۱۳ بهمن ۱۳۹۵

شعر

این روزها
من مجبورم با امید زندگی کنم
 نه با اخبار.
دلم نمی خواهد هیچ کاری بکنم.
 ناشکیبا و دلتنگم.
در انتظار چیزهایی هستم
اما نمی دانم که چیست.
به نظرم می آید
همین حالاست که
در خانه خود به خود باز شود
و آن چیز ناگهان وارد شود.
یا این که
اگر از جای بر خیزم
و پاورچین پاورچین بروم
لای پرده را باز کنم
- با آنکه پنجره اتاقم در طبقه دوم است-
دستهای او را پشت شیشه خواهم دید
 - اگردست داشته باشد-
یا اینکه
گرچه خودم نیز نمی دانم چگونه
اما در آستانه سفری هستم
مرا به جاهایی فرا خواهند خواند.
---
بخشی از شعری بلند از ناظم حکمت
 ترجمه ایرج نوبخت از کتاب "مناظر انسانی سرزمین من"

هیچ نظری موجود نیست: