۱۰ آذر ۱۳۸۹

نقدي بر شعر سيد علي صالحي (تا دفتر هفدهم)




                                                          photo by mehrsan javan-  Get rest, some moments



عليرضا بخشعلي



"پرنده هي پرنده بي پروا !

در پي آن فوج گم شده بر مه آشيانه مساز !

من ساختم_باد آمد و همه روياها را با خود برد."


قد كلمات من به حضرت واژه نمي رسد اما خيلي وقت است كه دوست دارم اگر از سر گستاخي نباشد در باره ايشان مطلبي بنويسم. تناسبي با زمانه نبود و چون هر سخن در اين روزگار محل خويش را مي طلبد موقعيت آن پيش نيامد تا امروز.
 براي  بهتر شناختن استاد سيد علي صالحي شاعر معاصر ابتدا بايد تكليف خودمان را به عنوان مقدمه هم شده  با دو فلسفه امانيسم و انديويدوآليسم  در ادبيات فارسي به خصوص در شعر كلاسيك مشخص كنيم. زيرا سبك ها و فلسفه ها ابزار هاي برسي ما هستند و بدون اين ابزار ها ما نمي توانيم كاربري و استفاده اي را كه بايد از آثار گذشتگان مان ببريم  و فرق ما با آيندگان كه مي آيند در همين است چرا كه آنها ابزارهاي دقيق تري براي موشكافي و نگاه به موجوديت خود دارند. اگر كسي منكر اين قضيه مي شود و به مطلق بافي روي مي آورد بايد بگويم ناخودآگاه از زمانه خود متاثر است حقيقت اين است همان مقدار من ايراني از فرهنگ اساطيري خود  مي دانم كه شايد هم بيشتر از فرهنگ قوم ماياها در آمريكا _اما آنچه مرا وا مي دارد كه هويت گذشته خود را به دور از احساس ملي گرايي با آن ارتباط بر قرار كنم و آن را از خود بدانم غني بودن و توانمند بودن گذشته من است با هويت واقعي انساني من ارتباط دارد نه چيز ديگري كه اگر باشد تعصب كور كورانه است. 
پس اين دو سبك از قديم در ادبيات ما اما نه به اين اصطلاحات و تقسيم بندي وجود داشته است اگر بخواهم توضيحي درباره شان بنويسم بايد آنها را از خود كنم كه بتوانم به وسيله اين ابزار ها ارتباط برقرار سازم.هر دو فلسفه در فرهنگ ما به كلمه جان يا به تعبيري مسيح سمبليك وفا دارند.
انديويدوآليسم به روح انسان كه آن را مقدس مي شمارد و در حضرت مسيح نمود كامل آن را مي توان ديد و به انسان سازي مي پردازد و جسم انساني را پست مي شمارد و از آن گاه به سگ نفس تعبير مي كند و  عشق را سر چشمه همه چيز مي پندارد و آشنا با روح انساني در نهايت به روانشناسي و روانكاوي مي پردازد يا دقيق تر بگويم به پسيكاناليسم  ختم مي شود كه چهره فريدالدين عطار را من اينگونه مي بينم كه با تمام حشمت و توانمندي مالي خود در پشت ميز طبابت نشسته و به بيماران جسمي دارو هاي گياهي مي دهد و به بيماران روحي و رواني متناسب با حالشان غزل مي بخشد تا در طول روز آن را بخوانند يا برايشان خوانده شود  و غزليات فريدالدين عطار را به عنوان يك مثال كامل و كلاسيك از انديويدوآليسم كه به پسيكاناليسم ختم شده است در ادبيات ما مي توان ديد.
 اما امانيسم با جسم خاكي به گونه اي انساني كنار مي آيد و به نمود بيروني رفتار و احساس انسان با هم نوع مي پردازد همچنين به عقل و منطق نزديكتر است و دوست داشتن را بر خاسته از روح انسان و مجزا از عشق مي داند و به عشق در مفهوم طبيعي آن در بيشتر اوقات قناعت مي كند در غزليات سعدي نمود كامل امانيسم اخلاقي رعايت شده است هرجند كه آن را عرفان نمي شمارند اما به عقيده من آن نيز نوع ديگري از عرفان است كه در شعر به موسيقايي غني رسيده است و قادر مي باشد جهان بيني خود را نه به كمك بايد و نبايد ها بلكه به توانمندي غزل به مخاطب خود القا كند در اين جهان بيني  انسان رنج جهان خاكي را پذيرا مي شود و مي توان امانيسم را سايه مسيح يا جان بر خاك دانست.
البته بايد توجه داشت نگاه ادبيات كلاسيك ما به مسيح با ادبيات مسيحي متفاوت است آن تعبير مطلق كه از انسان در ادبيات مسيحيت به خصوص كاتوليك ارائه مي شود به خاطر اينكه هويت انسان در شعر و در غزل در حال تغيير است انسان موجودي متحرك و در حال شدن هميشه در نظر گرفته مي شود و موتور اين حركت در نهاد انسان و با ترس از  خدا و قهر محبت او اجين است.
با اينكه ادبيات امانيستي كمتر به تغيير در جوامع  مي انديشد اما امانيسم قويترين تيغ برنده در برابر فاشيسم است. در يك جامعه سالم ادبيات و فرهنگ عام ادبيات مبتني بر ادبيات امانيستي است و فرهنگ خواص به انديويدوآليسم متكي است همين است كه ارزش هاي ادبيات انديويدوآليسم هنگامي به صورت اجتماعي مطرح مي شود يا جامعه  را مثل تصوف به زوال  مي كشد يا همانند ماگما هاي درون زمين وقتي كه به سطح مي آيند. اسطوره ها و معيار هاي آن جنبه اجتماعي پيدا مي كند همه جا را مي سوزاند اما در برابر فرهنگ فاشيسم دست بسته مي مانند و امروز بيش از بيش دنيا از فاشيسم رنج مي برد و فاشيسم را نمي توان با صورت ديگري از فاشيسم پاسخ داد.
شبي نيست كه بر پرده نقره اي تلويزيون ها در فيلم هاي جنايي و پليسي_ خون و تجسس و نظامي گري  را نبينيم. اين موضوعي است كه با فرهنگ ايراني سنخيت و سازگاري ندارد. فرهنگ ايراني همانند فرهنگ خاور دور از ظرافت ها و علاوه بر آن از هم نوع دوستي بر خوردار است كه در شعر استاد علي صالحي كاملا به آن پرداخته شده .
استاد علي صالحي به يك باره در شعر سال نو  از دفتر چهارم در نيمه دهه شصت با خويشتن قرابتي پيدا مي كند آشنايي كه تا امروز ادامه يافته و او را در زمره شاعران امانيست در آورده است زيرا اولين اصل ديگر دوستي خود را دوست داشتن است. بر خلاف انديويدوآليسم كلاسيك ما كه با خويش تن ظاهري در مي افتد و به نفي آن مي پردازد تا به شخصيت دروني دست يابد سيد يك باره سبو مي شكند و تمام ارزش هاي زيبا شناسي و اسطوره سازي هايي را كه مخصوص دهه پنجاه بود و در آن زمان در شعر شاعران نو پرداز كه متاثر از احمد شاملو بودند كنار مي گذارد و استاد علي صالحي كه ما مي شناسيم زاده مي شود.
جنس و معني شعر سيد علي صالحي همانند غزل سعدي بر گرفته از امانيسم اخلاقي كلاسيك ما نيست و در حدود امانيسم علمي قرار نمي گيرد  بلكه او را مي توان زبان شعر امانيسم هم اكنون ايراني دانست. سيد به روح غزل در آثارش وفادار است هر چند كه به ظاهر شعر سپيد يا نثر مي گويد چرا كه از قديم نثر زبان درد بوده و نظم زبان غم هاي انسان است و هنر نيما اين بود كه براي اولين بار دردها را به نظم در آورد. اما شاعر ما در ميان نثر يا شعر سپيد  با واژه سازي هايش بدون اتكا به موسيقي و ريتم بدنبال زبان خاص خود براي ايجاد فضايي چون فضاي نظم براي بيان غم ها و تاملات روحي است با توجه به اينكه  از موسيقاي شعر سپيد تا حدود زيادي صرف نظر كرده ولي به صورتي ناخودآگاه در درون همه اشعار امانيستي مي توان  صداي ساز هاي كش دار همانند كمانچه و ويالون را با گوش جان شنيد كه از نهايت احساس انساني در مواجه با جهان خاكي بر مي خيزد.
در غزل معمولا در اولين بيت دو مصرع اول با يك قافيه شروع مي شود و مقصود از اين كار يك شروع جانانه است كه خواننده غزل متوجه آن شود و با آن ارتباط برقرار كند و سپس تشبيه ها و توصيف ها شروع مي شود و در نهايت شاعر با نام خود و يك نتيجه گيري غزل را مي بندد در اكثر شعر هاي سيد شعر با يك جمله ساده شروع مي شود يا با يك جمله محاوره اي و سپس تو صيف ها و واژه سازي هاي خاص شاعر ادامه مي يابد كه هر توصيف يا مفهوم در پايان هر جمله تمام مي شود همانند پايان هر بيت و در نهايت يه يك حقيقت تلخ يا شيرين به عنوان پايان مي رسد و بيان واقعيت كه جاي نتيجه گيري در غزل را گرفته  همانند مهري بر ذهن خواننده مي نشيند.
پس سيد در بيشتر اشعارش از الگوي خاص خود پيروي مي كند يا مي توان گفت هنوز در سبكش به گونه ديگر غزل مي گويد همانند شاعر بزرگ مهدي اخوان ثالث هرچند كه نمي توان آن را يك شاعر امانيست دانست اما با آن سبك خاصي كه داشت به نظم شعر نيمايي وفادار مانده و دنباله حكايت و قصيده را در شعر نو مي جست و حتي شعر نيمايي را همچون رباعي و غزل داراي قوائد كليشه اي مي دانست .
علت اينكه شعر اخوان ثالث در خارج از ايران بر خلاف احمد شاملو گسترش نيافت همين استنباط بسته او از شعر نو بود كه شعرش تنها با زبان فارسي خصوصيات وي‍ژه اي داشت و در برگردان به زبان هاي ديگر علي رقم محتوي روز آن كه به دق دقه هاي اگزيستانسياليستي بسيار نزديك بود و نو بودن مفاهيمي كه گاه درد و دلمشغولي هاي همه انسان ها در جهان امروز است شعرش آن توانايي بيان لازم را در برگردان به زبان هاي ديگر را از دست مي داد. سيد نيز به گونه اي ديگر با زياده روي در توصيف و واژه سازي كه از خصوصيات بارز شعر اوست و جاي موسيقايي را در شعرش گرفته است با اين مسئله در گير است و شعر او در داخل آن انتظاري كه از همه اشعار امانيستي مي رود  گسترش لازم را نيافت. اما توانست تاثيري عميق بر شعر ديگر شاعران بگذارد و حتي تا حدودي در انشائ نويسي ادبي نفوذ كند و زبان روز ما را خردمندانه تر گرداند.
اشارات سيد گاه به ديگر شاعران و اشعارشان و پديده هاي طبيعي نيز قابل توجه است. آنجا كه حافظ را از صبرش مي شناسد پاييز را از چرند و پرندهايش  و گاه به آخرين سبك نگارش فروغ  بر مي گردد و توانمندي نگارش خود را به رخ خواننده مي كشد و از رابعه ياد مي كند.
استنباط هاي شاعر گاه پند آموز است و شاعر ناخودآگاه علاوه بر شعر متناسب با حال خود ديگر  شاعران و شعرهايشان يا پديده هاي طبيعي را نقد مي كند و راه رسم زندگي را همانند سعدي اما نه به وسعت نظر او به مخاطب خود آمورش مي دهد.سيد در اشعارش به تغيير نمي انديشد و اين به خوبي نشان مي دهد كه از طبقه متوسط برخاسته است. او همانند فروغ جزيره سرگرداني را در پشت ندارد كه اين طرف و آنطرف بكشد و به رسالت خود بي انديشد اما روحيه و حالات ايراني را از زير پاي جامعه صنعتي و سرمايه داري منحط و ايدئولو‍ِژي زده همانند سعدي از زير پاي مغول بيرون كشيده و دارد به آينده گان هديه مي دهد.
 روز و شب گذراني هاي استاد كه در شعرش خيلي وقت ها آمده انسان را به ياد اين جمله فدريكو گارسيو لوركا مي اندازد:"شعر صفاي  زمان هاي از دست رفته".شما احساسات و غم ها و دردها و خوشنودي هاي مردم  در چهار دهه مختلف را در شعر او مي توانيد حس كنيد و خاطرات آن دهه در ذهن تان با دلهره ها و شادي ها و دل مشغولي هايش زنده مي شود اين قدرت شعر است كه بر خاسته از وجود آدمي مي باشد كه منبع الهام و تقليد همه هنرهاست.
شعر استاد به عنوان منبعي الهام بخش براي سينما و هنر هفتم مي تواند باشد كه هم اكنون در قه قراي موضوعات تكراري دههاي گذشته دست و پا مي زنند و گاه با در گير شدن در موضوعات سياسي از روح هنر دور مي شوند يا با نو كردن  رئاليسم دهه پنجاه باز ساز فيلم هاي بهروز وثوق است.
اين قدرت و موسيقايي شعر است كه در دستگاه هاي موسيقي و در چهار گاه خلاصه نمي شود صد گاه است و وقتي در زمان جاري ست موسيقي از آن بر مي خيزد در ابعاد مكاني به نقاشي و مجسمه سازي و معماري روح مي دهد و چون در حركت آن را دخيل كنيم الهام بخش سينما و تئاتري قوي و با پشتوانه اي جان دار  است كه تقليدي كور كورانه از گذشته يا سينماي هاليود نمي كند.


هیچ نظری موجود نیست: