميل"در رمان "زندگی جای دیگریست"، پروفسور "اناريوس"در رمان جاودانگی، "سابينا"، "فرانس"، و"توما" در رمان "بار هستی" و تقریبا تمام قهرمانان داستانهای "عشق های خند ه دار"  و...همه آنان در بازي سرنوشت مقهور و بازنده اند.
 در اینجا این سوال پیش می آید که آیا این نظامهای توتالیتر و دیکتاتوری هستند که افراد را چند شخصیتی بار می­آورند؟ همانگونه که خود نظامهای دیکتاتوری نیز دارای چند وجه هستند. وجه خنده فرشتگان و وجه شیطان.
"تو تالیتریسم نه تنها جهنم است، بلکه رویای بهشت هم هست."
دررمان" جاودانگی" همه اندیشه های کوندرا به نحو موکدتر و با ابعادی تازه مطرح می­شود. کوندرا  در آن رمان در بیان شرایط زندگی انسان امروز بیشتر به شرایط اجتماعی غرب نظر دارد. در واقع وی، نقاط منفی مشترک دمکراسی غرب و کمونیسم شرق را پس از سالها زندگی در غرب کشف کرده است.
در بخش نخست رمان که عنوان آن "صورت " است، مهم ترین نکته مطرح شده از میان رفتن تفاوت فردی و شکسته شدن حریم خصوصی شخصی است. کوندرا همیشه بر این مسله انگشت گذاشته است که چگونه در نظام های تو تالیتر، فردیت و خلوت فرد مورد تهاجم قرار می گیرد . او در رمان " جاو دانگی" نشان می­دهد که جامعه غربی نیز به شیوه خاص خود به حریم زندگی خصوصی افراد تعدی می­کند.

کوندرا در مصاحبه ای که با "یان ماک ایوان" داشته در فراز­هایی چنین گفته است،" آنچه در درون جوامع توتالیتر اتفاق می­افتد فضاحتهای سیاسی نیست، بلکه فضاحت های مردم شناختی است. سوال برای من اینگونه مطرح بود که قابلیتهای انسان تا چه حد است ؟ ... این حقیقت آشکار را به فراموشی می­سپارند که نظا م سیاسی نمی­تواند کاری فراتر از قابلیت­های مردمان انجام دهد. اگر انسان توانایی کشتن نداشت، هیچ رژیم سیاسی نمی­توانست جنگ افروزی کند،...اما انسان می­تواند بکشد. از این جهت همیشه در پس مساله سیاسی، مسله مردم شناختی، مسله حدود قابلیت­های انسان وجود دارد."

انسانهایی که او آفریده است همچون دو روی یک سکه اند. تضاد، وجه غالب شخصیت همه آنهاست. مگر نه این است که انسان آمیزه ای از نیکی و بدی، از خیر و شر و از انسانیت تا حیوان است؟ بوف کور صادق هدایت را به یاد می آورم . زن لکاته و زن اثیری. یک چهره  با دو شخصیت متضاد. پیر مرد خنز پنزری گاه در اوج و گاه در حضیض. دو نمود در پشت یک صورت...
 کوندرا قبل از این که یک رمان نویس باشد یک روانشناس و یک مردم شناس است او با تردستی تمام به کاویدن ابعاد وجود آدمی می­پردازد و با مهارت، ضمیر پنهان فرد را آشکار می­سازد. ضمیر پنهانی که همه سعی دارند عیان نشود و کوندرا با بی رحمی تمام آن را در جلوی چشم می­آورد و به خوبی نشان می­دهد که انسان مجوعه  تضاد هاست، تضادهای پایان ناپذیر.
آدمهای او در نوسانی دائم میان دو قطب خوبی و بدی، خیر و شر هستند. آمیزه­ای از درست و نادرست، نه مثبت و نه منفی، چیزی سرگردان میان این دو. اگر خوبی و بدی را دو قطب به حساب بیاوریم انسانهای کوندرا به  واقع انسانهایی هستند که نا گزیرند. همیشه باید آنچه را انجام دهند که مقدر است، همیشه باید آنچه که بشود می­شود، همه آنها بار ناگزیری را بر دوش می­کشند. آنها در برابر بدی هیچگونه تلاشی نمی­کنند همانگونه که در برابر خوبی.
گویی بازیگری هستند که فی الواقع وارد صحنه تاتر زندگی شده اند بدون هیچ آگاهی از نقش خود و بدون فرصتی برای اندیشیدن به خوب و بد آنچه که رخ می دهد.
از منظر نگاه  کوندرا زندگی بازیی بیش نیست. نه قهرمانی وجود دارد و نه انسانهای والا با ارزش های متمایز. او ابر مرد نمی آفریند بلکه ابر مردان را نیز در خلوتشان  به کنکاش و کاوش می­نشیند.  زندگی چیزی جز بازی و شوخی نیست، بازیی مرگ آور و شوخی ای تلخ.
در ابعاد وجود و روحتان کاوش کنید اگر با خود رو راست باشید اگر شخصیت های نهان خود را بشناسید، خواهید توانست آنچه که او می­نویسد درک کنید.
" آرزو های کودکانه در برابر تمام گرفتاری­های ذهن بالغ مقاومت می­کنند و اغلب تا سنین جا افتادگی باقی می­مانند."
کوندرا می­گوید:"مرگ يك اتفاق بسيا ر ساده است كه به آساني رخ مي­دهد مثل تمام اتفاقات ديگر"  *
او از کسانی است که توتالیاریستم را تجربه کرده است. در یک رژیم توتالیتر زیسته است و حتی روزهایی، سخت به آرمانها آن رژیم باور داشته است. و سر انجام آن گاه که رویای آزادی جای خود را به توتالیاریستم داده، می خواهد بداند چگونه این رویا به توتالیتاریسم بدل شده است. می خواهد بداند که حاکمان با چه ابزاری بر روح و ذهن انسانها سلطه ای اینچنین مطلق و فراگیر یافته اند و می خواهد بداند که چگونه کسانی که روزی برای آزادی به خیابانها ریخته اند امروز تقدیس گر قدرت شده اند.
انسانها از آن رو تقدیس گر قدرتند و تسلیم در مقابل آن که فراموش کرده اند و یا خواسته اند که فراموش کنند . حافظه ی جمعی آدمها بگونه ای شگفت و باور نکردنی دستکاری شده است.
كوندرا خود هنر مندي است قرباني شده سياست؛ اما به گونه اي ظريف و هنرمندانه از سياست دوري کرده و آن را بازي احمقانه اي بيش نمي­داند. او در تفكر به چند و چون جهان هستي روي آورده با نگاهي تلخ و ديدگاهي تيره؛ اما سايه سياست بر نوشته­هاي او ديده مي­شود چرا که دغدغه توتاليتاريسم او را رها نمي­كند.
در واقع می­توان گفت : شخصیت­هایی که کوندرا در داستانهایش آفریده است، غالبا شبیه الگوهای کوچک نظام توتالیتر هستند.
و در نهايت كو ندرا را فقط بايد خواند و اندیشه کرد و دوباره خواند. كوندرا براي هميشه خواندني باقي خواهد ماند.


    *نقل قولها از کوندرا از گفتگوی وی با فلیپ راسو مصاحبه با یان ماک ایوان _کلاه کلمانتیس_تر جمه احمد میر علایی

هیچ نظری موجود نیست: