۱۰ آذر ۱۳۸۹

تاریخ




An arc of light, the arc of imagination by Mehrsan Javan

قباد آذرآیین


حالا همه کاسه کوزه ها را سر من بشکنید. من که کف دستم را بو نکرده بودم که کار به این جا می کشد. گفتم احضارش می کنند اداره. چشم ترسی بهش می دهند. تذکری و تعهدی و احیانن درج در پرونده ، بعد هم بهش می گویند تو به خیر و ما هم به سلامت وآب ها از آسیاب می افتد. بلا تشبیه علم غیب که نداشتم. تازه مگر من آزار دارم که کسی را بیندازم تو هچل یا پاپوش براش درست بکنم ؟..این ها همه به جای خود. خداییش اگر معقول سرش را می انداخت پایین مثل بقیه کارش را می کرد، می رفت سر کلاس، درسش را می داد و می زد بیرون می رفت دنبال کار و زندگیش کی بهش گیر می داد؟..نمونه اش همین باقریان . جغرافی درس می دهد. چرا کسی به ایشان پیله نمی کند؟..بنده ی خدا را دست می  انداخت اسمش را گذاشته بود آقای چخ بختیار..دفتر بی خط...عضو حزب باد..می نشست رو به روش بشکن می زد و می گفت آسه  برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه!
من شده بودم چوب دوسر ان.نمی دانستم به ساز اداره برقصم یا بابت ریدمان مزدک خان حرص و جوش بخورم.از اداره یک بند نامه محرمانه می آمد که تو آن جا مدیری یا مترسک سر جالیز.. مزدک!..هوم!. اصلن این ها خانوادتن یک چیزیشان می شد. گور به گور بشوی مرد با این اسم گذاشتنت رو بچه!
خداییش ، خوب است چند مرتبه کشیده باشمش کنار، پدرانه نصیحتش کرده باشم که جانم، عزیزم، پسر گلم، به خدا پی بد راهی افتادی. این راه نیست چا ه است. گفتم تو فکر می کنی فردا روزگرفتند دهنت را سرویس کردند، کی پشتیت در می اید؟ کی بهت می گوید دست مریزاد؟ این گاگول ها؟!کور خواندی داداش..ما این موها را تو آسیاب سفید نکردیم. این مردم آدم را به میلیون می خرند به یک پول سیاه می فروشند. همین مردم از صبح تا ظهر گلوی خودشان را پاره می کردند که زنده باد فلانی، عصرش داد می زدند مرگ بر فلانی..ما این چیزها را دیدیم جوان، با همین جفت چشم های کورشده مان.. خوب که به حرف هام گوش داد فکرمی کنید چی جوابم داد؟ شما به وظیفه تان عمل کنید آقا..یکی دو بار بی هوا در کلاسش را هل داده بودم و رفته بودم داخل. لابد می گویید کار درستی نکردم. می گویید کارم دور از ادب بوده. خودم این چیزها را فوت آبم آقایان. .اما آخر چه خاکی می توانستم به سرم بریزم؟..تازه بچه ها هم هووم کردند.گفتم بچه ها..نمی دانم این بابا چه جادو جنبلی می کرد که بچه ها جیکشان درنمی امد همان فضول هایی که باقی دبیرها را پاک عاصی کرده بودند سر کلاس این بابا مثل موشی که نشسته باشد رو قالب صابون، مرتب و دست به سینه می نشستند و دو تا گوش داشتند دوتا هم قرض می کردند و می رفتند تو بحر حرف هاش. صدا از دیوار در می آمد از آن ها در نمی امد. آن هم سر چه زنگی؟..تاریخ.!..هوم!..کی این روزها کی برای تاریخ تره خورد می کند آقا؟...حرام اگر تو هیچ مراسمی قدم می گذاشت..بهش می گفتم پسرم ظاهر قضیه را حفظ کن باقی ریدما ل هات را من رفع و رجوع می کنم. می گفتم مردم عقلشان به چشمشان است.کی تو دل آدم سرکشیده؟
حالا شما همه کاسه کوزه ها را بشکنید رو سرمن.آخر من که آزار نداشتم. کف دستم را هم بو نکرده بودم که کار به این جا می کشد..روزم کور!                                            

 

هیچ نظری موجود نیست: